کی گفته مردونگی و مروت و هر صفت نیک با مرحوم تختی زیر خاک رفته.

اگر یه نگاه به دور و برمون کنیم می بینیم که هنوز اون صفتهای قشنگ و زیبا که برای ما حالت اسطوره داره هنوز هم تو هر گوشه کنار شهر و کشورمون پیدا می شه .

البته من و شما تقصیری نداریم اینقدر برای زندگی کردن جون می کَنیم که اصلا نگاه کردن به دور و برمون رو از یاد بردیم و اگر هم فراموش نکردیم از خستگی روحی ، جسمی ، …….حال نداریم قدری به مهره های گرفته شده گردنمون کمی انعطاف بدیم تا سرمون بچرخه و به اطراف نگاهی هر چند گزرا بیندازیم .

مقدمه کمی طول کشید . میریم سر اصل مطلب :

ما با همون آقای بیژن که معرف حضورتون هستند ، (چشای دشمنانمون خصوصا حسام در بیاد )دوستیمون فوران میکنه . این بیژن گوشی موبایلی به یکی از دوستان ما به نام مسعود معروف به مخ گنجشک شرایطی فروخت وقرار بود فردای آنروز مبلغ مانده پول را به همان پاتق علمی ، فرهنگی ، بازاری ، و .

« در این جا نگاهی به گذشته می اندازیم :ما در این پاتق با شخصیتهای فراوانی آشنا می شویم . یعنی اونا یا ما به بهانه تعارف چیزی با هم همکلام می شویم .

از قضا تو همین جمعها ما با دوستی آشنا شدیم به اسم جلال ، بچه با عشق ( البته تفاوت سنیش با ما زیاده ) و با صفا .که الان شده یکی از پایه های ثابت پاتوق ما . (انشااشمام بیان ) یعنی هم ما و هم او سعی میکنیم در ساعت مشخص در پاتوق حضور به هم رسانیم . »

ادامه داستان :

مسعود چون دیده بود این دوست ما یعنی آقا جلال چند جلسه با ما بوده فکر کرده بود که جلال داداش بیژن هست ، وباقیمانده پول را به جلال داده و از او خواسته که پول را به بیژن بدهد . البته اینرا اینجا متذکر شوم که مبلغ پول خیلی پایین بوده و هیچ ارزشی نداشته است .

خلاصه فردای آنروز من مسعود را دیدم و از او پرسیدم بقیه پول چی شد و مسعود گفت : « پول رو دادم به داداش بیژن دیروز تو پاتقتون و .

ومن هاج و واج بهش میگه بیژن که الان به من زنگ زده ومیگه هنوز پولو نداده و او پول رو اشتباها به کس دیگری دادی ؟

ومسعود هم هاج و واج منو نگاه می کرد . من نشونی های داداش بیژن را دادم و مسعود گفت نه این نیست و در همان حین بیژن به ما پیوست و سه نفری به پاتوق رفتیم . و تازه فهمیدیم چی شده ، مسعود جلالو با داداش بیژن اشتِب گرفته بوده است . وجالب اینکه جلال نشسته بود تا ما بیایم .

البته مبلغ پول ناچیز بوده حدود 30000 تومان ، ولی غرض از این داستان دو چیز بود :

1ـ ثابت کردن مخ گنجشک

2 ـ که بگویم یک رفیق ( شما بخوانید نا رفیق ) حدود 10 ساله ما راضی به ضرر کردن من و تا این حد که آخر کار می گوید تو مدرکی از من که نداری که بگی جنست دست من است وعمرا نمی تونی کاری کنی ( ولی بخوانید : مادرشو به عزاش می شونم ) این کار را می کند و جلال هم آن کار را .

این نارفیق 10 ساله ما ، اسمش حسام شهبازی است .و این هم جلال رفیق کمتر از یک ماهه ما ـ قضاوت شما چیست ؟