یادمه همیشه می گفتند آدم وقتی سلامتیش رو از دست میده تازه قدر سلامتیش رو می دونه ، حالا یه چند وقتی اینجا نبودم چقدر دلم لک زده بود برای اینجا . برای اینور و اونور رفتن این کامنت رو جواب دادن به فلان لینک رفتن که تو قسمت لینکدونیه و ... خودمو رو صندلی ولو می کنم و یه نفس عمیق می کشم و شروع می کنم به تق و توق کردن روی صفحه کیبورد .

انگار انتقال دادن حس فقط توی گفتن و لمس کردن ابراز کردن نیست بلکه همین حس بودن رو میشه از طریق همین کلیدهای به ظاهر بی جون انتقالشون داد ، تق و توق رو کنار میذارم چشمامو می بندم و میرم توی رویا توی نقد شدنا توی ایراد گرفتن ها توی تعریف وتمجید کردن ها توی هندونه گذاشتن زیر بغل  و گفتن به به و چه چه خیلی ها که بودند و بعضضیاشون نیستند ، خیلی ها که بودند و همچنان هستند و خیلی هاشون هم جزو جدا ناپذیر زندگی روزمره شدند و خیلی هاشون هم مثل رهگذرهای کوچه می مونند که فقط هرروز می بینیمشون ، خیلی ها هم دارن میان که نمی دونم موندنیند یا رهگذری یا رفتنی .

اما هر چی که هست حس زیبای بودن رو میشه لمس کرد روی چند تا کلید به ظاهر بی ارزش .

پ.ن:یه تشکر کیبوردی از بهنامترین ( بهنام آقایی )