پنجشنبه 1 دی 1384 – مکان : پاتوق همیشگی

 

بچه ها بدون هماهنگی جمع شدند و بدون ما قرار شمال را گذاشتند وبعد به ما گفتند . چون داداش بیژن نبود نمی خواستم برم ولی رفتنی شدیم .

در همه موارد جای بیژن خالی .

قرار برای ساعت 12 شب گذاشته شد بعد به خاطر تصمیم گیری مجدد به ساعت 10 شب تقلیل پیدا کرد .

ولی حرکت ما برای تهیه لوازم به ساعت 12 موکول شد .

با نام خدا حرکت به سمت شمال ایران شروع شد .

جاده هراز ماشین پراید و ما 4 نفر.

از کی بود که شمال نرفته بودیم دقیقا از ماه رمضون تا الان .

صحبتا شروع شد . هر کدوم از بچه ها از خاطراتی که داشتند تعریف می کردند تا راه کمتر به نظر بیاید .

رودهن ، بومهن ، آبعلی را رد کردیم دریق از یک دانه برف روی پیست . برای استراحت و چایی خوردن در بین راه می ایستادیم وجاتون خالی به خودمون می رسیدیم .

خلاصه امامزاده هاشم رسیدیم . هوا که واقعا بی بخار اصلا تو این موقع سال ، امامزاده هاشم این هوا ، جل الخالق . یه مقدار عکس انداختیم البته فارسی را پاس کاری کنیم ، نه نه پاس کاری نه پاس بداریم ، عکس نگوییم بهتر آنست که بگوییم ثبت چهره . قبل از اینکه چهره انداز (دوربین عکاسی ) را از صندوق عقب در بیاوریم ،جلال را می دیدم که هی یواش می گفت فعلا نه ضایع هست ، هی من هم می گفتم چرا ؟ اون هم میگفت بالشت و پتو و کلا بهم ریختگی صندوق عقب تابلو هست .

از اون نهی کردن از من هم اصرار کردن ، در نهایت چهره انداز ( دوربین عکاسی ) را با هزار زحمت که کسی نگاهش به صندوق عقب ما نیفتد برداشتیم . برای اینکه قشنگ تر بفهمید و تصور کنید نمایش مستر بین را که میخواهد لباس شنایش را عوض کند را ببینید .

خلاصه ثبت تصاویر را انجام دادیم و به حرکت خود ادامه دادیم .

هوا بد نبود نه سرد نه گرم . جلال ماشین رو در جاده می تاخت و همینطور تابلوهایی که مسافت را نشان میداد عددهایش کم می شد .

 

تا ساعت حول و حوش 45/2 رسیدیم به آمل و از آمل به سمت نور و محمدآباد حرکت کردیم تا به جنگل سی سنگان رسیدیم .

جنگل تعطیل بود . و ما به سمت ورودی دیگر جنگل رفتیم . آنهم بسته بود .

در کنار ورودی جنگل کانکس پلیس بود و در کنارش جای دنجی بود که تصمیم گرفته شد همان جا چادر را بر پا کنیم . در روبه روی ما آنور جاده دریا که شب صدای موجهایش که شدید شده بود می آمد و چه تصویر خفنی در ذهن ایجاد می کرد . در پشت در ورودی جنگل کلبه ماموران جنگلبانی بود که آب ، هیزم ، نور کافی ودر کل جای دنجی را پیدا کردیم ، خلاصه سه نفری جا را آماده کردیم (اخه نفر چهارم یا خواب بود یا خواب و در کل مثل ماده های خنثی در شیمی بود .)

چادر را بر پا کردیم ،آتش را که نگو چه آتیشی (آخه برای جمع کردن هیزم زحمت نمی کشیدیم چون هیزم های آماده موجود بود و ما در مصرف هیزم ها به آنان کمک می کردیم .)

شروع کردیم به عکس انداختن . دم تکنولوژی ژاپن گرم عجب دوربینی بود . دوربین سونی دیجیتال با لنزهای فتو . در صفحه نمایشگرش هیچی به خاطر کمی نور دیده نمی شد ولی وقتی فلاش می زد انگار 10 تا پرژکتور روشن بود و عکس چیز نانازی در می اومد .

