درباره نویسنده
آمِد حقانی
نمیگم تنهام ، چون تو با منی و می خونی اندیشه هامو و اگر خوب بود پخش می کنی تو همه جا . نمیگم با من بمون ، چون موندن کاهل می کنه انسان رو . میگم بخون ، تا بدونی چی می خوام بگم . میگم بیا ، تا بشنوی حرف تازه هامو .
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • خرداد ٩٢
  • اردیبهشت ٩٢
  • فروردین ٩٢
  • اسفند ٩۱
  • بهمن ٩۱
  • دی ٩۱
  • آذر ٩۱
  • آبان ٩۱
  • مهر ٩۱
  • شهریور ٩۱
  • امرداد ٩۱
  • تیر ٩۱
  • خرداد ٩۱
  • اردیبهشت ٩۱
  • فروردین ٩۱
  • اسفند ٩٠
  • بهمن ٩٠
  • دی ٩٠
  • آذر ٩٠
  • آبان ٩٠
  • مهر ٩٠
  • شهریور ٩٠
  • امرداد ٩٠
  • تیر ٩٠
  • خرداد ۸٩
  • فروردین ۸٩
  • اسفند ۸۸
  • بهمن ۸۸
  • دی ۸۸
  • آذر ۸۸
  • آبان ۸۸
  • شهریور ۸۸
  • امرداد ۸۸
  • تیر ۸۸
  • خرداد ۸۸
  • اردیبهشت ۸۸
  • فروردین ۸۸
  • اسفند ۸٧
  • بهمن ۸٧
  • دی ۸٧
  • آذر ۸٧
  • آبان ۸٧
  • تیر ۸٧
  • خرداد ۸٧
  • فروردین ۸٧
  • امرداد ۸٦
  • تیر ۸٦
  • خرداد ۸٦
  • اردیبهشت ۸٦
  • فروردین ۸٦
  • دی ۸٥
  • آذر ۸٥
  • آبان ۸٥
  • مهر ۸٥
  • شهریور ۸٥
  • امرداد ۸٥
  • تیر ۸٥
  • خرداد ۸٥
  • اردیبهشت ۸٥
  • فروردین ۸٥
  • دی ۸٤
  • آذر ۸٤
  • آبان ۸٤
  • مهر ۸٤
  • شهریور ۸٤
کدهای اضافی کاربر



Page Ranking Tool
Google

در اين وبلاگ
در كل اينترنت
وبلاگ-کد جستجوی گوگل
به جهنم افکار خوش آمدید دوستان
چرا آبادانی‌ها به لاف زنی‌ معروفند ؟!
نویسنده: آمِد حقانی - پنجشنبه ۱ تیر ۱۳٩۱

شهر آبادان در قبل از انقلاب به یکی‌ از شهرهای مدرن خاورمیانه تبدیل شده بود و یکسری امکانات داشت که در هیچ جای ایران و حتی خاورمیانه وجود نداشت. از این روی مردم آبادان وقتی برای بقیه مردم در شهرهای دیگر ایران امکانات شهرشان را بازگو و تعریف می‌کردند، آنها باور نمی‌کردند و فکر می‌کردند دارند دروغ می‌گویندو لاف می‌زنند! 
در آن زمان فرودگاه بین مللی آبادان به اکثر نقاط جهان پرواز داشت و حتا شهروندان در هر ساعتی‌ می‌توانستند هواپیما خصوصی به هر نقطه از کشور اجاره‌ کنند. سینما تاج بزرگترین سینمای ایران و سومین در خاورمیانه بود که هماهنگ با سینماهای پاریس فیلم روز دنیا را اکران میکرد و در طول هفته به صورت برنامه ریزی شده فیلمهایی به چند زبان زنده دنیا اکران میشد
 
آبادان شهری بود طرح خودروهای مسافربر به صورت رایگان جهت رفاه مردمش در برخی‌ نقاط را داشت


ادامه مطلب ...
نظرات ()



آشی برایت بپزم که یک وجب روغن رویش باشد
نویسنده: آمِد حقانی - چهارشنبه ۳۱ خرداد ۱۳٩۱

کنایه است از اینکه برایت نقشه شومی کشیده​ام و حالت را میگیرم.

 

 توی کتاب «سه سال در دربار ایران» نوشته دکتر فووریه٬ پزشک مخصوص ناصرالدین شاه مطلبی نوشته شده که پاسخ این مسئله یا این ضرب المثل رایج بین ماست. او نوشته :

 ناصرالدین شاه سالی یکبار (آنهم روز اربعین) آش نذری می​​پخت و خودش در مراسم پختن آش حضور می​یافت تا ثواب ببرد.

 در حیاط قصر ملوکانه اغلب رجال مملکت جمع می شدند و برای تهیه آش شله قلمکار هریک کاری انجام می دادند. بعضی سبزی پاک میکردند. بعضی نخود و لوبیا خیس می کردند. عده​ای دیگ​های بزرگ را روی اجاق میگذاشتند و خلاصه هرکس برای تملق و تقرب پیش ناصر الدین شاه مشغول کاری بود. خود اعلیحضرت هم بالای ایوان می​نشست و قلیان میکشید و از آن بالا نظاره​گر کارها بود.

سر آشپزباشی ناصرالدین شاه مثل یک فرمانده نظامی امر و نهی می کرد.

بدستور آشپزباشی در پایان کار به در خانه هر یک از رجال کاسه آشی فرستاده میشد و او می​بایست کاسه آنرا از اشرفی پرکند و به دربار پس بفرستد.

کسانی را که خیلی می خواستند تحویل بگیرند روی آش آنها روغن بیشتری می ریختند.

پرواضح است آنکه کاسه کوچکی از دربار برایش فرستاده می شد کمتر ضرر می کرد و آنکه مثلا یک قدح بزرگ آش (که یک وجب هم روغن رویش ریخته شده) دریافت می کرد حسابی بدبخت میشد.

به همین دلیل در طول سال اگر آشپزباشی مثلا با یکی از اعیان و یا وزرا دعوایش می شد٬ آشپزباشی به او می گفت: بسیار خوب! بهت حالی میکنم دنیا دست کیه! آشی برات بپزم که یک وجب روغن رویش باشد!

نظرات ()



تمبرهای ستاره دوست‌داشتنی سینما برای خیریه.........
نویسنده: آمِد حقانی - دوشنبه ٢٩ خرداد ۱۳٩۱

 

یک مجموعه ده تایی از تمبرهای آدری هپبورن، ستاره دوست‌داشتنی سینما به مبلغ 606 هزار دلار فروخته شد.
در این حراجی که در شهر برلین و برای مقاصد خیریه ترتیب داده شده بود نمونه نایابی از تمبرهایی که شمایل آدری هپبورن در نقش افسانه‌ای‌اش در «صبحانه در تیفانی» را نشان می‌داد به فروش رفت. دو سوم از عواید فروش برای کمک به تحصیل کودکان در آفریقا صرف می‌شود و یک سوم آن به یونیسف آلمان تعلق خواهد داشت.
پست آلمان در سال 2001، 14 میلیون قطعه از این تمبرها را چاپ کرد اما شان فرر، پسر هپبورن و مل فرر به خاطر استفاده از عکس تغییر یافته مادرش به آن‌ها شکایت کرد. او پیشنهاد کرد یا عکس اصلی را استفاده کنند و یا تصویر دیگری را به کار بندند.
عکسی که روی تمبر چاپ شده بود تصویر خندانی از آدری با کلاه لبه بلند مشهور و یک چوب سیگار به لب را نشان می‌دهد. شون گوشزد کرده بود که در عکس اصلی مادرش یک عینک آفتابی را به دندان گرفته است. پست آلمان در نهایت تمامی قطعات را بجز دو سری معدوم کرد. یک سری برای آرشیو و دیگری برای موزه پست آلمان. ولی بعدها در کمال تعجب سر و کله یک قطعه دیگر در یک حراجی پیدا شد.
بین سال‌های 2004 تا 2009 نیز چهار قطعه دیگر از این تمبر نایاب پیدا شد که با رقم‌هایی بین 62500 تا 173000 دلار در حراجی‌ها فروخته شدند.
در نهایت شون فرر تصمیم گرفت نسخه‌ای که پست آلمان در همان سال‌ها برای او فرستاده بود را برای مقاصد خیرخواهانه به فروش برساند و در قراردادی با پست آلمان تضمین گرفت که آن‌ها حق فروش نسخه‌های‌شان را تا سال 2040 ندارند و این قیمت حراجی را بسیار بالا برد طوری که خود شون فرر هم تصورش را نمی‌کرد.
در این حراجی لباس‌ها باله هپبورن و یک عکس از او هم به فروش رفت. برگزارکننده این حراجی هم تعجب می‌کند که چطور او و وسایلش بعد از این همه سال این قدر مورد توجه هستند و این نشان از محبوبیت بالای این هنرپیشه ماندگار دارد.
آدری هپبورن از سال 1988 تا نزدیکی‌های مرگش در سال 1993 سفیر صلح سازمان ملل بوده است. فرر 50 ساله می‌گوید مادرش می‌گفته هرگز عطر یا کاغذ توالت نفروخته است. "من با نامم کار خوب کرده‌ام."

نظرات ()



برزیل، بهشت گردشگران آمریکای جنوبی
نویسنده: آمِد حقانی - یکشنبه ٢۸ خرداد ۱۳٩۱

برزیل بزرگ‌ترین و پرجمعیت‌ترین کشور آمریکای جنوبی است. پایتخت آن برازیلیا و زبان رسمی آن پرتغالی است. برزیل که منطقه وسیعی را بین مرکز آمریکای جنوبی و اقیانوس اطلس در بر می‌گیرد، شرقی‌ترین کشور قاره آمریکاست و با کشورهای اروگوئه، آرژانتین، پاراگوئه، بولیوی، پرو، کلمبیا، ونزوئلا، گویان، سورینام و گویان فرانسه هم‌مرز است. در حقیقت، برزیل به جز اکوادور و شیلی با تمامی دیگر کشورهای آمریکای جنوبی مرز مشترک دارد.


برزیل دارای زمین‌های کشاورزی گسترده و جنگل‌های استوایی است. و با داشتن منابع طبیعی گسترده و نیروی کاری غنی قدرتمندترین اقتصاد آمریکای جنوبی است. برزیل مستعمره پرتغال بود و این کشور تنها کشور قاره آمریکاست که مردم آن به زبان پرتغالی سخن می‌گویند.

برزیل کشوری چندملتی است و جمعیت آن متشکل از نژادهای اروپایی، سرخ‌پوستان آمریکا، آفریقائیان و نیز آسیائیان است. مذهب اصلی این کشور کاتولیک کلیسای روم است.


شهرهای مهم

• برازیلیا

• ریودوژانیرو

• سائوپائولو

• کوریتیبا

• بازیوس

• مانائوس

• بلا هوریزونته

برازیلیا پایتخت کشور برزیل است. ساخت این شهر به این علت بود که می‌خواستند محل پایتخت برزیل که پیش از آن شهر ریو دوژانیرو بود را تغییر داده و بیشتر به مرکز و غرب کشور بیاورند تا به دیگر ناحیه‌ها نزدیک‌تر باشد. برای این تغییر پایتخت نیروی کاری عظیمی از سراسر کشور به‌کار گرفته‌شد. طرح و نقشه این شهر بشکل یک هواپیما است.

