عرض خیابان را به سختی گذشت . ناگهان یادش آمد که بقیه پول را از مغازه دار نگرفته است . دوباره عرض خیابان را به سختی طی کرد . مغازه دار منکر شد که باقیمانده پول در دست او مانده است . از مغازه بیرون آمد و دوباره از خیابان به سختی در حال عبور بود که در میانه خیابان دستش را در جیب کرد تا از گزند سرما در امان باشد ، ناگهان دستش به بقیه پول که از مغازه دار گرفته بود خورد ، و به فکر فرو رفت . صدای ترمز وحشتناکی به گوش رسید . مغازه دار سکه ای به طرف جسد پرتاب کرد...