خلاصه قلیان هم ردیف که شد نشستیم به کشیدن و تعریف کردن از همه چیز( نمیشه که شما هم بدونید .آخه مال بچه های زیر40سال نیست)

عقربه های ساعت ، ساعت 4 بامداد را نشان می داد . ما یعنی من ونفر سوم منهای نفر چهارم ) به جلال که راننده بود گفتیم برو بخواب .چون خسته هم بود بعد هم می خواست فردا هم رانندگی کنه بهتره که بخوابه .

ما دو نفری نشستیم کنار آتش و صحبت می کردیم .

هوای شمال دقیقا مثل هوای تهران بود نه مرطوب ، نه بارانی، نه ابری.

فقط دور و بر ساعت 5 صبح هوا یک مقدار سرد شد ، دقیقا در این هنگام صدای جلال از داخل چادر شنیده شد که میگفت بیان زیپ پنجره و در چادر را ببندیم که باد بدجوری به داخل میاد ، در همین حین نفر سوم یعنی مهدی بهشت هم به داخل چادر برای استراحت رفت .

قبل از اینکه مهدی بهشت بخوابه دمش قریچ رفت دنبال مغازه که چیزی برای خوردن یا نوشیدن پیدا کنه اما متاسفانه همه جا بسته بود ، در همین حین دیدیم بهتر اینه که فردا صبح برای صبحانه خوردن به دنبال مغازه باشیم .

و فقط من موندمو آتیش داااااااااااغو هوای سردووووووووو یـــــــــــــــــــــــــــــــــــــه چاقوی میوه خوریو..... تا دوروبر ساعت 30/7 بیدار بودم و با چراغ قوه ای سگها و گربه ها و پرندگان که در اطراف و روی درخت بودند را بررسی می کردم . و از فرزندانم که در خواب بودند نگهداری می کردم .

فلاکس چای و قوری نبورده بودیم ،حسابی کف چای مونده بودیم . مغازه ها و دکه های تو راهی هم بسته ، خلاصه دووم آوردیم تا که صبح شد . البته صبح جنگلبانان برای نماز بیدار شده بودند می خواستم از اونا چایی بگیریم که نشد . چون ما آتش روشن کرده بودیم با حالت عصبانی از ما خواست که آنرا خاموش کنیم . برای همین هم گفتیم ولش کن . البته حق با اونا بود ولی بدن که این جور چیزا حالیش که نیست سردش بود دیگه باید آتیش روشن می کردیم دیگه .

داد بیدار باشو زدم همه بلند شدند و لوازم را جمع کردیم آتش را هم خاموش کردیم تا مبادا حادثه ای پیش بیاید . نفر چهارم هنوز تو خواب بود البته چشماش باز بود ولی مخش تعطیل . لوازم را طبق معمول سه نفری جمع کردیم ، سوار ماشین شدیم و برای رفع حاجت دوستان به داخل پارک جنگلی رفتیم .

 

صبح جمعه – ساعت 30/7 – 2 دی 1384

خلاصه بعد از اینکار به سمت نوشهر حرکت کردیم . برای صبحانه نون تهیه شد وتصمیم شد بریم بربری هم بگیریم با پنیر یا چیز دیگه بریم لب دریا و اونجا صبحانه رو میل بفرماییم . ولی اینقدر گشنهبودیم نون گرفته شده رو تموم کردیم .

دم نانوایی بربری رسیدیم که تصمیم عوض شد . در کنار نانوایی یه قهوه خانه بود که جلال گفت ما که چای نداریم صبحانه رو همین جا بخوریم . که همه موافقت کردند و به داخل قهوه خانه رفتیم .

امان از این جلال کوچولو ، حرف نمی زنه وقتی هم که حرف میزنه که نگو.( بیژن این سفرنامه رو اگه داری می خونی بدون با این جملات سرت هوو آوردم .)

به داخل قهوه خانه رفتیم ، نشستیم وسفارش دادیم . عجب صبحانه مزخرفی . ما فکر کردیم تهرونه مثل پاتق خودمون غذاهاش ردیفه و املتش مشتی ولی برعکس انگاری یک قاشق چایخوری روغن دو عدد گوجه بی آب و خشک که تازه اونهم رفتن از سر زمین مردم دزدیده بودند و صاحب آن هم رازی نیست و یک عدد تخم کفتر ،

و در نهایت شده بود املت . فقط صبحانه جلال عالی بود ، کره اصل .

