اگر خوانندة ثابت مطالبم باشید، تا حالا چند آدم بامعرفت (البته از در عقب) رو براتون معرفی کردم. شاید بگید از نظر خودت بوده و یک طرفه به قاضی رفته‌اید، ولی اینو بدونید ما الکی کسی رو خراب نمی‌کنیم، و براساس رأی و اتفاق نظر دوستان نظرمون رو به صورت مکتوب بیان می‌کنیم، تا این نظرها تجربه‌ای برای کسانی شود که دیگر این مسیرها را طی نکنند و از تجربة مفت و رایگان ما استفاده کنند. (البته اگر دوست داشتید من شماره حساب بدم تا پول واریز کنید.)

 

روز ـ ساعت 12 ظهر ـ داخلی ـ کارگاه حسن اینا

 

حسن به جلال می‌گه پول داری به من قرض بدی؟ جلال هم طبق معرفت می‌گه الآن پول که ندارم ولی دلار تو جیبم است. و اگر خواستی برو اینارو چنچ کن. در این‌جا جلال می‌گه تو که داری برای یاور کار رو با قیمت مفت و مجانی درست می‌کنی بده بره فردوسی و دلارا رو بفروشه تا پول به دستت برسه. حسن هم حدود 100 دلار از جلال می‌گیره و به یاور می‌ده تا هر موقع گذرش به میدان فردوسی افتاد دلارا رو بفروشد. یاور هم قبول می‌کنه.

 

شب ـ ساعت 8 ـ داخلی ـ پاتوق علمی و فرهنگی و هنری و

 

یاور پیچیده و نیومنده، پول را به حسن داده تا به جلال دهد. بعد از شمارش پول می‌فهمیم که دلارا رو به قیمت پارسال آب کرده. جالب این که دلار امروز خرید 915 و فروش 917 بود و آقا رفته به قول خودش 850 آب کرده. جالب‌تر از او اینه که بهش گفتیم که سرت کلاه رفته، بدون معطلی جواب می‌ده تقصیر حسن بود که گفت 850 تومانه، در صورتی که حسن جلوی 5 آدم بالغ گفته زیر 900 نفروشی. حسن پشت تلفن مؤدبانه جلوی من و جلال با او صحبت می‌کند و از او می‌خواهد ما را پیش طرفی که دلارا رو خریده ببرد تا ما علاوه بر مبلغ داده شده، مبلغ دیگه‌ای بدهیم و 100 دلار رو بگیریم. (البته می‌خواستیم ببینیم طرف چی می‌گه چون ما شک کرده بودیم.) خلاصه یاور راضی نشد و اعصاب ما هم از این رفاقت بودار خراب بود.

 

فردای دیروز ـ ساعت 15/9 شب ـ داخلی ـ پاتوق علمی و فرهنگی و هنری و

 

ما نشسته‌ایم که هیکل گاومیشی یاور پیدا می‌شود، و من با چشمک به جلال می‌گم، اجازه هست شروع کنم یا نه، جلال می‌گه باشه و من شروع می‌کنم به صحبت کردن با یاور، که به صورت دیالوگی برایتان می‌نویسم:

 

آمد: یاور جون وقت داری به ما این یارو رو نشون بدی تا بریم حالش رو بگیریم؟!

 

یاور:‌ ولش کن بابا سر من کلاه رفته. تمومش کن.

 

آمد: آخه یاور جون مرتیکة خر که نباید سر رفیقمون کلاه بذاره دلار 915 تومنی رو بخره 850 تومن؟!

 

یاور: مسئله اون 5000 تومنه من می‌دم بهتون.

 

آمد: نه داداش من مسئله اون باقیماندة پول نیست. مسئله اینه که یارو رو گوشمالی بدیم تا هر کی پیشش اومد حتی خر هم بود سرش کلاه نذاره 

 

یاور: دهن حسن (چندتا فحش اونجوری می‌ده که نمی‌شه بیان کرد) رو که ما رو تو این هچل انداخت. گفتم به من ربطی نداره، نمی‌تونم برم، وبابا من نه وقت دارم بیام و اگر هم وقت داشته باشم، نمیام. چون یارو رو پیدا نمی‌تونیم کنیم.

 

آمد: یعنی نمی‌خوای وقتتو برای رفیقت بذاری. اصلاً طرف به خاطر 100 دلار فرار نمی‌کنه که بره. طرف کاسبه، بعدش هم ما که نمی‌خواهیم یقه همدیگر رو بگیریم. تو فقط نشونش بده بگو این بود و بعد ما هم اون رو به کله گنده‌تر از خودمون نشون می‌دیم که تنبیهی بشه تا سر هر خری رو کلاه نذاره.

