شنبه19/6/84

حالا ساعت 30/5 بعداز ظهر شده، دو نفر آماده از جمع سه نفری ما و نفر سوم هنوز معلوم نیست کجاست ! ومن از شدت برنامه ریزی و رعایت کردن قوانین سفر نفر سوم دارم همینطور به در ودیوار میخورم . شماره های مختلف تلفن نفر سوم(از من خواسته شده اسمش را نیاورم) برای پیدا کردن او به این در و اون در میزنم تا عاقبت اورا پیدا می کنم وبا کمال شرمندگی از درگاه خداوند عزوجل وخواهان بخشیدن گناهان من حقیر، چرا؟! چون می فهمم خودم به او گفته ام که برای ساعت 11 شب بلیط تهیه کنم ولی برای ساعت 30/8 بلیط را تهیه کردم.

خلاصه او را پیدا می کنم وساعت رفتن را اعلام می کنم.

ساعت 30/6 بعدازظهر است وما به راه می افتیم تا به خانه نفر سوم رفته واو را با بند و بساطش و با کمی چک و لگد بلند کنیم و به سمت ترمینال حرکت کنیم .

ترافیک سنگین است . از چهره راننده مشخص است که با گذاشتن کمی هندوانه زیر بغل او می شود سریعتر به ترمینال رسید. راننده را شیر می کنیم تا گاز بدهد و سریعتر برود. از راه های میانبر خود را با سلام و صلوات وصدقه و توسل به ائمه(از ترس بد روندن راننده) و زور و کتک و در نهایت متوسل به التماس(جون مادرت یواش برون) به ترمینال می رسانیم.

ساعت دقیقا 8 شب را نشان می دهد . حالا منتظر می مانیم تا اتوبوس بیاید و سوار شویم. اما

اما عقربه های ساعت ساعت 30/8 را نشان می دهد، خبر از همه چیز هست غیر از اتوبوس.

دایم مسافران از مسئول تعاونی علت تاخیر را می پرسند. که من هم قوانین و حقوق شهروندی و آشنا بودن با قوانین بین المملی ! چند بار قوانین را به مسئول گوشزد می کنم ومسئول محترم با کمال بی اعتنائی می گوید:« اتوبوس رفته گازوئیل بزند »

من نفر سوم (همان کسی که می خواهد اسمش فاش نشود) را شیر می کنم که باز هم از مسئول تعاونی بپرسدکه اتوبوس آمده یا نه، اگر آمده رنگش را بپرسد.

نفر سوم همان مجهول الهویه میرود و می آید و با کمی تلخی می گوید :« منِ (سانسور شده)رو بگو چرا پرسیدم رنگش چیه ( و شما هم بقیه ماجرا رو حتما فهمیدید)

با یک ساعت تاخیر اتوبوس آمد و ما با خوشحالی وصف نا شدنی همانند کودکانی که به آرزویشان رسیده اند اشک شوق در چشمانمان حدقه زده بود و سوار اتوبوس شدیم .

حالا دل دل می کنیم که اتوبوس حرکت کند ولی

ولی عقربه های ساعت، ساعت 30/9 را نشان می داد . مسافران با اعتراض من اعتراضشان را شروع کردند . شاگرد راننده در جواب اعتراض مسافری حالت یقه گیری به خود گرفته بود با وساطت راننده این قائله خاتمه می یابد ولی خون جلوی چشم همه مسافران را گرفته

تا اینجا فقط دعا می کنم که این شروع مصداق این ضرب المثل شیرین فارسی نباشد که :« سالی که نکوست از بهارش پیداست»

با متوسل شدن به درگاه خدا و غیره که خود می دانید اتو بوس به حرکت در می آید ، اما

اما با آن همه تاخیر باز هم حادثه ای دیگر چهره بر ما گشود و آن چیزی نبود جز ترافیک عجیب و سنگین جاده تهران کرج ( ممنون از همکارانمان در بخش ترافیک که این اطلاعات را در اختیار شما گذاشتند)ولی با هم صحبتی همراهان این مدت نیز می گذرد .

مورد بسیار جالبی که به شدت مرا تحت تاثیر قرار داد شخصی بود در صندلی جلو با قدی حدود 91/1 با موهای فکلی ، عینک آهنی درشت از زمان عهد دقیانوس و ریشهایی مثلا ستاری که از همان اول که سوار شد کتابچه ای در دست داشت و با دیدن این آدم با خود گفتم :« دمش گرم با یک آدم متفکر واهل کتاب همسفر هستیم و با کمی پوست خیار همسفرانم را بفروشم و با او همصحبت شوم. اما

اما هنگامی که کتابچه را باز کرد لعنتی بر خود فرستادم. ( به خاطر آن خیالات واهی) چرا؟، چون اینکه آن کتابچه ، دفترچه خاطراتی بود که به نظر می آمد کسی (به احتمال زیاد دختر بوده)در جایی جا گذاشته و او پیدا کرده وآن را با رغبت تمام می خواند . اما

اما یکدفعه دفترچه را بست وچون کسی در کنار او نبود جایش را درست کرد و خوابید نمی دانم چه مطلبی در آن دفترچه بود که اورا چنین از خود بیخود کرد . چون هر از چند گاهی بلند می شد نگاهی به اطراف می انداخت و دوباره حالت خوابیدن را عوض می کرد و می خوابید واین جریان تا مقصد ادامه داشت .