ما هم رومون نشد دوباره سفارش بدیم ، رو که نه حالمون بد شده بود و دیگه نمی توانستیم چیز دیگه ای بخوریم .

تو قهوه خونه حسابی بچه ها خندیدند .داستان از اینجا شروع شد که به خاطر نوع میزهای قهوه خونه من چون نفر آخر بودم وداشتم ماشین رو قفل میزدم روی میزی که بچه ها نشسته بودند جا نشدم و در میز کناری نشستم و شخصی از اهالی همانجا روبهروی من نشست . و من داشتم سر صحبت را باز می کردم که همه شروع کردند به خندیدن ( چون بچه ها داشتند می گفتند الان با طرف تو رگی میشه شماره میده بعدازظهر میگه بیا تو پاتق « همون پاتق خودمون که هنوز به شما نگفتم کجاست که بیان تنگل بشید » آخه با هر کی میشینیم از ما خوشش میاد نمیدونم چرا ؟!)

خلاصه بعد از خوردن صبحانه ، صبحانه که نه زهرمار به سمت شهر حرکت کردیم تا بچه ها برن حموم و خستگی از بدن دور کنند .

من که حال نمی کردم که حموم برم ، نفر چهارم وحید هم که مثل مرغ رو تخماش از تهران نشسته بود تا اینجا (الان این مطلب رو که می نویسم زنگ زدن و گفتند به سلامتی جوجه هاش از تخم بیرون آمده اند. ) ، جلال و مهدی رفتند و ما یک کمی به سر و روی ماشین کشیدیم . خدایا شکر این پیشنهاد را وحید داد باورم نمی شه از جاش بلند شده

باشه !

بچه ها اومدند و شروع به حرکت کردیم به سمت نور تو راه هم حسابی جاتون خالی . صدای ضبط آخر بروبچ در حال انجام دادن حرکات موزون و……..

رفتیم حدود 5 کیلومتر جلوتر از جایی که دیشب بودیم یعنی یکی از ورودیهای پارک جنگلی سی سنگان . ماشین به پارک شد ، چشا اینور و اونور افتاد ، دلا به تاپ تاپ افتاد ، نفسا به شماره افتاد و همه به ماشین کناری خیره و…… فکر بد نکنید منظور هوای خوب شمال بود که اینطوری شدیم وگرنه چیز بد ندیدیم .

خلاصه به لب دریا رفتیم و مقداری خاطره ثبت کردیم وخلاصه جاتون خالی خصوصا بیژن و به غیر از حسام قارلق بچه که چشاش بیاد کف پاهام و پاهاتون که فقط ارزشش زیر پاتونه .

نوبت قلیون کشیدن شد در همان جا که کافه مانندی وجود داشت ، سفارش قلیان را بچه ها دادند . میز واقعا کثیف و در عین حال به طرز وحشتناکی سوراخ سوراخ شده بود . سوخته شدن موکت آلاچیق نیمکت مانندها به علت افتادن ذغال مسافران بود . خلاصه دو تن از بچه ها به علت گو…… کفشهایشان را در نیاوردن و همانطور چهار زانو رو تخت نشستند ،( بازهم متذکر شوم روی زمین از روی تختها تمیزتر بود. )

از چای چیزی نپرسید که واقعا مزه چای پشگل نشان ایرانی را می داد جالب اینکه قیمت خون بابایشان را هم می گیرند . ( دقیقا مهران مدیری ترسیم جالبی از آمدن توریست به ایران و حتی ایران گردی ایرانیان در برره نشان داده که خود میدانید و لازم نیست بیش از حد توضیح دهم ) در همین حین یکی از کارکنان این مکان به ظاهر پذیرایی آمد و با لحن لاتی و طلبکارانه ای به دوستان ما گفت :« بابا میزه هان چرا با کفش رفتین روش » جلال هم حرفایی که چند سطر قبل را که نوشتم را تحویل طرف داد . طرف هم با بهانه های چرت جواب ما را داد و چون محله شان بود یه کتی ودست باز که به نظر می آمد هندوانه زیر بغلش گذاشته اند رفت .

