شب 21 ماه رمضان ـ مسجد القصی ـ ساعت 30/2 بامداد

بعد از این هیئت و اون هیئت کردن و دیدار تازه کردن با اهالی و دوستایی که خیلی وقتِ ندیدیمشون به محل مورد نظر می رسیم.

شلوغه ، صدای نوحه و استغفار و امن یجیب و هر التماس و زاری به گوش میاد .

اول با پاتک زدن به قسمت نذری ها که فقط شله زرد داره کمی تجدید قوا می کنیم و به داخل البته راهروی ورودی آن می رویم ، چون داخل پر از جمعیت هست .

ما روی موکتی که داخل راهرو پهن کرده اند نشسته ایم . از نظر موقیعتی از همه جا دید روی ما هست . هم زنونه هم مردونه هم دستشویی و هم (باید مراقب باشیم .)

تا همینکه میشینیم آقای خوشخواب بیژن خان می خوابد و ما کمی تا قسمتی لبخند بر چهره هامان نقش می بندد . امیر و محمد زندی شروع به تیکه پروندن میکنند ومن هم با تمام تلاش میخواهم نخندم ولی متاسفانه نمی شود .مهدی هم با چشم غره رفتن فقط ایراد می گیرد که نخندید تابلوئه (نمیدونه به برادر خودش میخندیم ) مصطفی هم فقط نگاه می کرد . سینه زنی شروع می شود او همچنان در خواب هست . زمانیکه سینه زنی شروع می شود جمعیت به سمت در ورودی می آورند ومسئول های مسجد موکت جلوی در را جمع میکنند تا لگدکوب نشود . در همین حین ما هم شروع به سرو سدایی می کنیم ومیگوییم بلند شیم وسریع بلند می شیم آقای خوشخواب که از خواب پریده با سر در گمی میگه چی شده وما با لب گزیدن به اون خنده تحویل میدهیم .در همین حین مسئولی که موکت را داشت جمع می کرد گفت شما بشینید فقط اینجا رو جمع می کنیم وما نشستیم و به مسئول گوشزد کردیم که (البته پیش خودمون )که فایده ای نداره چرت آقارو پاره کرده وخدا نمی بخشه.

هنوز نشسته بودیم که برای راحتی سینه زدن من اورکتم رو در آوردم و امیر از من خواست که بدم خوشخواب روی پاش بندازه

(چون هوا سرد بود ) من هم اور رو به او دادم اما روی سرش کشید و حالت عزاداری خالصانه به خود گرفت .همه در حال عزاداری بودند که دوستان گفتند باز خوابیده یا نه که بی خیالش شدیم.

ساعت 4 بامداد را نشان میداد که دعای خداحافظی را شروع کردن وهمه ایستادند . ولی دوست ما هنوز در حالت عزاداری بود .

در همین حین همان مسئول مسجد آمد و شانه های دوست ما را به حالت التیام مالید تا دیگر گریه نکند و دست بردارد و به احترام دعای خداحافظی بلند شود . ( ما هم فقط تنها کاری که می کردیم جلوی خنده هایمان را گرفتیم و آنقدر که لب گزیدیم زخم شده بود)

مسئول دید او همچنان زیر اور هست وخواست اور را از روی سر او بر دارد که دید اور را ول نمی کند تا به ناگاه اور از دستش ول شد و در حالت خواب مسئول با نیشخندی به او گفت : قبول باشه اخوی ، تموم شد ، برای جای خواب 2000 تومان . واو هاج و واج و ما خنده . واقعا خنده های ما در آن مکان وزمان تابلو بود .

اینهم از عزاداری ما ، ولی انشا ال هر کی با هر دینی وبا هر مسلکی که به خدا ایمان دارد و از او هر چی می خواهد ، به او بدهد.

چه در خواب ، چه در بیداری.