ریو دوژانیرو (به پرتغالی Rio de Janeiro) در جنوب شرقی کشور برزیل قرار دارد. این شهر پس از شهر سائوپولو بزرگ‌ترین شهر برزیل است و تا سال ۱۹۶۰ پایتخت این کشور بود. این شهر توریستی در کنار کوه‌های انبوه از جنگل و سواحل و خلیج‌های اقیانوس اطلس قرار گرفته‌است.

شهر ریو دوژانیرو، میزبان بازی‌های المپیک تابستانی ۲۰۱۶ خواهد بود. شهر ساحلی ریو دارای ۳ ساحل به نامهای ساحل کُپاکاپانا، ایپانما و لِبلان است. این سواحل به بهشت موج‌سواران معروف هستند.


در بالای کوه کورکووادو (corcovado) بزرگ‌ترین مجسمهٔ دنیا قرار دارد. این مجسمه ۷۱۰ متر ارتفاع دارد که شمایل عیسی مسیح را با آغوش باز به تصویر کشیده‌است.


ادامه مطلب ...
نظرات ()



تلافی
نویسنده: آمِد حقانی - یکشنبه ٢۸ خرداد ۱۳٩۱
مارکو آنتونیو مونیز متولد ۱۹۶۹ که با نام مارک آنتونی شناخته می‌شود، خواننده, آهنگساز و بازیگر پورتوریکویی - آمریکایی است که همواره از او به عنوان یکی از بهترین خوانندگان سبک سالسا نام برده می‌شود. او برنده دو جایزه گرمی و سه جایزه لاتین گرمی است و بیش از سی میلیون نسخه از آلبوم‌هایش در سراسر جهان فروخته شده‌است.

او که چندین سال با جنیفر لوپز زندگی کرده بود، پس از جدایی از جنیفر و اقدام همسر سابقش با یک پسر 24ساله، دست به کاری مشابه زده است. مارک مدتی است که با ملکه زیبایی کشور ونزوئلا با نام شنون دلیما که حدود 22سال سن دارد ارتباط برقرار کرده و بایکدیگر زندگی می کنند!

نظرات ()



ماجرای مشتری فقیر
نویسنده: آمِد حقانی - شنبه ٢٧ خرداد ۱۳٩۱


در اوزاکا، شیرینی‌سرای بسیار مشهوری بود. شهرت او به خاطر شیرینی‌های خوشمزه‌ای بود که می‌پخت. مشتری‌های بسیار ثروتمندی به این مغازه می‌آمدند، چون قیمت شیرینی‌ها بسیار گران بود. صاحب فروشگاه همیشه در همان عقب مغازه بود و هیچ وقت برای خوش‌آمد مشتری‌ها به این طرف نمی‌آمد. مهم نبود که مشتری چقدر ثروتمند است.
یک روز مرد فقیری با لباس‌های مندرس و موهای ژولیده وارد فروشگاه شد و عمداً نزدیک پیش‌خوان آمد. قبل از آن‌که مرد فقیر به پیشخوان برسد، صاحب فروشگاه از پشت مغازه بیرون پرید و فروشندگان را به کناری کشید و با تواضع فراوان به آن مرد فقیر خوش‌آمد گفت و با صبوری تمام منتظر شد تا آن مرد جیب‌هایش را بگردد تا پولی برای یک تکه شیرینی بیابد!
صاحب فروشگاه خیلی مؤدبانه شیرینی را در دست‌های مرد فقیر قرار داد و هنگامی که او فروشگاه را ترک می‌کرد، صاحب فروشگاه همچنان تعظیم می‌کرد.
وقتی مشتری فقیر رفت، فروشندگان نتوانستند مقاومت کنند و پرسیدند که در حالی که برای مشتری‌های ثروتمند از جای خود بلند نمی‌شوید، چرا برای مردی فقیر شخصاً به خدمت حاضر شدید.
صاحب مغازه در پاسخ گفت: مرد فقیر همه‌ی پولی را که داشت برای یک تکه شیرینی داد و واقعاً به ما افتخار داد. این شیرینی برای او واقعاً لذیذ بود. شیرینی ما به نظر ثروتمندان خوب است، اما نه آنقدر که برای مرد فقیر، خوب و باارزش است.


برگرفته از کتاب:
باترا، پرومودا؛ رمز و راز زندگی بهتر؛ چاپ نخست؛ تهران: انتشارات بهزاد 1387

نظرات ()



بنگاه زناشوئی...
نویسنده: آمِد حقانی - جمعه ٢٦ خرداد ۱۳٩۱

 

در ایتالیا مردی قصد ازدواج داشت. پس به یک بنگاهی مراجعه کرد که روی آن نوشته بود «بنگاه زناشویی». 
مرد در را باز کرد و وارد اتاقی شد که دو در داشت.

روی یکی نوشته شده بود «زیبا» و روی دیگری «نازیبا». 
در زیبا را فشار داد و وارد اتاق شد. دو در دیگر دید، روی یکی نوشته شده بود 
کدبانوی خوب و روی دیگری شلخته.

او از در کدبانوی خوب وارد شد.
در آن جا دو در دیگر بود که روی یکی «جوان» و روی دیگری «پا به سن گذاشته» نوشته شده بود. 
از در جوان وارد شد. ته اتاق آینه ی دیواری بزرگی دیده می شد که روی آن این جمله نوشته شده بود:

با چنین ادعا و هوس ها، بهتر است اول خودتان را در این آینه نگاه کنید

نظرات ()



خر و آهو
نویسنده: آمِد حقانی - جمعه ٢٦ خرداد ۱۳٩۱

آهو خیلی خوشگل بود . یک روز یک پری سراغش اومد و بهش گفت: آهو جون!دوست داری شوهرت چه
جور موجودی باشه؟

آهو گفت: یه مرد خونسرد و خشن و
زحمتکش.

پری آرزوی آهو رو برآورده کرد
و آهو با یک الاغ ازدواج کرد.

شش ماه بعد آهو و الاغ برای
طلاق سراغ حاکم جنگل رفتند.

حاکم پرسید : علت
طلاق؟

آهو گفت: توافق اخلاقی نداریم,
این خیلی خره.

حاکم پرسید:دیگه
چی؟

آهو گفت: شوخی سرش نمیشه, تا
براش عشوه میام جفتک می اندازه.

حاکم پرسید:دیگه
چی؟

آهو گفت: آبروم پیش همه رفته ,
همه میگن شوهرم حماله.

حاکم پرسید:دیگه
چی؟

آهو گفت: مشکل مسکن دارم ,
خونه ام عین طویله است.

حاکم پرسید:دیگه
چی؟

آهو گفت: اعصابم را خورد کرده
, هر چی ازش می پرسم مثل خر بهم نگاه می کنه.

حاکم پرسید:دیگه
چی؟

آهو گفت: تا بهش یه چیز می گم
صداش رو بلند می کنه و عرعر می کنه.

حاکم پرسید:دیگه
چی؟

آهو گفت: از من خوشش نمی آد,
همه اش میگه لاغر مردنی , تو مثل مانکن ها می مونی.

حاکم رو به الاغ کرد و گفت:
آیا همسرت راست میگه؟

الاغ گفت:
آره.

حاکم گفت: چرا این کارها رو می
کنی ؟

الاغ گفت: واسه اینکه من
خرم.

حاکم فکری کرد و گفت: خب خره
دیگه چی کارش میشه کرد.








:نتیجه گیری اخلاقی: در انتخاب همسر دقت کنید.

نتیجه گیری عاشقانه : مواظب باشید
وقتی عاشق موجودی می شوید عشق چشم هایتان را کور نکند

نظرات ()



ملا نصرالدین
نویسنده: آمِد حقانی - سه‌شنبه ٢۳ خرداد ۱۳٩۱

می گن زمانای قدیم یه روز 3 تا پسر بچه میرنپیش ملا نصرالدین میگن ما 10 تا گردو داریم میشه اینارو با عدالت بین ما تقسیمکنی؟

ملا می گه با عدالت آسمونی یا عدالتزمینی؟بچه ها میگن خوب عدالت آسمونی بهتره با عدالتآسمونی تقسیم کن. ملا 8 تا گردو می ده به اولی 2 تا می ده بهدومی دو پس گردنی محکم هم می زنه یه سومی بچه ها شاکی میشن می گن این چه عدالتیهملا؟ملا می گه خدا هم نعمتاشو بین بنده هاشهمینجوری تقسیم کرده

نظرات ()



موعظه بی جا
نویسنده: آمِد حقانی - دوشنبه ٢٢ خرداد ۱۳٩۱
کشیشی در اتوبوس نشسته بود که یک ولگرد مست و لایعقل سوار شد و کنار او نشست
مردک روزنامه ای باز کرد و مشغول خواندنشدو بعد از مدتی هم از کشیش پرسید

پدر روحانی روماتیسم از چی ایجاد میشود؟

کشیش هم موعظه را شروع کرد و گفت روماتیسم  حاصل مستی و میگساری و بی بند و باری است

مردک با حالت منفعل  دوباره سرش گرم روزنامه خودش شد

بعد کشیش از او پرسید تو  حالا چند وقت است که روماتیسم داری؟

مردک گفت من روماتیسم ندارم

اینجا نوشته است پاپ اعظم دچار روماتیسم بدی است

نظرات ()



دست نوشته های مهاتما گاندی
نویسنده: آمِد حقانی - یکشنبه ٢۱ خرداد ۱۳٩۱

من می‌‌توانم خوب، بد، خائن، وفادار، فرشته‌خو یا شیطان‌ صفت باشم.

من می توانم تو را دوست داشته یا از تو متنفر باشم.

من می‌توانم سکوت کنم، نادان و یا دانا باشم.

چرا که من یک انسانم، و این‌ها صفات انسانى است

و تو هم به یاد داشته باش:

من نباید چیزى باشم که تو می‌خواهى، من را خودم از خودم ساخته‌ام.

منى که من از خود ساخته‌ام، آمال من است.

تویى که تو از من می سازى آرزوهایت و یا کمبودهایت هستند.

لیاقت انسان‌ها کیفیت زندگى را تعیین می‌کند نه آرزوهایشان

و من متعهد نیستم که چیزى باشم که تو می‌خواهى

و تو هم می‌توانى انتخاب کنى که من را می‌خواهى یا نه

ولى نمی‌توانى انتخاب کنى که از من چه می‌خواهى

می‌توانى دوستم داشته باشى همین گونه که هستم، و من هم.

می‌توانى از من متنفر باشى بى‌هیچ دلیلى و من هم.

چرا که ما هر دو انسانیم.

این جهان مملو از انسان‌هاست.

پس این جهان می‌تواند هر لحظه مالک احساسى جدید باشد.

تو نمی‌توانى برایم به قضاوت بنشینى و حکمی صادر کنی و من هم.

قضاوت و صدور حکم بر عهده نیروى ماورایى خداوندگار است.

دوستانم مرا همین گونه پیدا می کنند و می‌ستایند.

حسودان از من متنفرند ولى باز می‌ستایند.

دشمنانم کمر به نابودیم بسته‌اند و همچنان می‌ستایندم.

چرا که من اگر قابل ستایش نباشم نه دوستى خواهم داشت،
نه حسودى و نه دشمنى و نه حتی رقیبى.

من قابل ستایشم، و تو هم.