به جلال گفتم حیف محلشونه و ما تعدادمون کم اونا هم تعدادشون ده برابر ما وگرنه…………………… که بی خیال شدیم ، بعد از کمی استراحت کردن به سمت آمل حرکت کردیم .

باز سر و صدای ضبط و بر و بچو ، هوای دنجو ، همه و همه دست به هم دادند که یک روز خوب دیگر را شروع کنیم . ساعتها همینطور به حرکت خود ادامه می دادند و زمان را به ما نشان می دادند .

به سمت شهر آمل حرکت می کردیم برای صرف نهار. در همین حین یک پراید تک سرنشین حالت کل با ما انداخت وفکر کرد چون ما 4 نفریم نمی تونیم بهش برسیم ، ولی بر عکس شد اون موند عقب وما جلو سرعت رو آوردیم پایین تا دوباره حالش رو بگیریم . در همین حین اینو شما بدونید که به ما میگن بروبچ رعد یه موقع مارو دیدید کل کل نکنید که کنف میشید . ( البته می دونم خوانندگان این وبلاگ بروبچ سربزیر و افتاده ای هستند درست مثل خودمون .) خلاصه باز دوباره اومد دمشگرم که سیب زمینی بود انگار نه انگار دوباره اومد . هرکی بود می رفت ولی رو که نبود سنگ پای قزوین ( مواظب باشید جمع نشید یکباره گی خم نشید ) خلاصه دوباره روشو کم کردیم ورفت .

سرسبزی اطراف جاده ودریا که امواج کوتاهی داشت و مسافران وگردشگران محلی حسابی شور و حالی را بوجود می آورد . ویلاهای زیبا که چشم انداز زیبایی در کنار سرسبزی و طراوت این قسمت از سرزمین آریایی خودنمایی می کرد . مسیر را پیمودیم وطبق نظر همگی تصمیم بر این گرفته شد به ساندویچی هایلایی اگر وجود داشته باشد برویم . در همین حین دیدیم که باد لاستیکها کم شده است .البته اول فکر کردیم پنچر شده است ولی دیدیم که نه تنظیم باد می خواهد .حالا بگرد پنچری گیر بیار.

ناسلامتی این استانهایی که مسافر زیاد دارد باید مکانهایی باشد به صورت شبانه روزی که ماشاالله همه بسته به خاطر جمعه بودن . خلاصه بعد از حدود 8 کیلومتر جایی رو پیدا کردیم ولی از شانس گندمون اونور بلوار بود و باید 2 کیلومتر دیگر می رفتیم تا به یه دور برگردون برسیم . همینطور لاستیکها می خوابید . 2 کیلومتر هم برگشتیم تا به پنچرگیریه رسیدیم . تنظیم باد انجام شد و همان 8 کیلومتر را برگشتیم تا به بازاری که معروف به بازار روسی ها بود رسیدیم به پیشنهاد مهدی برای خرید سوغات به دیدن این بازار رفتیم . ( فقط اینو بدونید من بهشون گفتم که کلوچه بخرند ، که با نظر منفی آنها مواجه شدم . ولی بی خیال خودشون می دونند . )

بعد از کمی گشت و گذار به ساندویچیی رسیدیم که کمی شبیه هایلا بود با نام هایلاک که همگی سفارش دادیم سه نفر ژامبون مرغ و من کالباس خشک . نوشابه هم که بود . عجب سسی داشت تند تند . همه به فروشنده گفتند که بدجوری تند و از من که پرسیدن من گفتم برام عالی عالیه . چون غذای تند مورد علاقه اینجانب می باشد .

بعد از صرف غذا به قسمتی رفتیم که لب دریا بود برای وداع کردن با دریا رفتیم . چهره زنده انداز ( همان دوربین عکاسی با قابلیت فیلمبرداری ) روشن کردیم وشروع کردیم به جملات وتشکر و قدردانی کردن از همدیگه .( الان که این مطلب رو می نویسم خبر دار شدم جناب مهدی خان بهشت این فیلمبرداری رو پاک کرده تا حافظه چهره انداز ( دوربین عکاسی ) خالی شود تا از خودش عکس بگیرد .