و ما نیز در جواب حرکات او (راهکار شیطان بزرگ آمریکا که میخواهد ما را به خواب ببرد )تا صبح با نفر سوم (کم کم فکر میکنم او نسبتی با رئیس طالبان دارد ) همصحبت بودیم واین همصحبتی با صدای خنده های بلند ما ادامه داشت، واو همچنان در خواب. شخص دیگری نیز در اتوبوس همسفرما بود که او هم خیلی جالب بود .( البته از نوع رفتاری )

زنی با دو پسر کوچکش با سنهای 9 و7 ساله که رفتار جالب او ما را غافلگیر کرده بود.

موبایل ( ببخشید -با صدای خانم پیچازی گوینده شبکه 5/3- همراه) این خانم از زمان سوار شدن تا ساعت 30/4 صبح که به مقصد رسیدیم زنگ می خورد . و شانسی که آوردیم موسیقی همراه این خانم موسیقی شادمهر عقیلی بود وزیاد آزار دهنده نبود. از این که بگذریم رفتار جالب خانم را برای شما بگویم.

اسم این خانم فرح بود ، البته ما ز او نپرسیدیم بلکه در همصحبتی او با صندلی عقب که دو دختر بودند اسمش را فهمیدیم . خود او رِ به رِ فک می زد و ما تا صحبت می کردیم نگاهی با این معنی که ما زیاد صحبت می کنیم و لطف کنید محترمانه خ شید. ولی خودش فقط باید صحبت کند و باز من یاد این مثل شیرین پارسی افتادم که « مرغ همسایه غاز»

اتوبوس همچنان حرکت می کرد وما در حال نواختن آهنگ قِرچ و قروچ چیپس ، خیار ، انگور، پفک و همراه با خنده بودیم و به اینکه افراد چه فکری در مورد ما می کنند ( خوب یا بد ) نداشتیم . چونکه ما هم در مورد کسی فکر نمی کردیم به غیر از آ قای خوشخواب . که ما با سرو صدا کردن ، در آوردن صدای مشماهای خوراکی ، کانالهای کولر را به سمت او برده تا یخ بزندو مشغول بودیم .

و راننده هی می تاخت.

شاید که ،شاید که نه حتما بعضی از موارد سفر را به علت موارد حساس : امنیتی ، آبروئی ، اقتصادی، رفاهی و موارد دیگر نمی توانم برای شما شرح دهم . با عرض پوزش( حقتونه، می خواستین خودتون باشین)

بعد از شهرستانهای کرج، قزوین، تاکستان، آبگرم، رزن ،دریچه سقف اتوبوس به علت شلی پیچها و فشار هوا و سرعت اتوبوس که همانطور که در فیزیک خوانده ایم فشار هوا نسبت مستقیم با سرعت جسم دارد .( ممنونم از خودم به خاطر اطلاعات فیزیکی که در اختیار جوامع بشری قرار دادم ) بله، بعد از کلاس فیزیک همان مطلب را پی می گیریم .

حالا شاگرد ، راننده و مسافران پیاده شدند و200 متر به عقب رفتند تا دریچه سقف را پیدا کنند. بعد از حدود 20 دقیقه دریچه پیدا می شود و حالا برای وصل کردن آن نیز نیم ساعت وقت مفید ما را می گیرند .بالاخره با طناب دریچه را می بندند و اتوبوس به حرکت در می آید . با تشکر فراوان از جانب همه مسافران از آقای عزیزتر از جان ، راننده. این را اضافه کنم که راننده اول مسیر- تهران قول داده بود وقتهای تلف شده را جبران کند ولی انگار صدایش به خدا نرسیده بود. چون مسیر 5 ساعته را ، 7 ساعته رفتیم وباز هم همه با هم فریاد میزنیم : راننده دوستت داریم . راننده دوستت داریم.

ساعت 30/4 ما به مقصد نهایی یعنی ترمینال شهر همدان رسیدیم. خدا را شاکرم نه تنها من بلکه همه مسافران ،چون بالا خره رسیدیم ، بابا بالاخره رسیدیم .

