خاطرات من و منوچ

۱ـ تا به حال دیدید می‌گن یارو، ببخشید ببخشید، می‌گن یارو دستشویی نمی‌ره تا گشنش نشه. این دقیقاً مثل منوچ. طرف آه نداره با ناله سودا کنه یه طوری رفتار می‌کنه که انگار خدای رو زمینه. طرف میلیاردر این طوری رفتار نمی‌کنه که این قارپوز رفتار می‌کنه.

 

2ـ دیدید تا به حال یارو فکر می‌کنه کسی که براش کار می‌کنه یا کلاً خدمات می‌ده برده‌اش هستند. مثلاً چون طرف رتبة شغلیش از اون پائین‌تره، اون خودش رو سرور و همه کارش می‌دونه. این دقیقاً مثل منوچ. یک‌بار تلفن با من کار داشت و من حدود 40 ثانیه با طرف مکالمه کردم، (آخه منوچ همچین نگاه می‌کرد که انگار شوهر مادرشو دیده.) در آخر که تماس را قطع کردم، پرسید: کی بود؟! آخه یکی نیست بگه حمال تو مگه می‌شناسی بگم کی بود؟!

 

3ـ دیدید تا به حال طرف برای خودشیرینی خودشو کوچک کنه پیش طرف. باز هم این مثل اخلاق این منوچ. در همسایگی مغازة این منوچ 2 پسر مایه‌دار که سنشون حدود 30 هست کاسبی می‌کنند و این منوچ به خاطر این که آویزون اونا بشه، همچین باهاشون صحبت می‌کنه و سام علیک، سام علیک می‌گه، که هر کی ندونه من که می‌دونم، که بابا هنوز 2 هفته بیشتر اینارو نمی‌شناسی که این طوری گرم گرفتی.

 

4ـ در مورد گزینه بالا جالب اینه که یکی از این همسایه‌ها به من گفت روز اولی که ما این منوچ رو دیدیم گفتیم که با این هزارتا برنامه جورواجور داریم که 2تاش رو تا الآن دیدیم.

 

5ـ شنیدید که می‌گن عروس نمی‌تونه برقصه می‌گه زمین کجه!

 

طرف یعنی منوچ، دستگاهش مال عصر قدقد میرزاست و دائم کار را خراب می‌کنه. تا بهش می‌گی مثلاً نمی‌شنوه و وقتی کار تموم شد می‌گه چرا نگفتی که کار خراب می‌شه؟ شما باشید چه می‌کنید؟!

 

6ـ آیا یک انسان می‌تواند در دو زاویة مختلف در آن واحد نگاه کند؟ مثلاً چشم سمت چپ پائین و چشم سمت راست روبه‌رو؟!

 

من این کار رو نمی‌تونستم و نمی‌توانم کنم ولی منوچ می‌گفت باید بکنی؟! من از یک طرف نگاه به کارهای زیر دستم کنم و از یک طرف نگاه به کاری که از دستگاه بیرون می‌آید، عمراً دیوید کاپرفیلد هم بتواند این کار را کند؟!

 

7ـ کارهایی که خراب شده را جدا می‌کنم، او قاطی کارهای سالم می‌کنه، باز جدا می‌کنم، او می‌گوید اشکال نداره بذار داخل کار، من هم همین کار را می‌کنم، بعد از چند دقیقه گیر می‌دهد که این‌ها چیه قاطی کار؟!

 

8ـ جالب اینه که ما سفارش شده خواهرزاده‌ها و خواهرش هستیم و جالب‌تر از اون تازه فهمیدیم که آنها را آدم حساب نمی‌کنه.

 

9ـ ما هر روز صبح از ساعت 8 الی 10 دم در کارگاه علاف، روی سکویی که از کاغذ می‌نشینیم تا آقا بیاید. یک‌بار از شانس بد ما ساعت 9 آمدم و او با چنان جذبه‌ای (جالب اینه که خنده‌دار می‌شود) گفت 8 سرکار باش!

 

10ـ هر حرفی که می‌زنه با یک چشم تمام می‌کنم. جر و بحث نمی‌کنم. به یک دلیل او دیوونه هست (از قرص اعصاب استفاده می‌کنه) و ممکن است درگیر شویم و من به احترام خواهرزاده‌هاش این کار را نمی‌کنم.

 

11ـ این آدم‌های گوسفند را دیده‌اید که هر جا را حریم خصوصی خود می‌دانند. مثلاً در تاکسی با گوشی موبایلشان داد و هوار می‌کنند، یا در اتوبوس خود را روی صندلی ولو می‌کنند که انگار روی کاناپه راحتی نشسته‌اند و

 

حالا این منوچ ببعی ما هم همین‌طور است. یک‌ بار برای رفع حاجت که در طبقة چهارم پاساژ هست رفتم، منوچ در طبقة اوّل مثل کرم ول ول می‌کرد که ناگهان موبایلش 3310 نوکیا به وق وق درآمد و چنان حالی به او دست داد که (می‌دونید چی می‌گم) انگار زمین و زمان را به او داده‌اند و شروع به صحبت کردن (کلاس گذاشتن) کرد و صدایش مثل مته در گوش من که در طبقه چهارم بودم فرو می‌رفت واویلای همسایه‌ها.