یادت باشد اگر چشمت به این دست نوشته افتاد

به خاطر بیاورى که آن‌هایى را که هر روز می‌بینى و با آنها مراوده می‌کنى

همه انسان هستند و داراى خصوصیات یک انسان، با نقابى متفاوت

اما همگى جایزالخطا

نامت را انسانى باهوش بگذار اگر انسان‌ها را از پشت نقاب‌هاى متفاوتشان شناختى و یادت باشد که این ها رموز بهتر زیستن هستند ..

نظرات ()



دارایی
نویسنده: آمِد حقانی - یکشنبه ٢۱ خرداد ۱۳٩۱

 

اشکی که بیصداست پشتی که بیپناست
دستی که بسته است پایی که،خسته است
دل را که عاشق است حرفی که صادق است
 شعری که بیبهاست شرمی که آشناست

دارایی من است ارزانی شماست


نظرات ()



قطار زندگی
نویسنده: آمِد حقانی - شنبه ٢٠ خرداد ۱۳٩۱


ژنرال و ستوان جوان زیردستش سوار قطار شدند. تنها صندلی های خالی در کوپه، روبروی خانمی جوان و زیبا و مادربزرگش بود. ژنرال و ستوان روبروی آن خانمها نشستند. قطار راه افتاد و وارد تونلی شد. حدود ده ثانیه تاریکی محض بود. در آن لحظات سکوت، کسانی که در کوپه بودند 2 چیز شنیدند: صدای بوسه و سیلی. هریک از افرادی که در کوپه بودند از اتفاقی که افتاده بود تعبیر خودش را داشت
خانم جوان در دل گفت: از اینکه ستوان مرا بوسید خوشحال شدم اما از اینکه مادربزرگم او را کتک زد خیلی خجالت کشیدم
مادربزرگ به خود گفت: از اینکه آن جوانک نوه ام را بوسید کفرم درامد اما افتخار میکنم که نوه ام جرات تلافی کردن داشت
ژنرال آنجا نشسته بود و فکر کرد ستوان جسارت زیادی نشان داد که آن دختر را بوسید اما چرا اشتباهی من سیلی خوردم
ستوان تنها کسی بود که میدانست واقعا چه اتفاقی افتاده است. در آن لحظات تاریکی او فرصت را غنیمت شمرده که دختر زیبا را ببوسد و به زنرال سیلی بزند
 
 
نتیجه: زندگی کوپه قطاری است و ما انسانها مسافران آن. هرکدام از ما آنچه را می بینم و می شنویم بر اساس پیش فرضها و حدسیات و معتقدات خود ارزیابی و معنی می کنیم. غافل از اینکه ممکن است برداشت ما از واقعیت منطبق بر آن نباشد.
ما میگوییم حقیقت را دوست داریم اما اغلبچیزهایی را که دوست داریم، حقیقتمی نامیم
--

نظرات ()



حکایت عشق
نویسنده: آمِد حقانی - جمعه ۱٩ خرداد ۱۳٩۱

بر روی ما نگاه خدا خنده می زند
هر چند ره به ساحل لطفش نبرده ایم

زیرا چو زاهدان سیه کار خرقه پوش
پنهان ز دیدگان خدا می نخورده ایم

پیشانی ار ز داغ گناهی شود سیا

بهتر ز داغ مهر نماز از سر ریا

نام خدا نبردن از آن به که زیر لب
بهر فریب خلق بگوئی خدا خدا

ما را چه غم که شیخ شبی در میان جمع
بر رویمان ببست به شادی در بهشت

او می گشاید … که به لطف و صفای خویش
گوئی که خاک طینت ما را ز غم سرشت

توفان طعنه، خنده ی ما را ز لب نشست
کوهیم و در میانه ی دریا نشسته ایم

چون سینه جای گوهر یکتای راستیست
زین رو بموج حادثه تنها نشسته ایم

مائیم … ما که طعنه زاهد شنیده ایم
مائیم
… ما که جامه تقوی دریده ایم

زیرا درون جامه بجز پیکر فریب
زین هادیان راه حقیقت، ندیده ایم!

آن آتشی که در دل ما شعله می کشید
گر در میان دامن شیخ اوفتاده بود

دیگر بما که سوخته ایم از شرار عشق
نام گناهکاره رسوا! نداده بود

بگذار تا به طعنه بگویند مردمان
در گوش هم حکایت عشق مدام! ما

فروغ فرخزاد

نظرات ()



خواص انار.....
نویسنده: آمِد حقانی - جمعه ۱٩ خرداد ۱۳٩۱

خواص انار.....

 


انار خواص آنتی‌اکسیدانی دارد. افزون بر آن این میوه زیبا و خوشرنگ منبع خوبی از انواع ویتامین‌ها از جمله ویتامین A، C وE و اسید فولیک است.
این میوه پرخاصیت، برای درمان و بهبود مشکلات گوارشی، سرطان، مراقبت از دندان‌ها، التهاب مفاصل، کم‌خونی و دیابت هم مفید است.
در طب سنتی انار برای پاکسازی پوست و کاهش التهاب‌های مختلف هم مصرف می‌شده است. آب انار برای درمان گلودرد نیز موثر است.


انار و درمان بیماری‌ها:


اختلالات معده:
پوست و برگ انار برای بهبود مشکلات معده و اسهال‌ ناشی از مشکلات گوارشی مفید است. آب انار نیز در بهبود اسهال خونی موثر است.

مشکلات قلبی:
مصرف منظم انار یا آب آن باعث می‌شود گردش خون در سراسر بدن به درستی انجام پذیرد. این خاصیت، خطر حملات و سکته قلبی را نیز کاهش می‌دهد. خواص آنتی‌اکسیدانی موجود در این میوه به جلوگیری از لخته شدن خون هم کمک می‌کند.

سرطان:
انار سرشار از آنتی‌اکسیدانی است که برای پیشگیری از سرطان مفید است. افرادی که بیشتر در معرض خطر ابتلا به سرطان سینه یا پروستات هستند، باید نوشیدن آب این میوه را شروع کرده و فراموش نکنند این کار کمک زیادی به کاهش خطر بروز این بیماری می‌کند.

مراقبت از دندان:
یکی از خاصیت‌های انار این است که آب آن، همراه با داشتن خاصیت ضدباکتریایی و ضدویروسی، به کاهش اثرات پلاک‌های دندانی نیز کمک می‌کند.

کم‌خونی:
داشتن جریان خون سالم و کافی در بدن به واسطه مصرف منظم این میوه، حاصل می‌شود. انار برای خون، آهن فراهم کرده و در نتیجه به کاهش علایم کم‌خونی مانند خستگی، سرگیجه و ضعف کمک می‌کند، اما در کنار تمام آنچه گفته شد، فواید دیگری نیز برای این میوه خوشمزه وجود دارد. به عنوان مثال، انار احتمال تولد نوزاد نارس را کاهش می‌دهد و به علاوه به مادرانی که منتظر تولد کودکشان هستند کمک می‌کند تا نوزادی با وزن متعادل به دنیا بیاورند.

انار همچنین از بیماری آلزایمر در میانسالان و احتمال بروز آن جلوگیری می‌کند.
در ضمن متخصصان پوست معتقدند انار در کاهش مشکلات ناشی از افزایش سن مانند ایجاد چین و چروک موثر بوده و در نتیجه پوست شما را جوان و شاداب نگه می‌دارد.
انار برای بهبود هضم نیز موثر است و گویا با گذشت زمان، هر روز انسان‌ها بهخواص بیشتری از فواید بی‌شمار انار پی می‌برند. پس از حالا تا پایان فصل این میوه، از میل کردن و بهره بردن از فواید بی‌شمار آن غافل نشوید.

نظرات ()



سلامت
نویسنده: آمِد حقانی - جمعه ۱٩ خرداد ۱۳٩۱

فشار خون‌ بالا  کشنده‌ی بی‌سر و صدا !!!!

 

فشار خون‌ بالا گاهی‌ کشنده‌ بی‌سر و صدا نامیده‌ می‌شود ، زیرا تا مراحل‌ انتهایی‌ اکثرا هیچ‌ علامتی‌ ندارد.
به گزارش سرویس بهداشت و درمان ایسنا، فشارخون‌ به طور طبیعی‌ در اثر استرس و فعالیت بدنی بالا می‌رود، اما فردی‌ که‌ دچار بیماری‌ فشارخون‌ بالا است‌، به‌ هنگام‌ استراحت‌ نیز فشار خونش‌ بالاتر از حد طبیعی‌ است.


اندازه گیری فشار خون
اصولا فشارخون در بخش‌های مختلف سیستم گردش خون متفاوت است ولی در اندازه گیری، فشار خون به دو نوع فشارخون سیستولی و دیاستولی مجزا می شود.
فشار خون سیستولی معمولاً به فشار خونی که در سرخرگ‌های است گفته می‌شود و فشارخون دیاستولی به فشارخون ورید گفته می شود. معمول‌ترین روش اندازه‌گیری فشار خون به‌ وسیله فشارسنج است که با استفاده از ارتفاع جیوه برای اندازه‌گیری فشار خون در حال چرخش در رگ‌ها استفاده می‌کند. فشارخون طبیعی براساس قرارداد برای فشارخون سیستولی پائین تراز 120 میلی متر جیوه و برای فشارخون دیاستولی پائین تراز 80 میلی ‌لیترجیوه است. شیوع فشارخون بالا در جوامع گوناگون متفاوت است .

فشار خون بالا در چه کسانی دیده می شود؟
فشار خون بالا خصوصا در افراد مسن بسیار شایع است. تقریبا در حدود یک نفر از هر چهار نفر از فشار خون بالا رنج می برند. در بیماران جوان‌تر در مردان شایعتر است ولی در سنین بالاتر در زنان بیشتر از مردان دیده می‌شود. به طور کلی با افزایش سن خطر ابتلا افزایش می‌یابد.

علل ایجاد فشار خون بالا:
علل بروز این بیماری هنوز به طور کامل شناخته نشده است ولی برخی عوامل فرد را مستعد ابتلا به فشار خون می کنند از جمله:
1- سن‌ بالای‌ 60 سال با افزایش سن احتمال بروز فشار خون افزایش می یابد
2- چاقی و اضافه وزن
3- سیگار کشیدن
4- مصرف الکل
5- رژیم‌ غذایی‌ حاوی‌ نمک‌ زیاد یا چربی‌ اشباع‌ شده‌ و عدم مصرف میوه و سبزی
6- کم تحرکی و نداشتن فعالیت بدنی کافی
7- استرس
8- عوامل‌ ژنتیکی‌، اگر یکی از والدین و یا هر دو دچار فشار خون بالا باشند، خطر ابتلای فرد به فشار خون بیشتر است.
9- مصرف‌ قرصهای‌ ضد حاملگی ‌، استروییدها و بعضی‌ از انواع‌ داروهای‌ مهارکننده‌ اشتها
10- پشت میزنشینی
11- نژاد : سفید پوستان ونژاد هندواروپایی بیشتر دچار افزایش فشار خون می شوند.


