خدا را لمس کردم به آهستگی ،

 تا مبادا بیازارد دست پر پینه ام بدنش را .

 او مرا لمس کرد به ترنمی چو قطره های باران ،

 که نشوم خیس زگریه های این ابر نیسان .

می شود خواند ، می شود گفت ، می شود شنید ،

زمزمه های راستی از نگاه موجهای بلند را .

می زند نور به سر انگشت نگاهم به هنگام دعا

ننشینیم برجا ، بجهیم بسوی یار ، باز باز

می کنم استغفار از کرده ام ، می کند بخشش از کرمش

مرحبا به این همه ، صبر صبر

گریه هایم همه از دوری اوست ،

دوری دوست ، دوری از لطف اوست

از سر لطف نگاهی بینداز به این بنده سرتا پا خطاکار

که ندارد ره  بجز در خانه تو

که بینوا بجز تو کسی ندارد