خلاصه به سمت جنگل نور حرکت کردیم تا یه دور هم آنجا بزنیم .در قسمت پایانی جنگل نه یادداشت من ، جلال یه دستی تمیزی کشید که انگاری یک ماشین سبند ( همان سمند است چون من از این ماشین متنفرم . قابل توجه کسانی که می خوان بیان خواستگاری من درست مثل فیلم دختر ایرونی ) ما را دیده بود که هم ترمز دستی کشیدیم هم برو بچ اهل حرکت زدن هستند هم در کل با صفا ، با ما کل انداخت . جاتون خالی ولی ایکاش همیشه کل انداختن ها مثل این کل انداختن باشد .

مادر پشت رل دختراش هم جلو هم عقب و پسر کوچکش . زیاد وارد موضوع نمیشم که دور زدن حالی داد . نم نمک رفتیم به سمت جنوبی جنگل که از نظر وارد شدن به سمت شمال می شد و از نظر جغرافیایی قسمت جنوب جنگل .

تو همین دور زدن ها ، یک جای دنجی پیدا شد . از نفر های قبلی که در اینجا قبل از ما بودند آتش نسبتا خاموشی به جا مانده بود که ما آنرا مهیا کردیم و بند و بساط قلیان را ردیف کردیم .

جای جوجه کباب و اینجور چیزا خالی بود . البته جلال و مهدی بهشت نظر دادند ولی بعد از چند دقیقه نظرشون برگشت چون سیخ کباب نیاورده بودیم . و در همین حین نیز با نظر من موافقت نکردند .

گفتم با چوب های جنگل سیخ درست می کنیم ، ولی گفتند کثیف کاری میشه ، که من هم نه اینکه دموکراتم قبول کردم .

ما میخواستیم بروبچو ببریم ترمینال که خودشون برگردند چون مهدی بهشت باید سر کار می رفت . ( البته ما هم میریم ولی چون مال خودمونیم خیالی نیست البته مهدی بهشت نیز مال خودش هست ولی چون به ارباب روجوع قول داده بود باید برمیگشت ) و من و جلال بمانیم . ولی چیکار کنیم که آقا تختی هم محلی ماست دیگرو نامرد نیستیم از اول تا آخرکه گفتیم یا علی و با هم بودیم پس باید با هم نیز برگردیم .

این شد که دور و بر ساعت 4 بعدازظهر به سمت تهران حرکت کردیم .

قبل از پلیس را وبعد از کمربندی آمل بچه ها دوباره ایستادند که کلوچه برای سوغاتی بخرند . رفتیم گشتیم هی از من می پرسیدند چطوره ما هم می گفتیم خوبه .(البته اوناییکه بدرد نمی خورد رو می گفتم ) آخر هم هیچی از اوناییکه از من پرسیدن نخریدند و همون چیزی که از اول بهشون گفتم خریدند ، کلوچه . دو ساعت ما رو چرخوندند آخر همون چیزی که از اول گفتم خریدند .

به سمت جاده آمدیم ، دیدیم شلوغه گفتیم حتما تصادف شده نزدیک که شدیم فهمیدیم جاده بسته است آنهم به علت بارندگی برف ، و باید حتما زنجیر چرخ داشته باشیم .

ای دل غافل یکبار نشد ما یه کم شانس داشته باشیم . خلاصه وایستادیم تا قشنگ از پلیس ها و رانندگان جاده پرس و جو کنیم که وضع جاده چه جوری هست میشه رفت یا نه .

اذیتتون نکنم که پلیس می گفت هر کی بره برمیگردوننش . حالا مهدی بهشت رو میگی کارد بزنیش خونش در نمیاد باید حتما برگرده چون بچش از دیشب رو گازه و زیرش هم خاموش نکرده . از جلال نظر می خواد جلال میگه فقط طبق گفته پلیس از فیروزکوه باید برگردیم که کیلومتر زیادی تا اون جاده هست .

