سری جریانهای کوتاهی که بر اساس محل کار یکی از دوستان به نام که در کارگاه دایی یکی از بچه ها به نام بیژن که اسم داییش منوچهر است ، براتون نقل می کنم . این جریان ها رو دوستمون در همان پاتقی که بارها تو متن هایم گفتم تعریف می کنه و من هم با اجازه از اون آنها رو در وبلاگ به صورت طنز بگذارم . اسم این داستانهارو گذاشتم ((روزهای من با منوچ )) . که حتما این مطالب رو ببینید تا ببینید در این دنیا هنوز ....(نمی تونم کلمه ای بکار ببرم . فقط باید بخونید .)وجود دارد . تایپش تموم شد تو وبلاگ قرار میدم . فعلا تا بعد ...