پیشگیری از بیماری فشارخون:
1-
کنترل وزن ، کم کردن حتی یک کیلوگرم از وزن برای کنترل فشار خون مفید است.
2- انجام ورزش مرتب، 30 دقیقه ورزش در هر روز بهترین راه مبارزه با پرفشاری خون است.
3- کم کردن مصرف نمک و غذاهای پرچرب
4- داشتن رژیم غذایی حاوی میوه و سبزیجات ، لبنیات کم‌چرب و غذاهای حاوی پتاسیم نظیر دانه‌های سبوس‌دار و خشکبار استفاده کنید.
5- عدم مصرف سیگار و مشروبات الکلی
6- اندازه گیری فشار خون حداقل هر شش ماه یک بار
7- زنان باردار باید مرتب برای معاینه پیش از زایمان به پایگاه های بهداشتی درمان و خانه بهداشت مراجعه کنند تا کارشناسان بهداشت بتواند به پرفشاری احتمالی خون پی ببرد و به ‌موقع کنترل کنند.
8- در خانم هایی که قرصهای پیشگیری از بارداری استفاده می کنند باید فشار خون خود را مرتب کنترل نمایند.
9- پرهیز از مصرف سوسیس، کالباس، کنسرو گوشت، برگرها و سایر فرآورده‌های گوشتی به علت دارا بودن مقادیر بالای سدیم و همچنین پرهیز از سبزی‌های کنسروشده در آب نمک، زیتون شور، چیپس و سایر تنقلات شور.
10- مواد حاوی کافئین از قبیل قهوه ، چای ، نوشابه‌های کولا و شکلات، سبب افزایش فشارخون می‌شوند و باید در حد اعتدال مصرف شوند.
11- اجتناب از مصرف غذاهای سرخ کرده یا غذاهایی که در درجه ی حرارت‌های بسیار بالا و یا با مدت زمان طولانی تهیه می ‌شوند، و عدم استفاده ی چند باره از روغن‌های آشپزی .
12- استفاده از گوشت سفید به جای گوشت‌های قرمز.
13- کنترل استرس ، زیرا یکی از عوامل بالا بردن فشار خون که بسیار سریع هم عمل می‌ کند، استرس و عصبانیت است.
14- استراحت به میزان کافی هر روز زیرا کار کردن بی ‌وقفه بیشترین فشار را بر سلامتی فرد وارد خواهد کرد.
15- انجام ورزش‌هایی مثل پیاده ‌روی، شنا، دوچرخه سواری برای پایین آوردن فشار خون مفید هستند بنابراین حداقل 3 بار در هفته و هر بار حداقل 30 دقیقه باید ورزش کرد.

عوارض‌ فشار خون بالا:
سکته مغزی ، حمله قلبی ، نارسایی احتقانی قلب و ورم‌ ریه ، نارسایی‌ کلیه و آسیب چشمی و مشکل بینایی از عوارض اصلی فشار خون بالا هستند.
براساس گزارش دفتر آموزش و ارتقای سلامت وزارت بهداشت، هرچه فشار خون بالاتر باشد، میزان امید به زندگی پایین تر خواهد بود.

درمان‌:
اهداف‌ درمان‌ با توجه‌ به‌ ویژگیهای‌ هر فرد تعیین‌ خواهند شد و ممکن‌ است‌ شامل‌ کم ‌کردن‌ وزن‌ ، ترک‌ دخانیات‌ ،کنترل فشار خون‌ ‌ بصورت روزانه‌، استفاده‌ از داروهای‌ ضد فشار خون‌ تحت نظر پزشک، کاستن از استرس، برنامه‌ ورزش‌ مناسب‌ و تغییر شیوه‌ زندگی‌ برای‌ کاهش‌ استرس باشند

نظرات ()



این است مردانگی
نویسنده: آمِد حقانی - جمعه ۱٩ خرداد ۱۳٩۱

او دزدى ماهر بود و با چند نفر از دوستانش باند سرقت تشکیل داده بودند.
روزى با هم نشسته بودند و گپ مى زدند.
در حین صحبتهاشان گفتند: چرا ما همیشه با فقرا و آدمهایى معمولى سر و کار داریم و قوت لایموت آنها را از چنگشان بیرون مى آوریم؟!
بیائید این بار خود را به خزانه سلطان بزنیم که تا آخر عمر برایمان بس باشد.

البته دسترسى به خزانه سلطان هم کار آسانى نبود. آنها ...
تمامى راهها و احتمالات ممکن را بررسى کردند، این کار مدتى فکر و ذکر آنها را مشغول کرده بود، تا سرانجام بهترین راه ممکن را پیدا کردند و خود را به خزانه رسانیدند.
خزانه مملو از پول و جواهرات قیمتى و ... بود.
آنها تا مى توانستند از انواع و اقسام طلاجات و عتیقه جات در کوله بار خود گذاشتند تا ببرند.
در این هنگام چشم سر کرده باند به شى ء درخشنده و سفیدى افتاد، گمان کرد گوهر شب چراغ است، نزدیکش رفت آن را برداشت و براى امتحان به سر زبان زد، معلوم شد نمک است!
بسیار ناراحت و عصبانى شد و از شدت خشم و غضب دستش را بر پیشانى زد بطورى که رفقایش متوجه او شدند و خیال کردند اتفاقى پیش آمد یا نگهبانان خزانه با خبر شدند.
خیلى زود خودشان را به او رسانیدند و گفتند: چه شد؟ چه حادثه اى اتفاق افتاد؟
او که آثار خشم و ناراحتى در چهره اش پیدا بود گفت : افسوس که تمام زحمتهاى چندین روزه ما به هدر رفت و ما نمک گیر سلطان شدیم، من ندانسته نمکش را چشیدم، دیگر نمى شود مال و دارایى پادشاه را برد، از مردانگى و مروت به دور است که ما نمک کسى را بخوریم و نمکدان او را هم بشکنیم و ...

آنها در آن دل سکوت سهمگین شب، بدون این که کسى بویى ببرد دست خالى به خانه هاشان باز گشتند.
صبح که شد و چشم نگهبانان به درهاى باز خزانه افتاد تازه متوجه شدند که شب خبرهایى بوده است، سراسیمه خود را به جواهرات سلطنتى رسانیدند، دیدند سر جایشان نیستند، اما در آنجا بسته هایى به چشم مى خورد، آنها را که باز کردند دیدند جواهرات در میان بسته ها مى باشد، بررسى دقیق که کردند دیدند که دزد خزانه را نبرده است و گرنه الآن خدا مى داند سلطان با ما چه مى کرد و ...

بالاخره خبر به گوش سلطان رسید و خود او آمد و از نزدیک صحنه را مشاهده کرد، آنقدر این کار برایش عجیب و شگفت آور بود که انگشتش را به دندان گرفته و با خود مى گفت : عجب ! این چگونه دزدى است؟ براى دزدى آمده و با آنکه مى توانسته همه چیز را ببرد ولى چیزى نبرده است ؟ آخر مگر مى شود؟ چرا؟... ولى هر جور که شده باید ریشه یابى کنم و ته و توى قضیه را در آورم ...

در همان روز اعلام کرد: هر کس شب گذشته به خزانه آمده در امان است او مى تواند نزد من بیاید، من بسیار مایلم از نزدیک او را ببینم و بشناسم.

این اعلامیه سلطان به گوش سرکرده دزدها رسید، دوستانش را جمع کرد و به آنها گفت : سلطان به ما امان داده است، برویم پیش او تا ببینیم چه مى گوید.
آنها نزد سلطان آمده و خود را معرفى کردند، سلطان که باور نمى کرد دوباره با تعجب پرسید: این کار تو بوده ؟ گفت : آرى.

سلطان پرسید: چرا آمدى دزدى و با این که مى توانستى همه چیز را ببرى ولى چیزى را نبردى؟
گفت : چون نمک شما را چشیدم و نمک گیر شدم و بعد جریان را مفصل براى سلطان گفت ...

سلطان به قدرى عاشق و شیفته کرم و بزرگوارى او شد که گفت : حیف است جاى انسان نمک شناسى مثل تو، جاى دیگرى باشد، تو باید در دستگاه حکومت من کار مهمى را بر عهده بگیرى، و حکم خزانه دارى را براى او صادر کرد.

آرى او یعقوب لیث صفاری بود و پس از چند سالى حکمرانى در مسند خود سلسله صفاریان را تاسیس نمود.
یعقوب لیث صفاری سردار بزرگ و نخستین شهریار ایرانی (پس از اسلام) قرون متوالی است که در آرامگاهش واقع در روستای شاه‌آباد واقع در 10 کیلومتری دزفول بطرف شوشتر آرمیده است.

گفتنی است در کنار این آرامگاه بازمانده‌های شهر گندی شاپور نیز دیده می‌شود.


نظرات ()



ایرانی
نویسنده: آمِد حقانی - پنجشنبه ۱۸ خرداد ۱۳٩۱

فرگون زیباترین زن زمانه خویش بود و همسر ملک شاه .
در مجلسی زنانه ، زنی از خاندان نزدیک همسرش گفت :

فرگون زیبا! شنیده ایم هیچ خدمتکار ایرانی به کاخ خویش راه نمی دهی ؟
بانوی اول ایران پاسخ داد : ایرانی خدمتکار نمی شناسم !
آن زن سماجت کرد و گفت : چطور ؟ اعتماد نمی کنید ؟
!
فرگون زیبا گفت : من نیازی به کمک دیگران ندارم هم نژادانم را هم برتر از آن می دانم که آن ها را به خدمت بگیرم .

 

زنان رومی و چینی و یونانی را هم که می بینید پیشکش سرزمین های دیگرند به پادشاه ایران و

من تنها مواظب آنانم تا آسیب بیش تری به آن ها نرسد .
زن دیگری می پرسد : مگر پیش تر چه آسیبی دیده اند ؟

فرگون زیبا می گوید دوری ! دوری از شهر و دیارشان ! این بزرگ ترین آسیب است .
آن زن دست به گیسوی فرگون می کشد و می گوید حالا می فهمم برای چه همه تو را دوست دارند

به گفته دانای ایرانی « ارد بزرگ » : نامداران ماندگار آنانی اند که سرشتی نیکو و دلی سرشار از مهر دارند


نظرات ()



بدنه دوچرخه خارق العاده، سبک تر از یک لپ تاپ!
نویسنده: آمِد حقانی - پنجشنبه ۱۸ خرداد ۱۳٩۱

فکر می کنید یک دوچرخه مسابقه ای (یا به قول معروف کورسی) چه قدر باید وزن داشته باشد؟ یک دوچرخه کوهستان چطور؟ خب، فریم دوچرخه کوهستان Delta 7 Arantix در کنار زیبایی خارق العاده اش، تنها ۱۴۲۰ گرم وزن دارد! این دوچرخه از لوله های مشبک شبیه تار عنکبوت از جنس فیبر کربن و کولار ساخته شده که چنین سازه و طراحی با نام تجاری IsoTruss نامیده می شود.


به نظر می رسد که به این راحتی ها نتوانید بدنه دوچرخه ای محکمتر و سبک تر از این را در جایی بیابید. نکته جالب درباره این دوچرخه که در کشور آمریکا ساخته می شود، دست ساز بودن آن است و اینکه قرار است تنها ۲۰۰ عدد از آن تولید گردد. سفارش دهندگان می توانند تنها به سفارش بدنه بپردازند و یا اینکه بقیه تجهیزات را هم با مارک SRAM یا Shimano همراه بدنه درخواست دهند.

و البته در خصوص قیمت این دوچرخه متعلق به فیلم های علمی تخیلی، هنوز چیزی گفته نشده است. هرچند نباید انتظار کمتر از یک عدد چند رقمی هم برای چنین اعجوبه ای داشت.