 

(دائم یاور می‌خواهد تقصیر را گردن حسن بیندازد که من با یک مثال تو دهنش می‌زنم که خلاصة مثاله اینه که مگه تفنگ رو شقیقت گذاشته بودن که قبول کردی.)

 

(هی یاور می‌گفت مسئله 5000 تومنه که من رو شاکی کرد و صدام رو بردم بالا و گفتم بابا هی می‌گی 5000 تومن،‌ این 5000 تومن که خرج نیم ساعتمونه، هی نگو 5000 تومن، 5000 تومن، می‌خوای بچه‌ها پول تو جیبشون رو دربیارن ببینی چقدر می‌شه، و این 5000 تومنی که می‌گی میونشون گمه. که یاور خفه می‌شود و باز هم دنبال راهی می‌گردد که مسئله را بپیچوند. که در آخر من بهش می‌گم با این حرف‌های بی‌دلیلت کاری می‌کنی که من فکر دیگه‌ای کنم. و بلند می‌شوم و به سمت دستشویی می‌روم. بعد از بازگشت می‌بینم یاور قرمز و هی به حسن طفلک فحش می‌دهد که ببین فلان فلان شده ببین چی شده که به من می‌گن دزد. که من هم در حین این چرندیات بهش می‌گن ما بهت نگفتیم دزد، خودت هی ما بهت می‌گیم یارو رو نشون بده تو می‌گی نمی‌تونم. اگر ریگی به کفشت نباشه می‌گفتی باشه.)

 

صاحاب پاتوقی از ما می‌خواهد کمی یواش‌تر صحبت کنیم. ما هم قبول می‌کنیم. ولی یاور هی بلند بلند به خودش و حسن فحش می‌دهد، که آخر سری من بهش با حالت خفنی می‌گم بلند شو برو بیرون، تو مغازمون شلوغ بازی درنیار که تو رهگذری و ما صاحبخانه. خلاصه حرف‌ها زیاد بود که یاور هی رفاقت رفاقت می‌کرد که همگی با صحبت ریختیم روش که بابا هی نگو رفاقت، اگر رفیقی بهت که آمد می‌گه یارو رو نشون بده می‌گی باشه نه که دلت به حال یارو رو که نمی‌شناسی بسوزه.

 

یاور عین آدم‌هایی که از رفاقت فقط به نفع خودشون استفاده می‌کنند هست. هی تو این حرف‌ها می‌گفت من فلان کار را کردم من فلان کار را کردم، که جلال و من و بیژن و سیامک، با این حرفمون که بابا این کارا اولاً وظیفت بوده تو رفاقت، دوماً مگه حسن و ما برات کاری انجام ندادیم، سوماً ما که اصلاً از اول تو رو آدم حساب نمی‌کردیم خودت مثل چترباز همش رو سر ما خرابی و الی آخرطرف رو به رنگ قهوه‌ای درآوردیم. خلاصه به قول ابی چه شبی بود اون شب.

 

ما فقط می‌خواستیم با این حرکت بهش بفهمونیم که خر خودتی پولو خوردی حالا می‌گی سر من کلاه رفته و من نمی‌دونستم چنده. آخه جالب اینه دلار مثل طلا می‌مونه و هر روز قیمتش ثابته و کسی نمی‌تونه کلاه سرت بذاره مگر این که بهت تقلبی بندازه، که اون هم از محالاته. خلاصه بقیه پول رو داد و با همه خداحافظی کرد و گفت دستم درد نکنه آقا جلال که رفتم دلاراتو فروختم، که جلال گفت تو برای من نکردی برای رفیقت کردی که یاور باز هم سوتی داد که گفت باید می‌دادم خود حسن می‌رفت و 5000 تومن کرایه می‌داد تا بدونه چیه. (آخه از دیشب دائم سوتی می‌داد. (از قدیم هم گفتن دروغگو کم‌حواسه.) یک‌بار می‌گفت: حسن گفته 850 تومن بفروش، که جلوی چند نفری که بودند همه می‌گفتند حسن گفته 900 پائین‌تر نفروش. سوتی بعدیش هم این بود که یارو رو پیدا نمی‌کنیم ولی بعد گفت می‌دونم کجاست خواستی بریم. و الی آخر.) خلاصه بعضی‌ها بلانسبت نون و نمک می‌خورند و نمکدون رو می‌ذارن تو جیبشون. یاور پول رو داد و خداحافظی کرد و جلوی همه خراب شد. به خدا اصلاً مسئله مالیش نبود بلکه معرفت نداشته‌اش بود که خواستیم براش روشن کنیم که با گوش مخملی طرف نیست. خودمون ختم این روزگاریم.