دیشب با زندگیم توی بستر بگو مگومون شد . سر حرفای الکی . با حالت قهر پشت به هم خوابیدیم  . نیمه شب  برای رفع تشنگی به سمت آشپزخانه حرکت کردم که دیدم صدای نجوایی از اتاق بغلی می آید . من هم حس کنجکاویم گل کرد که ببینم چه چیزی است .که دیدم : زندگیم از خدا می خواهد که مرگش را سریعتر برساند ................