نظرات ()



کشور شناسی - یونان
نویسنده: آمِد حقانی - چهارشنبه ۱٧ خرداد ۱۳٩۱

یونان (Greece) کشوری در جنوب شرقی اروپا و جنوب شبه جزیره بالکان است، این کشور از شمال با آلبانی، مقدونیه و بلغارستان و در شرق با ترکیه دارای مرز مشترک زمینی است. سرزمین اصلی یونان در جنوب و شرق به وسیله دریای اژه احاطه شده و از غرب به دریای یونان محدود است. «یونان» نام فارسی این کشور است. یونان در محل اتصال سه قاره آسیا، اروپا و آفریقا واقع شده است و وارث میراث یونان باستان، امپراتوری بیزانس و نزدیک چهار قرن سلطه ترکان عثمانی است.

این کشور به عنوان مهد تمدن مغرب زمین و زادبوم دموکراسی، فلسفه غرب، بازی‌های المپیک، علوم سیاسی، نمایشنامه‌نویسی قابل توجه است. یونان دارای تاریخی ویژه و پرحادثه است و دارای میراث فرهنگی است که به طور قابل توجهی دارای نفوذ در آفریقای شمالی و منطقه خاورمیانه است و ساختاری بنیادی برای فرهنگ اروپا و آنچه امروز به عنوان غرب خوانده می‌شود به حساب می‌آید. امروز یونان کشوری توسعه یافته و یکی از اعضای اتحادیه اروپا (از ۱۹۸۱ میلادی)، عضو اتحادیه اقتصادی و پولی اتحادیه اروپا (از ۲۰۰۱ میلادی)، ناتو (از ۱۹۵۱ میلادی)، منطقه همکاری و بهره برداری اقتصادی یا OECD (از ۱۹۶۰ میلادی)، آژانس فضایی اروپا یا ESA (از ۲۰۰۱ میلادی) است. آتن پایتخت و سالونیک، پاتراس و هراکلیون از شهرهای بزرگ آن به شمار می‌روند.

یونان حدود ۶۰۰۰ جزیره دارد که تنها ۲۲۷ مورد آن دارای سکنه است. مالک بسیاری از این جزایر افراد ثروتمند جهان هستند.


نظرات ()



راز گل سرخ
نویسنده: آمِد حقانی - چهارشنبه ۱٧ خرداد ۱۳٩۱

پادشاهی بود که در کنار قصرش انواع مختلف درختان و گیاهان و گلها را کاشته و باغ بسیار زیبایی را به وجود آورده بود. هر روز بزرگترین سرگرمی و تفریح او گردش در باغ و لذت بردن از گل و گیاهان آن بود.


تا این که یک روز به سفر رفت. در بازگشت، او در اولین فرصت به دیدن باغش رفت. اما با دیدن آنجا، سر جایش خشکش زد. تمام درختان و گیاهان در حال خشک شدن بودند.

او رو به درخت صنوبر که پیش از این بسیار سر سبز بود، کرد و از او پرسید که چه اتفاقی افتاده است؟

 

درخت به او پاسخ داد: من به درخت سیب نگاه می کردم و باخودم گفتم که من هرگز نمی توانم مثل او چنین میوه هایی زیبایی بار بیاورم و با این فکر چنان احساس نارحتی کردم که شروع به خشک شدن کردم.

 

پادشاه به نزدیک درخت سیب رفت، اما او نیز خشک شده بود...! پادشاه علت را پرسید و درخت سیب پاسخ داد: با نگاه به گل سرخ و احساس بوی خوش آن، به خودم گفتم که من هرگز چنین بوی خوشی از خود متصاعد نخواهم کرد و با این فکر شروع به خشک شدن کردم.


از آنجایی که بوته ی یک گل سرخ نیز خشک شده بود. وقتی که علت آن پرسیده شد، او چنین پاسخ داد: من حسرت درخت افرا را خوردم، چرا که من در پاییز نمی توانم گل بدهم. پس از خودم نا امید شدم و آهی بلند کشیدم. همین که این فکر به ذهنم خطور کرد، شروع به خشک شدن کردم.


پادشاه در ادامه ی گردش خود در باغ متوجه گل بسیار زیبایی شد که در گوشه ای از باغ روییده بود. او از گل علت شادابی اش را جویا شد. گل چنین پاسخ داد:


ابتدا من هم شروع به خشک شدن کردم، چرا که هرگز عظمت درخت صنوبر را که در تمام طول سال سر سبزی خود را حفظ می کرد نداشتم، و از لطافت و خوش بویی گل سرخ نیز برخوردار نبودم، با خودم گفتم: اگر پادشاه که این قدر ثروتمند، قدرتمند و عاقل است و این باغ به این زیبایی را پرورش داده است، می خواست چیزی دیگری جای من پرورش دهد، حتماً این کار را می کرد. بنابراین اگر او مرا پرورش داده است، حتماً می خواسته است که من وجود داشته باشم. پس از آن لحظه به بعد تصمیم گرفتم تا آنجا که می توانم زیباترین موجود باشم.

نظرات ()



حرف حق
نویسنده: آمِد حقانی - سه‌شنبه ۱٦ خرداد ۱۳٩۱

جانی ساعت ۲ از محل کارش خارج شد و چون نیم ساعت وقت داشت تابه محل کار دوستش برود، تصمیم گرفت با همان یک دلاری که در جیب داشت ناهار ارزانقیمتی بخورد و راهی شرکت شود.
چند رستوران گران قیمت را رد کرد تا به رستورانیرسید که روی در آن نوشته شده بود: ”ناهار همراه نوشیدنی فقط یک دلار”.
جانی معطلنکرد، داخل رستوران شد و یک پرس اسپاگتی و یک نوشابه برداشت و سر میزنشست.
گارسون برایش دو نوع سوپ، سالاد، سیب زمینی سرخ کرده، نوشابه اضافه، بستنیو دو نوع دسر آورد و به اعتراض جانی توجهی نکرد که گفت: ”ولی من این غذاها رو سفارشندادم.”
گارسون که رفت جانی شانه ای بالا انداخت و گفت: ”خودشان می فهمند که مننخوردم!”
اما جانی موقعی فهمید که این شیوه آن رستوران برای کلاهبرداری است کهرفت جلو صندوق و متصدی رستوران پول همه غذاها رو حساب کرد و گفت ۱۵ دلار و ۱۰سنت.
جانی معترض شد: ”ولی من هیچ کدوم رو نخوردم!” و مرد پاسخ داد ”ما آوردیم،می خواستین بخورین!”
جانی که خودش ختم زرنگ های روزگار بود، سری تکان داد و یکسکه ۱۰ سنتی روی پیشخوان گذاشت و وقتی متصدی اعتراض کرد، گفت: ”من مشاوری هستم کهبابت یک ساعت مشاوره ۱۵ دلار می گیرم.”
متصدی گفت: ”ولی ما که مشاوره نخواستیم!” و جانی پاسخ داد: ”من که اینجا بودم! می خواستین مشاوره بگیرین!”
و سپس به آرامیاز آنجا خارج شد

نظرات ()



وطن
نویسنده: آمِد حقانی - دوشنبه ۱٥ خرداد ۱۳٩۱

وطن! وطن!
نظر فکن به من که من
به هر کجا، غریب‌وار، که زیر آسمان دیگری، غنوده‌ام
همیشه با تو بوده‌ام،
همیشه با تو بوده‌ام، همیشه با تو بوده‌ام
---
اگر که حال پرسی ام، تو نیک میشناسی ‌ام
من از درون غصه ‌ها و قصه‌ ها برآمدم
---
حکایت هزار شاه با گدا
حدیث عشق ناتمام آن شبان به دختر سیاه چشم کدخدا
ز پشت دود کشت‌های سوخته درون کومه های سیاه
ز پیش شعله‌های کوره‌ها و کارگاه
تنم ز رنج، عطر و بو گرفته است
رخم به سیلی زمانه خو گرفته است
اگر چه در نگاه اعتنای کس نبوده‌ام
یکی ز چهره‌های بی‌شمار توده‌ام

---
چه غمگنانه سال‌ ها که بال ها زدم به روی بحر بی‌کناره‌ات
که در خروش آمدی، به جنب و جوش آمدی
به جنب و جوش آمدی
---
به اوج رفت موج های تو
که یاد باد اوج های تو

در آن میان که جز خطر نبود
مرا به تخته‌پاره‌ها نظر نبود
نبودم از کسان که رنگ و آب دل ربودشان
به گودهای هول
بسی صدف گشوده‌ام
گهر ز کام مرگ در ربوده‌ام
بدان امید تا که تو دهان و دست را رها کنی
دری ز عشق بر بهشت این زمین دل فسرده واکنی
به بند مانده‌ام شکنجه دیده‌ام
سپیده هر سپیده جان سپرده‌ام
هزار تهمت و دروغ و ناروا شنوده‌ام
اگر تو پوششی پلید یافتی
ستایش من از پلید پیرهن نبود
نه جامه، جان پاک انقلاب را ستوده‌ام

---
کنون گر ز خنجری، میان کتف خسته‌ام
اگر که ایستاده‌ام و یا ز پا فتاده‌ام
برای تو، به راه تو، شکسته‌ام
برای تو، به راه تو، شکسته‌ام

---
اگر میان سنگ‌های آسیا چو دانه‌های سوده‌ام
ولی هنوز گندمم غذا و قوت مردمم
همانم آن یگانه‌ای که بوده‌ام

---

سپاه عشق در پی است
 شرار و شور کار ساز با وی است

دریچه‌های قلب باز کن
 سرود شب شکاف آن
 ز چار سوی این جهان
---
کنون به گوش می ‌رسد
کنون به گوش می رسد
من این سرود ناشنیده را، به خون خود سروده‌ام

نبود و بود برزگر را چه باک اگر برآید از زمین
هر آنچ او به سالیان فشانده یا نشانده است

---

وطن! وطن! تو سبز جاودان بمان

 که من،
پرنده‌ای مهاجرم، که از فراز باغ با صفای تو
به دوردست مه گرفته پر گشوده‌ام

وطن! وطن! وطن! وطن!
 تو سبز جاودان بمان
تو سبز جاودان بمان

متن تصنیف وطن با صدای همایون شجریان


 

نظرات ()



این بود زندگی؟
نویسنده: آمِد حقانی - دوشنبه ۱٥ خرداد ۱۳٩۱

میزی برای کار؛

    کاری برای تخت؛

        تختی برای خواب؛

            خوابی برای جان؛

                جانی برای مرگ؛

                    مرگی برای یاد؛

                        یادی برای سنگ؛

 

این بود زندگی؟

 

(حسین پناهی/ از آلبوم سلام، خداحافظ)



نظرات ()



داستانک
نویسنده: آمِد حقانی - یکشنبه ۱٤ خرداد ۱۳٩۱

کشاورزی الاغ پیری داشت که یک روز اتفاقی به درون یک چاه بدون آب افتاد. کشاورز هر چه سعی کرد نتوانست الاغ را از درون چاه بیرون بیاورد.

 

پس برای اینکه حیوان بیچاره زیاد زجر نکشد، کشاورز و مردم روستا تصمیم گرفتند چاه را با خاک پر کنند تا الاغ زودتر بمیرد و مرگ تدریجی او باعث عذابش نشود.