خلاصه با کمی ناراحتی یه بادابادی می کنیم که هرچه پیش آید خوش آید. از همان جاده هراز برمیگردیم . مهدی بهشت به شوخی به من وجلال می گفت شما به آرزوتون رسیدید می تونید بمونید . و ما هم با شوخی می گفتیم البته در ذهنمان جواب تختی رو چی بدیم . مرحوم نمی گه با مراما رفیقتون رو تو جاده بزاریدو خودتون حال کنید .

البته نظر گذاشتن مهدی بهشت تو جاده که خودش با ماشین برگرده مال آقای با مرام وحید بود .

خلاصه آمدیم جاده بر اثر بارون خیس بود و تا نزدیکیهای جنگل آمل یا میرزا کوچک خان رفتیم ، و برای میل کردن چای و آمار گرفتن پیاده شدیم . در حین چای خوردن با صاحب آنجا که از بومی های آنجا بودند ما را دل گرم کردند که بریم خیالی نیست .

جاده را به مقصد تهران طی می نمودیم و خدا خدا می کردیم که درست حسابی باشد . تا به سلامت برسیم . هر چی جلوتر می رفتیم بارندگی بارون بیشتر می شد .

کنار یک رستوران توراهی نگه داشتیم که از راننده های اتوبوسهای مسافربری که از تهران می آمدند از حال و هوای جاده بپرسیم که آنها هم به ما دل گرمی دادند که بابا یه کم برف آمده است وهیچ مشکلی ندارد . با این جملات به مسیر خود با قلبی سرشار از اطمینان به سمت تهران به راه افتادیم .

حدود کیلومتر 130 یا 140 بود که یه سبقت غیر مجاز آقا جلال گرفت که…………………………… که…………………………

 

که پلیس ما را نگه داشت . جالب اینکه بارون می اومد ریز ولی تند .

جالبتر از اون گواهینامه جلال پیوست بود .

جالبتر از اون کارت ماشین نیز نداشتیم .

جالبتر از اون بیمه هم نداشتیم .

جالبتر از اون 21000 تومان ناقابل هم جریمه شدیم .

جالبتر از اون زنجیرچرخ هم نداشتیم .

یعنی همه اینهارو داشتیم ولی به قول معروف لاتی اومده بودیم .

جونم واستون بگه گفتند باید ماشین بخوابه ، حالا بیا درستش کن هیچی پول هم نداریم چیکار کنیم چیکار نکنیم .

آخر سر این مهره خنثی جمع به کارمون اومد گواهینامشو دادیم که فقط جریمه کنند ، و ماشین و نخوابونند . شانسی که آوردیم اون سرهنگ بد قلقرو بهش پیامی پیچ کردند و طرف مجبور شد بره ویه داش مشتی جاش وایستاد و خلاصه بی خیال ما شد .

تو همین حینی که بچه ها داشتند با سرهنگ اولی صحبت می کردند من از یه راننده نیسانی که او هم مثل ما سبقت غیر مجاز گرفته بود ، پرسیدم طرف پولکی هست و اون گفت که نه برو به دوستات هم بگو بهش پیشنهاد نکنند که پرونده میکنه می فرسته دادسرا . ما هم طبق گفته او همین کار را کردیم . بعد از سوار شدن بچه ها گفتند که بابا طرف پولکی بوده تو اشتباه گفتی و .. در کل به خیر و نیکی گذشت . ولی الان که این مطلب را می نویسم تازه متوجه شدم طرف به ما سرهنگ اولی رو گفته بوده وبچه ها وقتی داشتند صحبت می کردند با سرهنگ دومی بوده است . الان خدارو شکر میکنم که بر عکس این مطلب نبوده است .

خلاصه راه افتادیم که بارون کمی تند تر شد که رسیدیم به ایست پلیس راه که شایعه شده بود اگر زنجیر چرخ نداشته باشید برتون می گردونند خلاصه قیمت کردیم ببینیم زنجیر چرخا چند که واقعا دست قدیمیا درد نکنه با این تیکه کلامشون که می گفتند مگه سر گردنه است . آنجا هم واقعا سر گردنه بود زنجیر چرخی که یکبار ببندی دفعه بعد نمی تونی ازش استفاده کنی و پاره می شود ، 30000 تومان ، چیزی ندارم بگم فقط بی قانونی رو ببینید !

