یکی بود یکی نبود دو تا دوست بودند نسبتا همطراز همدیگه یعنی یه چیزایی این داشت و اون نداشت وهمینطور برعکس یه چیزایی اون داشت و این نداشت . که هر دو به موازات همدیگه بودند .

این دو تا هرکاری که میکردند با هم بودند ، از تفریح گرفته تا کتک خوردن در همه موارد بغیر از شبها که هر کی خونه خودش بود .

تا چرخید و چرخید و چرخید وهمینطور چرخید ( سرتون گیج شد ) خوب خاله براتون بگه که : یک اتفاقی از جانب اون به این وارد شد . که این اتفاق یک اتفاقی بچه گانه بود نه بزرگسالانه ،ودر اثر حسادت بیش از حد اون نسبت به این .

این اتفاق بچه گانه که خاله فعلا نمی تونه براتون تعریف کنه چون یه داستان درازیه و حالا جاش نیست ، تا بعد .

رابطه این و اون برای مدتی قطع بود . تا اینکه اون به چند دلیل با این تماس گرفت .

1ـ می خواست برای دوران مقدس آشخوری بره . اومده بود حلالیت بگیره

2ـ تازه معنی رفاقت با این رو فهمیده بود

3ـ تو خدمت فهمیده بود که چه کار احمقانه ای با این کرده

و چند تا دلیل دیگه که برای نگه داشتن همون یه ذره آبروی اون نمی شود بیان کرد .

خلاصه اون به این زنگ زد .این با اینکه از دست اون بخاطر آن رفتار بچه گانه ناراحت بود ولی به خاطر اینکه از خدابیامرزی تختی پیروی می کرد ( خدا بیامرزت ، کار یاد ما دادی ؟!) اورا بخشید ، ولی به او گفت که تحویل گرفتنت (دوستیمون ) مثل سابق نیست و اون هم مجبور بود قبول کند .

باز هم چرخیدو چرخیدو چرخیدو چرخیدو ( میخوام اینقدر بچرخید تا بقیه داستان رو بی خیال شید ، ولی میبینم زگیل تر از این حرفایید .) تا یه روزی این کالایی را به اون فروخت . برای اینکار دو دلیل مهم داشت :

1ـ میخواست کالایش را بفوروشد .

2ـ میخواست اون را محک بزند .(چون اون به مادیات علاقه وافری داشت )

شب دور هم در یکی از پاتوق های علمی ، فرهنگی ،و خودشان جمع شدن و این کالایش را به اون با شرایطی که اون هم پذیرفت فروخت و این معامله در حضور دو نفر بالغ انجام شده بود ، بعد از این کار همه به سمت سرایشان رفتند .

پس از مدتی این با اون تماس گرفت تا مقداری از پول مربوط به کالایش را از اون بگیرد .

اون با رندی تمام گفت که من کالایت را فروخته ام وتازه برو خدارو شکر کن که با این قیمت فروخته ام وگرنه رو دست باد می کرد ، حالا پورسانت مارو بده و ..

این قبول نکرد و گفت :« من گالا را به تو فروختم نه که تو بری کالایم را برایم بفروشی . وحالا بگی کالایت هیچ ارزشی نداشته ، یا باید کل مبلغ صحبتی را بدهی یا کالایم را پس بدهی ؟

اون با کمال پرویی گفت ما صحبتی در مورد مبلغش صحبت نکردیم و کلا زد زیر همه چیز .

حسابی بحث بین این و اون بالا گرفت و اون چون دید حق با این است شروع به پیش کشیدن حرفهایی که در رفاقت دیده بود و این چون به حرمت رفاقت پایبند بود چیزی نگفت .

چون اعتقاد داشت انسان جایز الخطاست و حتما باع خطایی می شود و نباید بعدها آن خطا را چوب کرد و بر سر او زد و به همین دلیل چیزی به اون نگفت ، چون نمیخواست اشتباهات اون را بازگو کند و به دلایل گفته شده چیزی نگفت و راه خانه را در پیش گرفت .

همان شب اون در تماسی که با این گرفته بود حالت شرمساری در وجودش بود و با حالتی معذرت خواهانه به این گفت که یا کالایش را می دهد یا یا خسارتش را جبران می کند . این هم قبول کرد .

اما این در فکر فرو رفت که چرا……..