مردم با سطل روی سر الاغ خاک می ریختند اما الاغ هر بار خاک های روی بدنش را می تکاند و زیر پایش می ریخت و وقتی خاک زیر پایش بالا می آمد، سعی می کرد روی خاک ها بایستد.


 

روستایی ها همینطور به زنده به گور کردن الاغ بیچاره ادامه دادند و الاغ هم همینطور به بالا آمدن ادامه داد تا اینکه به لبه چاه رسید و در حیرت کشاورز و روستائیان از چاه بیرون آمد ...

نتیجه اخلاقی

 مشکلات، مانند تلی از خاک بر سر ما می ریزند و ما همواره دو انتخاب داریم: اول اینکه اجازه بدهیم مشکلات ما را زنده به گور کنند

 

و دوم اینکه از مشکلات سکویی بسازیم برای صعود!

اگراز مشکلات برای بالا آمدن و رشد مان استفاده نکنیم , در  چاههای زندگی گرفتار میشویم

نظرات ()



داستان عشق
نویسنده: آمِد حقانی - یکشنبه ۱٤ خرداد ۱۳٩۱

این داستاندو دلداده جوان به نام های دللا و جیم است که هرچند بی چیز و فقیر بودند ولی دیوانهوار همدیگر را دوست داشتند. دللا با رسیدن عید کریسمس به فکر خرید هدیه ای برایهمسرش جیم میافتد او خیلی وقت بود میخواست یک زنجیر زیبا برای ساعت همسرش بخرد چراکه جیم آن ساعت را خیلی دوست داشت. شب عید فکری به ذهن دللا خطور کرد او تصمیمگرفت موهای زیبایش را بفروشد و برای جیم زنجیر بخرد. دللا شب عید در حالی به خانهبر میگردد که بسته کادوپیچ شده در دستش بود در هنگام ورود به خانه به ناگاه نگرانیسراپای دللا را فرا میگیرد چون می دانست جیم تا چه اندازه موهای زیبای او را دوستداشت اخرین پله ها را بالا میرود و در را باز میکند جیم در خانه بود بسته کادویی همدر دست جیم بود موقعی که دللا روسری خود را بر میدارد جیم متوجه موهای کوتاه او میشود و اشک در چشمانش حلقه میزند اما هیچ حرفی نمی زند و در حالی که بغض گلویش را میبلعد هدیه خود را به طرف دللا دراز میکند. بسته یک جفت شانه زیبای نقره ای نشانبود که برای موهای بلند و زیبای او خریده بود. جیم هم برای خرید آن شانه ها ساعتخود را فروخته بود

نظرات ()



لیلی و مجنون
نویسنده: آمِد حقانی - شنبه ۱۳ خرداد ۱۳٩۱

پیامک زد شبی لیلی به مجنون 
که هر وقت آمدی از خانه بیرون

بیاورمدرک تحصیلی ات را
گواهی نامه ی پی اچ دی ات را

پدر باید ببینددکترایت
زمانه بد شده جانم فدایت

دعا کن ...

دعا کن مدرکت جعلی نباشد
زدانشگاه هاوایی نباشد

وگرنه وای بر احوالتای مرد
که بابایم بگیرد حالت ای مرد

چو مجنون این پیامک خواندوارفت
به سوی دشت و صحرا کله پا رفت

اس ام اس زد ز آنجا سوی لیلی
کهمی خواهم تورا قد تریلی

دلم در دام عشقت بی قرار است
ولیکن مدرکم بیاعتبار است

شده از فاکسفورد این دکترا فاکس
مقصر است در این ماجرافاکس
 
چه سنگین است بار این جدایی
امان از دست این مدرک گرایی

نظرات ()



خواستگاری پر بیننده و عجیب
نویسنده: آمِد حقانی - شنبه ۱۳ خرداد ۱۳٩۱

ابتکار یک جوان آمریکایی برای خواستگاری از دوست دخترش به یکی از پربیننده‌ترین ویدئوهای چند روز اخیر در سایت یوتیوب تبدیل شده است. بیش از 10 میلیون نفر این خواستگاری عاشقانه را تاکنون تماشا کرده‌اند.

آیزاک لمب، یک پسر جوان اهل ایالت اورگان آمریکا برای گرفتن جواب مثبت ازدواج از دختر مورد علاقه‌اش دست به ابتکار جالبی زد که این روزها به یکی از پربیننده‌ترین ویدئوها در سایت یوتیوب تبدیل شده است.

در روز ۲۳ ماه مه ‌آیزاک لمب، از دوست دخترش امی فرانک دعوت می‌کند تا به خانه‌ی پدری‌اش در شهر پورتلند بیاید. برادر آیزاک در برابر خانه ‌از دختر از همه جا بی‌خبر می‌خواهد تا در صندوق عقب خودروی شاسی‌بلندی که قبلا در آنجا پارک شده، بنشیند و گوشی هدفونی را روی گوش‌هایش بگذارد.

با شروع آهنگ که ترانه‌‌ی "ازدواج با تو" از برونو مارس است، ماشین ناگهان به حرکت می‌افتد و یک دفعه دوستان و آشنایان در حال لب‌خوانی و اجرای ترانه به نوبت از گوشه و کنار خیابان در برابر دیدگان حیرت‌زده دختر ظاهر می‌شوند.

در پایان اجرای این کنسرت بزرگ، که بیش از ۵۰ نفر در آن شرکت داشته‌اند، آیزاک لمب در حال خواندن ترانه راهش را از میان جمعیت خندان به سوی دوست دخترش باز می‌کند، در برابرش زانو می‌زند و از او تقاضای ازدواج می‌کند. در نهایت جواب مثبت دختر با تشویق و هیجان حاضران روبرو می‌شود.

در تمام این لحظات یک دوربین تمامی صحنه‌ها را ضبط کرده و در گوشه تصویر نیز چهره‌ی بهت‌زده و غافلگیرشده‌ی امی فرانک دیده می‌شود که از صندوق عقب یک ماشین در حال حرکت با خنده نظاره‌گر این کنسرت است.

 

این وید‌ئو تنها چند روز پس از قرار داده شدن در سایت یوتیوب بیش از 10 میلیون بیننده پیدا می‌کند و شهرت آیزاک لمب و امی فرانک در عرض یک شب تا به آن اندازه می‌رسد که شبکه تلویزیونی "ان بی سی" از آن‌ها برای شرکت در یکی از برنامه‌های پرمخاطب خود دعوت می‌کند. ‌به گفته‌ی آیزاک لمب، دوست دخترش شایسته برگزاری چنین مراسم خواستگاری خلاقانه و پر زحمتی بوده است.

برای دیدن کلیپکلیک کنید .

نظرات ()



از نظر یک زن
نویسنده: آمِد حقانی - پنجشنبه ۱۱ خرداد ۱۳٩۱

از نظر یک زن

بی عیب ترین مرد دنیا، پدرشه

زن ذلیل ترین مرد دنیا، برادرشه

خوش تیپ ترین مرد دنیا، پسرشه

مظلوم ترین مرد دنیا، پدرشوهرشه

خوشبخت ترین مرد دنیا، شوهرخواهرشه

قدرناشناس ترین مرد دنیا، دامادشه

بدترین، بی ریخت ترین، بی عاطفه ترین و بداخلاق ترین مرد دنیا، شوهرشه

نظرات ()



یادی از هنرمندان - مهدی خالقی
نویسنده: آمِد حقانی - چهارشنبه ۱٠ خرداد ۱۳٩۱

از میان شاگردان دست اول و مستقیم صبا، چند تنی، در نیم قرن اخیر شهرتی همپای او پیدا کرده‌اند و به ویِژه در دو حوزه اجرا و آفرینش، دستاوردهای دلپذیر از خود به یادگار گذاشته‌اند. 
مهدی خالدی در سال ۱۲۹۸ خورشیدی در تهران زاده شد. شاید نخستین شانس او در آن بوده که پدرش که خود دستی در سه تار داشت و از دوستان نزدیک ابوالحسن صبا به شمار می‌رفت. پدر، او را در سال ۱۳۱۴ ، در شانزده سالگی، نزد صبا برد و از او خواست که پسر را سه تار بیاموزد. صبا ولی با دیدن انگشتان لاغر و بلند پسر گفته است که ویولن نوازی برای او مناسب‌تر است. مهدی خالدی به این ترتیب به مدت سه سال نزد صبا ردیف‌های سه گانه ویولن را فرا گرفت و به توصیه او در سال ۱۳۱۹ ، سال گشایش رادیو ایران، به آن سازمان پیوست. خالدی تا سال‌های پیش از انقلاب، هم از تکنوازان برجسته ویولن در رادیو به شمار می‌آمد و هم از آهنگسازان خلاق و مبتکر. نوآوری‌هایی که خالدی در آفریده‌های خود به کار گرفته نه تنها او را، بلکه، "دلکش"، خواننده تازه پای به میدان نهاده را نیز با شتاب به شهرت و محبوبیت رساند.

همکاری پربار
حاصل همکاری این دو، بی‌شمار ترانه‌های برانگیزاننده‌ای است که تفاوت‌های بسیار با تصنیف‌های قدیمی و شباهت‌های چشمگیر با ترانه‌های امروزی دارد. سر آغاز شهرت این دو، شاید ترانه‌ای باشد به نام "نشاط" که نام فرزند خالدی نیز هست و با شعری از اسماعیل نواب صفا پیوند خورده است. نواب صفا می‌گوید: "چون شعر در روزهای پیش از نوروز ساخته شده و با جمله "آمد نوبهار" آغاز می‌شد و به همین نام نیز شهرت یافته، سی سال تمام در آغاز هر سال نو از رادیو پخش می‌شده است." ریتم نشاط‌آور و بهارانه‌ای که خالدی برای این ترانه برگزیده، تا آن زمان در موسیقی سنتی ایران سابقه نداشته است. پرویز یاحقی، نظر را از این‌ها نیز فراتر می‌برد و می‌گوید که در آینده نیز " اثری به این زیبایی" خلق نخواهد شد.
مهدی خالدی در همان آغاز کار هنری، در سال‌های ۱۳۲۴ و ۱۳۲۶ ، دو بار برای ضبط آهنگ‌های خود بر روی صفحه همراه با هنرمندانی چون جواد بدیع زاده، علی زاهدی، نصرالله زرین پنجه، یوسف کاموسی و کشف بزرگ رادیو، دلکش، به هندوستان سفر کرد. حاصل این سفرها چهل صفحه گرامافون از نواخته‌ها و ترانه‌های اولیه خالدی است که در واقع نخستین معرف او به عنوان آهنگساز به شمار می‌رود.


ترانه های ماندگار
پس از بازگشت از سفر دوم، خالدی ارکستر بزرگی را در رادیو بنیاد کرد و توانست به یاری آن، سازآرایی‌های نوآورانه خود را عرضه کند. از آن پس شاعران جوان چون رهی معیری، اسماعیل نواب صفا و بیژن ترقی بر آهنگ‌های خالدی شعر نهادند که کمابیش همه آن‌ها از پیوندی درست با موسیقی برخوردار است. از میان ترانه‌های دیگر خالدی که اکثر قریب به اتفاق آن‌ها با صدای رسای دلکش به اجرا درآمده، به ویژه باید از ترانه "به کنارم بنشین" در دستگاه همایون یاد کرد که با شعری دل‌انگیز از رهی معیری پیوند خورده است. خالدی با دقت و ظرافت تمام گوشه‌های اصلی دستتگاه همایون را درمی‌نوردد و سپس با نرمشی گوشنواز به درآمد همایون باز می‌گردد. چفت و بست‌های ملودیک بی‌نقص است و واژه‌ها به آسودگی روی نغمه‌ها نشسته‌اند.