دیدیم شایعه بود ، حرفه که بر می گردونند پلیس رو رد کردیم که فقط تو بلند گو می گفت باکتون رو حتما پر کنید . رفتیم تا به پمپ بنزین رسیدیم باک رو پر کردیم و راه افتادیم . اما جاتون خالی نباشه ، روحیه خوب ما نم نمک تبدیل می شد به وخیمیت اوضاع جاده کوه ها ریزش کرده بودند به چه وحشتناکی . اگر یکی حواسش نبود و روی یکی از این سنگها می رفت چه حادثه ای پیش می آمد . که یکبار یکی از این سنگها البته نسبتا کوچک زیر چرخ ماشین ما رفت . خدا نصیب هیچکس نکند .

همینطور که به کیلومتر های نزدیک امام زاده هاشم می رسیدیم اوضاع وخیم تر می شد .

بارون جای خودشو به برف آبکی ، برف آبکی به برف ، و سرعت برف بیشتر می شد که بیشترین سرعت 60 یا70 کیلومتر در ساعت بود. هینطور به مسیر ادامه می دادیم .هرچه جلوتر می رفتیم هوا بدتر و نشانه های برجا مانده که می دیدیم بیشتر حالمون رو می گرفت .

خلاصه از ترافیک جاده براتون بگم که دست ترافیک بزرگراه همت رو از پشت بسته بود .

در این ترافیک بعضی اوقات من و مهدی بهشت پیاده می شدیم و کنار جاده قدم زنان می رفتیم و بر می گشتیم دریغ از یه تکون خوردن ماشین. کولاک و بوران عجیبی بود که بیشتر تو فیلمها دیدید یا در این کولاک ها مانده باشید . ولی من یکی 4 تا تجربه تو برف ماندن دارم ، که اگر محلتی بود بازگو می کنم ، حالا تا بعد .

تو جاده عده ای زده بودند بغل ، عده ای چهار تا زنجیر چرخ بسته بودند، عده ای به لیز بازی افتاده بودند ، عده ای نمی تونستند زنجیر چرخاشونو ببندد ، ( که مهدی بهشت نقش نور رو بازی می کرد با چراغ قوه به امداد آنها می رسید .) عده ای کمک می کردند ، عده ای برف بازی می کردند ، عده ای ناراحت بودند و……

دیگه تو جاده ماشین های امداد راه رو می دیدی ، مثل لودر ، برفروب ، یدک کشها و که ما با یکی دو مورد جالب برخورد داشتیم که یکی از آنها این بود که :

یک فروند نیسان که راننده اش اهل بخیه بازی بود تو اون سرما با یک تی شرت بیرون می اومد وهرکی که احتیاج به کمک داشت می ایستاد وکمک می کرد . بعد سه سوت می گازید باز که ما بهش می رسیدیم می دیدیم زده کنار و کمک می کند ، واقا ایول داره این مرام .

لودر برفروب به یک پیکان داشت کمک می کرد از پشت هلش می داد که اینقدر با سرعت می رفت یکدفعه پیکان چرخید . چه صحنه زیبایی بود جاتون خالی ولی بدون حادثه .

خاک تو گور هرچی گوسفند فروشه که اومده ماشین خریده و هیچی هم بارش نیست . دیگه خودتون دیدید دیگه چقدر الاغ سوار داریم و من چیزی دیگه نگم چون تصویر خودش گویای مطلب هست .( دنبال تصویر نباشید منظور تو جامعه رو می گم .) ماشین پژو ، بنز ، پیکان ، پراید و… بود که با زنجیر چرخ می چرخید . شاید باور نکنید ما یعنی جلال بدون زنجیر چرخ یکبار برای محض رضای خدا نچرخیدیم . چقدر ماشین بود که وایساده بودند و لیز می خوردند و… اینهایی که گفتم برای این بود که بگم نگاه نکنید که طرف سوار چه ماشینیه ، اصل اینه که ببینید ماشین سواره یا الاغ سوار.

بی خیال این چیزا ، رسیدیم امامزاده هاشم . اگر سر گلدسته های مرقد چراغی روشن نبود اصلا دیده نمی شد . حسابی سفید پوش شده بود ، و سرعت کولاک هم زیادتر شده بود و هم مه پایین آمده بود .

