می روم آنجا ، آنجا که مامنیست برای پاهای خسته ای که پوشینه هایش را در جاده زندگی جا گذاشته و زائری گشته به سویت .

گم خواهم کرد خستگی راه را بر دل این آب زلال .

کر خواهم کرد گوش هیاهو را در صدای پای آب .

همه را به تو میدهم ، تو ببر ، خادمت گشته ام ، مرا نیز ببر .