ترانه‌های معروف دیگر او عبارتند از: ناامید، رفتی، همراز دل، دل غافل، بردی از یادم و سوگ، ترانه‌ای که در مرگ استاد خویش ابوالحسن صبا ساخته و با صدای سازگار "بنان" به یادگار مانده است.

مهدی خالدی نیز چون صبا، رغبت بسیار به الهام‌گیری از موسیقی بومی داشت. لابلای ترانه‌های بازمانده از او، شماری ترانه بومی تنظیم شده نیز به چشم می‌خورد، به ویژه ترانه‌هایی از شمال ایران.


ویژگی‌ها
مهدی خالدی در نواختن ویولن سبکی ویژه داشت. در واقع پس از حسین یاحقی و ابوالحسن صبا، سومین سبک شاخص ویولن نوازی ایرانی را پدید آورد که پس از او نیز از سوی دیگران پیروی می‌شد و هنوز نیز سبک مورد پسند و عمل برخی از نوازندگان است. در این سبک، آرشه بیش از پنجه مورد توجه قرار می‌گیرد. ظرافت آرشه‌کشی در کار خالدی کم‌نظیر بود. شنونده به سختی می‌توانست لحظات تعویض آرشه‌ها و قطع و وصل‌ها را دریابد. او با هرگونه "بند‌بازی" و "آکروبات"- که در دوره او مد روز نیز شده بود- مخالف بود و می‌کوشید هماهنگ با کیفیت عرفانی موسیقی ملی، جوهر آرام‌بخش و اندیشه‌برانگیز آن را با ایجاد تعادل میان آرشه و پنجه، به شنونده منتقل سازد.

ترانه‌های خالدی نیز چون نواخته‌های او از ابتکار و ویژگی برخوردار است. او برای ترانه (تصنیف)، در اجرای موسیقی ملی اهمیت بسیار قائل بود و به همین جهت جای عرضه آن را گسترش داد. ترتیب قدیمی "پیش درآمد- آواز- چهارمضراب- تصنیف" را به صورت "تصنیف- آواز- چهارمضراب- تصنیف" درآورد. خالدی با این ابتکار، کوشید از ملال ناشی از تکرارهای سنتی بکاهد و توجه نسل جوان‌تر را نیز به سوی موسیقی ملی بکشاند.تصنیف‌های او بدین ترتیب از پوسته زنگار خورده قدیمی خود به در می‌آمد، در پیوند با شعرهای تازه‌تر، حال و هوای امروزی پیدا می‌کرد و در پوشش سازآرایی‌های جذاب، با ارکسترهای بزرگ، اجرا می‌شد.


مهدی خالدی در سال ۱۳۶۳ سکته مغزی کرد و پس از آن پنجه‌هایش دیگر قدرت نواختن را از دست داد. چند سالی بعد سرطان نیز به سراغ او آمد: سرطان حنجره از نوع درمان‌ناپذیر و همان سرانجام او را در نهم آذر ماه سال ۱۳۶۹، در هفتاد و یک سالگی، خاموش ساخت. خاموشی او را، ولی نواخته‌ها و ترانه‌های بازمانده از او جبران می‌کنند.

با تشکر از وبلاگ ندای گلها

نظرات ()



جای پا
نویسنده: آمِد حقانی - سه‌شنبه ٩ خرداد ۱۳٩۱

مهم نیست کف پات رو شسته باشی یا نه. حتی مهم نیست که کف پات نرمه یا زبر. مهم اینه که وقتی پات رو تو زندگیه کسی میزاری و از زندگیش عبور می کنی وقتی که مهلتت تموم شد و فقط رد پات موند انقدر اون رد پا خواستنی باشه که به کسی اجازه نده پاهاش رو روی رد پات بذاره

جای پا

نظرات ()



داستان دو مجسمه
نویسنده: آمِد حقانی - دوشنبه ۸ خرداد ۱۳٩۱

توی یه پارک در سیدنی استرالیا دو مجسمه بودند یک زن و یک مرد.

این دو مجسمه سالهای سال دقیقا روبه‌روی همدیگر با فاصله کمی ایستاده بودند و توی

چشمای هم نگاه میکردند و لبخند میزدند.

یه روز صبح­ خیلی زود یه فرشته اومد پشت سر دو تا مجسمه ایستاد و گفت:” از آن

جهت که شما مجسمه‌های خوب و مفیدی بودید و به مردم شادی بخشیده‌اید، من

بزرگترین آرزوی شما را که همانا زندگی کردن و زنده بودن مانند انسانهاست برای شما

بر آورده میکنم.

شما ۳۰ دقیقه فرصت دارید تا هر کاری که مایل هستید انجام بدهید.”

و با تموم شدن جمله‌اش دو تا مجسمه رو تبدیل به انسان واقعی کرد: یک زن و یک مرد.


دو مجسمه به هم لبخندی زدند و به سمت درختانی و بوته‌هایی که در نزدیکی اونا بود

دویدند در حالی که تعدادی کبوتر پشت اون درختها بودند، پشت بوته‌ها رفتند.

فرشته هر گاه صدای خنده‌های اون مجسمه‌ها رو میشنید لبخندی از روی رضایت میزد.

بوته‌ها آروم حرکت میکردند و خم و راست میشدند و صدای شکسته شدن شاخه‌های

کوچیک به گوش میرسید.

بعد از ۱۵ دقیقه مجسمه‌ها از پشت بوته‌ها بیرون اومدند در حالیکه نگاههاشون نشون

میداد کاملا راضی شدن و به مراد دلشون رسیدن.


فرشته که گیج شده بود به ساعتش یه نگاهی کرد و از مجسمه‌ها پرسید:” شما هنوز

۱۵ دقیقه از وقتتون باقی مونده، دوست ندارید ادامه بدهید؟

” مجسمه مرد با نگاه شیطنت‌آمیزی به مجسمه زن نگاه کرد و گفت:” میخوای یه بار

دیگه این کار رو انجام بدیم؟

” مجسمه زن با لبخندی جواب داد:” باشه. ولی این بار

تو کبوتر رو نگه دار و من می رینم روی سرش.”

نظرات ()



من از روز ازل، دیـوانـه بـودم
نویسنده: آمِد حقانی - شنبه ٦ خرداد ۱۳٩۱

من از روز ازل، دیـوانـه بـودم؛ دیـوانـه روی تـو

سر گشته موی تو


سر خوش از باده مستانه بودم؛ در عشق و مستی، افسانه بودم


نالان از تو شد چنگ و عود من

تـار مـوی تــو، تــار و پــود من


بـی باده مدهـوشم، ساغـر نوشم

ز چشمه نوش تو


مستی دهد ما را، گـل رخسارا

بهـار آغـوش تو


چو به ما نگری، غم دل ببری

کز باده نوشین تری


سوزم همچو گل، از سودای دل

دل رسوای تـو، من رسوای دل


گـرچـه به خاک و خـون، کشـیــدی مرا

روزی که دیدی مرا


بازا که در شام غمم، صبح امیـدی مرا

صبح امیدی مرا

نظرات ()



افسوس!
نویسنده: آمِد حقانی - جمعه ٥ خرداد ۱۳٩۱

اشتباهی خونه یه خانم پیری رو گرفتم ، اومدم معذرت خواهی کنم هی میگفت علی
جان تویی ، هی میگفتم ببخشید مادر اشتباه گرفتم ، باز میگفت رضا جان تویی
مادر ، میگفتم نه مادر جان اشتباه شده ببخشید ، اسم سوم رو که گفت دلم شکست
، گفتم آره مادر جون ، زنگ زدم احوالتون رو بپرسم . اونقدر ذوق کرد که
چشام خیس شد .

نظرات ()



اسرار امضا
نویسنده: آمِد حقانی - جمعه ٥ خرداد ۱۳٩۱

 

اسرار امضا کسانی که به طرف عقربهای ساعت امضاء می‌کنند انسان‌های منطقی هستند کسانی که بر عکس عقربه‌های ساعت امضاء میکنند دیر منطق را قبول می‌کنند وبیشتر غیر منطقی هستند کسانی که از خطوط عمودی استفاده میکنند لجاجت و پافشاری در امور دارندکسانی که از خطوط افقی استفاده میکنند انسان‌های منظّم هستندکسانی که با فشار امضاء می‌کنند در کودکی سختی کشیده‌اند کسانی که پیچیده امضاء می‌کنند شکّاک هستندکسانی که در امضای خود اسم و فامیلمی‌نویسند خودشان را در فامیل برتر می دانندکسانی که در امضای خود فامیل می‌نویسند دارای منزلت هستند کسانی که اسمشان را می‌نویسند و روی اسمشان خط می‌زنند شخصیت خود را نشناخته‌اندکسانی که به حالت دایره و بیضی امضاء می‌کنند ، کسانی هستند که میخواهند به قله برسندکسانی که الان دارن روی برگه امضا میکنند خیلی خنگ هستند که یادشون نیست امضا شون چه شکلیه!!!
نظرات ()



وقتی کسی حالش بده ، بهش چی بگیم؟
نویسنده: آمِد حقانی - پنجشنبه ٤ خرداد ۱۳٩۱

 

 

وقتی کسی حالش بده ، بهش چی بگیم؟

 


 

وقتی کسی حالش بده بهش نگید

 

ای بابا اینم می گذره ،

 

نگید درست می شه،

 

نخواهید با جوک های مسخره بخندونیدش

 

نمی خواد بخنده. خنده اش نمیاد غصه داره. می فهمین؟ غصه.

 

براش از فلسفه ی زندگی حرف نزنین.

 

از انرژی مثبت و مثبت باش و به چیزهایی که داری فکر کن حرف نزنید.

 

حتی سعی نکنین نشون بدین که حالتون از اون بدتره.

 

از تجربیات بدتر خودتون یا اطرافیانتون نگین. 
وقتی کسی ناراحته اصلا این شما نیستین که باید حرف بزنین.

 

شما در حقیقت باید حرف نزنید. باید دستش رو بگیرید. بغلش کنید. تو چشم هاش نگاه کنید. براش چایی بریزید.

 

براش یک چیزی که دوست داره بریزید یا بپزید.

 

بذارید جلوش. بعد حرف نزنید. بذارید اون حرف بزنه و شما گوش کنید.

 

هی فکر نکنید باید نظریه صادر کنید و نصیحت کنید.

 

فکر نکنید اگه حرف نزنید خیلی اتفاق بدی می افته.

 

شما جای اون آدم نیستید.

 

شما زندگی اون آدم رو از وقتی به دنیا اومده زندگی نکردید.

 

پس نظریه ها و حرف هاتون به درد خودتون می خوره.
بله. دستش رو بگیرید. بغلش کنید. سکوت کنید.