وارد تونل شدیم . اینقدر سفیدی برف دیده بودیم چند لحظه طول کشید تا چشامون به داخل تونل عادت کند . تونل رو که رد کردیم مه عجیب پایین آمده بود و اصلا کنار جاده دیده نمی شد . مهدی بهشت سرشو از پنجره کرده بود بیرون ومسیر رو میدید ، البته برای مدت کوتاهی . چون جلال فلاشرهاشو روشن کرد هم فلاشر راهنما و هم فلاشر تزیینی هاشو . فلاشر دومی به غیر از ایکس بازی و تزیینی مه شکن هم هست. با روشن شدن فلاشر برفها به رنگ آبی در می اومدند و به صورت صحنه آهسته پایین می اومد واقعا قشنگ بود .

در همین حین یک پرایدی جلو ما بود که سرعتشو واقا کم کرده بود و به ما هم راه نمی داد که سبقت بگیریم ، مثلا زده بود کوچه علی چپ وقتی که ازش سبقت گرفتیم تازه فهمیدیم برای چی به ما راه نمی داد ، چون از مه شکن ما استفاده می کرد . خلاصه ما که نمیدونستیم وگرنه پا به پاش می اومدیم تا کمکش کنیم .

بعد از تونل کم کم که به رود هن و بومهن می رسیدیم هوا خوب می شد ، یعنی بارندگی کمتر از قبل از امامزاده بود . دقیقا برعکس آمدنی نه به اون هوا نه به این هوا . یه موقع فکر نکنید سق ما سیاست .

هوا بر عکس اوایل جاده که از بارون به کولاک تبدیل شده بود ، اینجا تا تهرون از کولاک به بارون تبدیل شد که همون شب هم تهران خوب می بارید .

وحید طبق معمول از قبل از امامزاده خواب بود تا دم خونشون ، مهدی بهشت هم بعد از آبعلی که مقداری عکس انداختیم خوابید ، و جلال هم که راننده بود ،( که از امروز که 2 ساعت بیشتر نخوابیده بود) من هم که ایول از صبح پنج شنبه ساعت 9 صبح تا 2 شب روز شنبه نخوابیدم.

خلاصه رسیدیم به تهران اول وحید رو گذاشتیم ، بعد مهدی بهشت رو رسوندیم ، بعد هم من ، بعد هم خود جلال .

مسیر داخل تهران که تو روز 45 دقیقه طول می کشد ( به خاطر ترافیک ) شب تو نبودن ترافیک 4 دقیقه . بعد میگن قدر وقتتون رو بدونید که طلاست .

شب با اون همه خستگی سر بر بالشت می گذارم ولی نیم ساعت طول می کشه که خوابم ببره . آخر با خاطرات خوب روزهای گذشته می خوابم تا سفر بعدی . ( البته این را متذکر شوم که سفرهای من اینطوری نیست که همه رو براتون بنویسم . چون ممکنه وقت نداشته باشم . ولی اونایی که می تونم رو می نویسم و تو وبلاگ قرار میدم . منتظر مطالبتون و نظرتون هستم .)

خلاصه سفر و موارد خواندنی این سفر :

1 ـ زگیل نشین برای بردن کسی که نمی تونه بیاد .

2 خواب خوب چیزیه ولی همه جا نه .

3 به همدیگر کمک کنید حتی اگر موردی به شما ربط ندارد یا شما از آن استفاده نمی کنید .

4 در سفر همیشه احتمالات حرف اول را می زند . مثلا احتمال بدید که اصلا بر نمی گردید .

5 خاطرات دیگران رو به خاطر خود پاک نکنید .( حافظه دوربین را به خاطر انداختن عکس تنهایی پاک نکنید . البته اگر دیجیتال دارید .)

6 همیشه بزرگتری به هیکل بزرگ یا پشم زیاد داشتن نیست .

7 تک خوری نکنید .( بدون بیژن نرید )

8 ـ خانواده رو الکی نپیچونید .

9 یا با زیدتون چه پسر ، چه دختر بیان یا خاطراتشون رو بزارید خونه بعد بیان مسافرت . زل نزنید به جاده حرف در میارند .

10 دوستون دارم هاوارتا . تا بعد .