 

12ـ طبق کانون کار، کارفرما باید حداقل در ماه یک‌ بار مساعده بدهد. یا موقعی که کارگر یا کارمندش دچار مشکل شد، پولی به عنوان مساعده بدهد.

 

ما یک ماهی که در آنجا بودیم، نه پولی دیدیم که رد و بدل شود و نه حتی مساعده‌ای، و جالب‌تر از اون زنگ می‌زد به این و اون که ده، بیست تومن داری قرض بدی. این هم از کارفرمای ما

 

13ـ باز هم طبق قانون کار، کارفرما موظف است که مزایای کار را به کارکنانش بدهد. مزایا شامل: اضافه کار، شیرینی کار، استراحت در ساعات مشخص، قند و چایی و جالب اینه که تو این مدت ما فقط 2 لیوان چای خوردیم. چرا؟! چون که در این مغازه ما نه گاز داشتیم و نه پیک‌نیک و نه حتی وسایل اولیة چایی درست کردن. بعد از مدتی آقا یک فلاکس چای عهد بوق که بعد از یک ساعت آب گرمش تبدیل می‌شد به آب یخ آورد آن هم فقط با یک لیوان. انگار نه انگار ما هم اونجا کار می‌کنیم. حالا حتماً فکر می‌کنید بساط چای ردیف شد، نه عزیز، تازه کاسة گدایی ردیف شد. آب گرم را از مغازه بغل می‌گرفت، قند را از مغازة رفیقش که از مغازه تا آنجا نیم ساعت راه بود تهیه می‌کرد و نه حتی یک تعارفی که آدم دلش خوش باشه.

 

14ـ از کار که نگو، تو مدت دو هفته که یک نفر هم نیامد. در هفته سوم یک کار آمد که منوچ انگار دنیا را به او داده‌اند. شلوغ ‌بازی عجیبی را درمی‌آورد. بدو، بدو، بیا، برو، سریع یه باربر بگیر، چرخ پالت را بیاور، چشم واستون سریع می‌زنم، من نوکرتونم و از این حرفا، جوگیر شده بود بدبخت.

 

کاری که ما می‌تونستیم تو نیم ساعت ردیف کنیم، با این کارهای بچه‌بازی منوچ ما تو یک ساعت انجام دادیم. خوب بدبخت جو گرفتش بود دیگه بعد از دو هفته دستمال انداختن پیش این و اون، براش کار فرستاده بودند و اون هم باید سریع تحویل می‌داد.

 

15ـ در مورد برش‌ کار از من پرسید که کی تموم می‌شه و من هم گفتم زودتر از ساعت 30/3 بعدازظهر تمام نمی‌شه. و آقای جوگیر به ظاهر لات، برای این که خودش را جلوی مشتری شیرین کند گفت سعی می‌کنیم ساعت 1 به شما برسانیم.

 

16ـ آدمی که تو رنج آدم دیگر را نفهمد آدم نیست. یا اگر می‌خوای طرف رو بشناسی تو رنج و محبت بشناسش. با این جمله‌ها یک روز یک اتفاقی برایم افتاد که نشد بهش زنگ بزنم که بگم نمی‌تونم بیام، همان شب به خواهرزاده‌اش گفته بگو فلانی دیگه نیاد سر کار. جالب این که بیژن (خواهرزاده‌اش) فردای اون روز به ما زنگ زده که فلانی داییم گفته نیا سر کار. (آخه احمق جون فقط فکر ضایع کردن ما هستی خوب تو که می‌دونی گوشیم شبانه‌روزی روشنه یک زنگ بزن تا ما رو ضایع نکنی) خلاصه همون روز تا آخر ساعت کاری وایستادم و شب گفتم کی برای حساب کتاب بیام، که طرف شروع کرده بود از خاطرات تعریف کردن که آره من اِل بودم من بِل بودم که من هم مثلاً گوش می‌دادم. در آخر گفت خودت می‌دونی و من هم گفتم هر چی که شما بگید (به خاطر بیژن که نگه رفیقت به درد نخور بود، به خاطر همین گفتم هر چی که شما بگید.)

 

آخه مرتیکة مرغ فقط به فکر کار خودش بود و اصلاً مشکل ما رو نمی‌فهمید و می‌گفت الا و بلا باید میومدی سر کار. یکی نیست بگه بابا نر گدا من مشکلی پیش اومد که نتونستم بیام. جالب‌تر از اون به بیژن زنگ زده بود، بیژن بچه هم گفته با من بوده (در صورتی که بیژن رفته بوده مسافرت و اصلاً 2 روز بود ما رو هم ندیده بود)، و منوچ هم فکر می‌کرد ما اونو پیچوندیم.

 

خلاصة کلوم هنوز این آقا به ما بدهکاره و هر بار که دم خونشون می‌ریم بامبول درمی‌آره و پولو نمی‌ده. و ما هم به خاطر خواهرزاده‌اش هیچی نمی‌گیم تا ببینیم این نر گدا کی به ما پولمون رو می‌ده.

 

با دعای خیر شما هر موقع پول رو گرفتم به سمع و نظرتان می‌رسانم.