 

.اگه دلش خواست خودش حرف می زنه

 

حتی اصرار نکنید که باهاتون حرف بزنه. فقط بهش انقدر فرصت بدین تا حرف بزنه

 

 

 

 

 
نظرات ()



سان‌فرانسیسکو
نویسنده: آمِد حقانی - پنجشنبه ٤ خرداد ۱۳٩۱

سان‌فرانسیسکو یکی از شهرهای بزرگ ایالت کالیفرنیای آمریکا است. سان‌فرانسیسکو با جمعیت ۷۹۹٬۲۶۳ نفری چهارمین شهر بزرگ ایالت کالیفرنیا است. شهر سان‌فرانسیسکو در نوک شمالی شبه‌جزیره سان‌فرانسیسکو و در کنار خلیج سان‌فرانسیسکو قرار دارد. چندین جزیره درون خلیج و جزایر فارالون نیز که در ۲۷ مایلی ساحل در اقیانوس آرام قرار دارند بخشی از محدوده شهری سانفرانسیسکو بشمار می‌آیند.

شهر سان‌فرانسیسکو نقطه مرکزی در محدوده کلانشهری منطقه خلیج سانفرانسیسکو بشمار می‌رود. این محدوده کلانشهری در جمع ۷ میلیون جمعیت دارد. شهر سانفرانسیسکو پس از نیویورک متراکم‌ترین شهر آمریکا از نظر جمعیت است. دفتر مرکزی سان‌فرانسیسکو کرونیکل بزرگ‌ترین روزنامه منطقه شمال کالیفرنیا در این شهر جای دارد. این شهر به خاطر مه هایش شهرت دارد و گاهی از اوقات کل شهر غرق در مه میشود و نمایی بسیار جالب و دیدنی به خود میگیرد.

پل سانفرانسیسکو


ادامه مطلب ...
نظرات ()



سلامتی پدر و مادرها
نویسنده: آمِد حقانی - پنجشنبه ٤ خرداد ۱۳٩۱


همیشه مادر را به مداد تشبیه میکردم ، که با هر بار تراشیده شدن، کوچک و کوچک تر میشود…
ولی پدر ...
یک خودکار شکیل و زیباست که در ظاهر ابهتش را همیشه حفظ میکند
خم به ابرو نمیاورد و خیلی سخت تر از این حرفهاست
فقط هیچ کس نمیبیند و نمیداند که چقدر دیگر میتواند بنویسد

نظرات ()



نمی خواهم بمیرم
نویسنده: آمِد حقانی - چهارشنبه ۳ خرداد ۱۳٩۱

نمی خواهم بمیرم 

نمی خواهم بمیرم ، با که باید گفت ؟ 
کجا باید صدا سر داد ؟ 
                 در زیر کدامین آسمان ، 
                            روی کدامین کوه ؟ 
که در ذرات هستی رَه بَرَد توفان این اندوه 
که از افلاک عالم بگذرد  پژواک این فریاد ! 
کجا باید صدا سر داد ؟ 

فضا خاموش و درگاه قضا دور است 
زمین کر ، آسمان کور است 
نمی خواهم بمیرم ، با که باید گفت ؟ 

اگر زشت و اگر زیبا 
اگر دون و اگر والا 
من این دنیای فانی را 
هزاران بار از آن دنیای باقی دوست تر دارم . 

به دوشم گرچه بار غم توانفرساست 
وجودم گرچه  گردآلود سختی هاست 

نمی خواهم از این جا دست بردارم  ! 
تنم در تار و پود عشق انسانهای خوب نازنین بسته است . 
دلم با صد هزاران رشته ، با این خلق 
                            با این مهر ، با این ماه 
                            با این خاک با این آب ... 
                                                     پیوسته است . 

مراد از زنده ماندن ، امتداد خورد و خوابم نیست 
توان دیدن دنیای ره گم کرده در رنج و عذابم نیست 
هوای همنشینی با گل و ساز و شرابم نیست . 

جهان بیمار و رنجور است . 
دو روزی را که بر بالین این بیمار باید زیست 
اگر دردی ز جانش برندارم ناجوانمردی است . 

نمی خواهم بمیرم، تا محبت را به انسانها بیاموزم 
بمانم تا عدالت را برافرازم ، بیفروزم 

خرد را ، مهر را تا جاودان بر تخت بنشانم 
به پیش پای فرداهای بهتر گل برافشانم 
چه فردائی ، چه دنیائی! 
              جهان سرشار از عشق و گل و موسیقی و نور است ... 
   
نمی خواهم بمیرم ، ای خدا  ! 
                             ای آسمان  ! 
                                     ای شب  ! 
نمی خواهم 
             نمی خواهم 
                          نمی خواهم 
                                     مگر زور است ؟

"فریدون مشیری"

فریدون مشیری

نظرات ()



بی تو به سر نمی شود
نویسنده: آمِد حقانی - سه‌شنبه ٢ خرداد ۱۳٩۱

بی تو به سر نمی شود - دیوان شمس تبریزی


 

بی هـمگان به سر شود، بی ‌تو به سر نمی‌شود             داغ تـــو دارد ایــن دلــم، جـای دگــر نمی‌شود
دیـده عـقـل مـست تـو، چــرخـه چـرخ پست تو             گوش طرب به دست تو، بی‌تو به سر نمی‌شود
جان ز تو جوش می‌کند، دل ز تو نوش می‌کند             عـقـل خـروش مـی ‌کـند، بی‌تو به سر نمی‌شود
خـمـر مـن و خـمار من، بـاغ مـن و بـهـار مـن             خـواب مـن و قـرار من، بی‌تو به سر نمی‌شود
جاه و جلال من تویی، مُلـکـت و مال من تویی             آب زلال مـــن تـویـــی، بی‌تو به سر نمی‌شود
گـاه ســوی وفـا رَوی، گــاه ســـوی جـفـا رَوی             آن مـــنـــی کــجـا روی، بی‌تو به سر نمی‌شود
دل بـنـهـنـد بــرکـنـی، تـوبته کـنـنـد بـشـکـنـی             این همه خود تو می‌کنی، بی‌تو به سر نمی‌شود
بی تو اگر به سـر شـدی، زیر جهان زبر شدی             بــاغ ارم ســقــر شــدی، بی‌تو به سر نمی‌شود
گـر تـو سـری قدم شوم، ور تـو کـفی علم شوم             ور بـروی عــدم شـــوم، بی‌تو به سر نمی‌شود
خـواب مـرا ببسته‌ ای، نـقـش مترا بـشـسـته‌ای             وز هــمــه‌ ام گسسته‌ ای، بی‌تو به سر نمی‌شود
گـر تـو نـبـاشی یـار من، گشـت خراب کار من             مـونـس و غـمـگـسار من، بی‌تو به سر نمی‌شود
بی تونه زندگی خوشم، بی‌ تو نه مردگی خوشم            سـر ز غـم تو چون کـشم، بی‌تو به سر نمی‌شود
هر چـه بگویـم ای سـند نیست جدا ز نیک و بد            هم تو بگو به لـطف خـود، بی‌تو به سر نمی‌شود

نظرات ()



خاطرات شازده حمام
نویسنده: آمِد حقانی - سه‌شنبه ٢ خرداد ۱۳٩۱

روزی آقای  شیخ علی آیت اللهی به آقای نقیب زاده گفت:بیا انشایت را بخوان. موضوع انشا آن بود که در آینده می خواهید چه کار شوید ؟ آن جوان متن خوبی نوشته بود. در آخر انشا 3 بیت آورده شعر آورده بود:

" آرزو دارم اگر گل نیستم خاری نباشم / بار بردار از دوشی نیستم باری نباشم"

آشیخ علی اجازه نداد که او 3 بیت شعر را تمام کند. نعره زد :مرتیکه ی هیکل گنده! تو چه کاری هستی که می خوای خاری نباشی و باربردار از دوشی نیستی باری نباشی؟ مگر تو ریش سفید محلی؟ مگر تو بزرگ تر شهری ؟ انواع متلک ها نثار این جوان نازنین شد.

باز هم هیچ حرف و هیچ اعتراضی از هیچ کس نبود.همه تسلیم محض بودیم. بی جهت نیست که عاقلی در زمان فتحعلی شاه گفته است:باید در این مملکت مکتب اعتراض ایجاد کرد.عده ای به آن مرد عصر قاجاری تاخته اند و هنوز هم می تازند. چون اگر مکتب یا مذهب اعتراض پایش باز شود اوضاع آرام بر هم می خو رد.جامعه دچار  تحول و دگرگونی می شود. معلوم است  آن ها که بر خر مراد سوارند  دوست ندارند کسی اعتراض کند. ما بچه های سال 50-1340 اعتراض هایمان را گذاشته بودیم تا یکجا منفجر شویم.در ممالکی که اعتراض نیست،اعتراض ها فشرده می شود و مثل دیگ بخار  بدون منفذ تحت فشار قرار می گیرد. بعد این دیگ بخار می ترکد این ترکیدن اسمش انقلاب است. آن ها که فکر می کنند اگر جلوی اعتراض مردم را بگیرند بر خر مراد سوار خواهند بود، باید بدانند هر 25 سال تا 40 سال اعتراض های مردم منفجر می شود.آن وقت هیچ کس جلودار آن ها نیست.....

 

..... ما در سراسر کشور و در طول قرن ها اجازه نداده ایم که جوان ها از خودشان ایده و ابتکار داشته باشنداین روحیه عمومی است که بچه باید مطیع باشد و همان کاری را بکند که بزرگ تر ها می گویند. بچه که هیچ حتی آدم بزبرگ ها هم نباید فکر نویی داشته باشند. اصلا فکر کردن، فکر نو کردن،ایده نو داشتن خودش جرم و خطاست. اگر این جوان ها تشویق شوند دنیا را متحول می کنند درس دیکته که اساسش دیکتاتوری است و دانش آموز باید همان را که معلم می گوید بنویسد خیلی جدی می گیریم و درس  انشا که دانش آموز هر چه خودش می خواهد می نویسد و اساس و پایه اش آزادی است را دست کم می گیریم......

 

..... سیستم آموزشی اساس پیشرفت و توسعه ی فرهنگی ،اجتماعی و اقتصادی کشور است.هر کشوری که دارای سیستم آموزشی ، تحقیقاتی  مستبد ، حقیر و فقیر باشد. نباید انتظار توسعه در هیچ زمینه ای را داشته باشد. معلم که فقیر و حقیر شد  مملکت فقیر و حقیر است. حالا هر چه سیاستمدار ها می خواهند داد و فریاد بزنند  " آهای توسعه یافتیم "

همه به آن ها می خندند.معلم که حقیر شد آزادی می رود و استبداد می آید.معلم هم اگر زیاده روی کرد و وظایف معلم خود را درست انجام نداد، وارث انبیاء نیست و وارث شیطان است...

 

خاطرات شازده حمام : گوشه‌ای از اوضاع اجتماعی شهر یزد دهه ۴۰ -۱۳۳۰/محمدحسین پاپلی یزدی

نظرات ()



اعتراض
نویسنده: آمِد حقانی - سه‌شنبه ٢ خرداد ۱۳٩۱

اول به سراغ یهودی‌ها رفتند

من یهودی نبودم، اعتراضی نکردم .

پس از آن به لهستانی‌ها حمله بردند

من لهستانی نبودم و اعتراضی نکردم .

آن‌گاه به لیبرال‌ها فشار آوردند

من لیبرال نبودم، اعتراض نکردم

سپس نوبت به کمونیست‌ها رسید

کمونیست نبودم، بنابراین اعتراضی نکردم .

سرانجام به سراغ من آمدند

هر چه فریاد زدم کسی نمانده بود که اعتراضی کند.

 

برتولت برشت

نظرات ()