حالا تو این هیرو بیری دنبال تلفن عمومی بگرد . اینجا را حتما باید پرانتز باز کنم ( نفر اول مایه دار اما گوشی ندارد ، نفر سومی که نخواست اسمش فاش شود خود گوشی و سیم کارت می فروشدو او هم گوشی ندارد ، نفر دوم هم که خودمم) وباز هم یاد مثلی از مثلهای فارسی افتادم که « کوزه گر از کوزه شکسته آب می خوره » (بابا مثلدون)خوب پس با این تفاسیر باید دنبال تلفن عمومی گشت . یکی پیدا می کنیم از شانس خوب ما خراب است ، در همین جا از شرکت مخابرات همدان تشکر وقدردانی می کنم .! دومی را پیدا می کنیم که سکه ای است و اولین وآخرین سکه ما را نوش جان می کند . سومی به حمد وقوه الهی سالم است و حالا شماره گرفته می شوداما رزوشن بر نمی دارد . بعد از نیم ساعت موفق می شویم با رزوشن ارتباط برقرار کنیم ، آدرس را می گیریم و با خوشحالی ، اما نه ، خوشحالی چیه ، آدرس را که نگاه می کنیم می بینیم 75 کیلو متر از همدان دور است . با تشکر از دوستان و دست اندرکاران این مسافرت .

مسافربرای شخصی مارا دوره کرده اند در حدود 5 نفر هستند وآدرس ما را دست به دست می چرخانند تا ما را طعمه خود قرار دهند . به ناگاه همه انصراف می دهند از رساندن ما . وما هاج و واج مانده ایم مگر می خواهیم به جزیره آدمخوارها برویم که همه انصراف داده اند . در همین افکار ما سه نفر غوطه وریم که جوانمردی از خطه سرسبز شمال نه از خود همدان ما را با آغوش باز می پذیرد تا ما را به مقصد ببرد. اسمش ابراهیم است و دل خونی از همشهری هایش دارد . می گوید هیچکدام به فکر همشهری خود نیستند .از وضع کار میگوید که به درد نمی خورد ، از این می گوید که شهری مثل همدان که همانند شیراز و اصفهان یکی از بهترین قطبهای جذب توریست است اما با این دو شهر هم تراز نیست بلکه با شهری مانند نا کجا آباد کتول هم تراز است . از این می گوید که مقصد ما از جاده ای می گذرد که بس خطرناک است ، چراغ ندارد ، خط کشی ندارد ، علائم هشدار دهنده، شبرنگ، گارد ریل و ندارد . کلا از لحاظ ایمنی جاده ای است بس خطر ناک .

از این می گوید که این جاده به جایی ختم می شود که یکی از زیباترین و بزگترین غارهای آبی دنیا است . از این می گوید که این جاده هیچ موقع خلوت نیست ولی چه فایده و افسوس که مانند دیگر چیزهای وطن قدرش را نمی دانند .

با صحبت های ابراهیم که با لهجه شیرین و قشنگ همدانی پاسخگوی سوالات ماست مسیر را طی می کنیم .من و نفر سوم ( ) به مونیتور اتومبیل ابراهیم که به گفته خودش از جانش عزیزتر است چشم دوخته ایم وبه حرکات اجق وجق خواننده واطرافیانش (دی جی علی گیتور ) چشم دوخته ایم در حالی که خسته و کوفته ایم.

من به ناگاه چشمم به آسمان می افتد واز دیدن آسمان صاف وزیبا و بدون دود لذت می برم . در همین حین چند ستاره را رصد می کنم ( دوستان کلاس نجوم شروع شد) از جمله دب اکبری و اصغری ، جوزا ، ستاره قطبی که تابلو ترین ستاره آسمان است ، خوشه زهره و ولی ستاره خودم را نمی بینم . چون در نزدیکی ما فرودگاه وجود ندارد( آخه ستاره من همیشه از سمت مغرب به مشرق می رود که برای کشف این ستاره ، نجوم را دنبال کردم و در آخر متوجه شدم ستاره ای که از بچگی دوستش داشتم هواپیمایی بیش نبوده است .)

ابراهیم همچنان در مورد دیدنیهای همدان واطراف می گوید . البته این را متذکر شوم که من برای دومین بار است که همدان می آیم ( به قول بر وبچ مارکوپولوی دو هستم) بعد از حدود یک ساعت ما به محل مورد نظر یعنی مجتمع تفریحی وتوریستی علیصدر می رسیم و به داخل مهمانسرا (هتل علیصدر) واقع در آنجا میرویم . اتاق را تحویل گرفتیم با شماره 106 ، ولی باهم (یعنی من وخودم) می گفتیم کاش 206 بود .(چون این بنده خدا عشق لامبور گینی دارد)حالا چه ربطی دارد خدا می داند ، خدا می داند ، میداند، میداند ( با آهنگ و صدای ابی بخوانید)

این مهمانسرا یا بهتر است بگوییم هتل دارای ورودی زیبایی که با یک کوزه به اندازه یک متر می باشد تزیین شده و زمانی که از در ورودی وارد می شوید سمت راست لابی هتل و سمت چپ رزوشن قرار دارد وکمی متمایل به سمت چپ راهرویی است که به سمت اتاقها می رود که اتاق ما ته راهرو طبقه اول بود .

جالب اینکه اتیکت در که شماره اتاق را نشان می داد کنده شده بود ( ما چقدر خوش شانسیم ، مگه نه ) وارد اتاق شدیم . لوازم اتاق نسبتا خوب بود از تخت گرفته تا تلویزیون. تنها وسیله ناخوشایند اتاق گلاب به روتون ، روم به دیوار ، شرمنده همتون ، من توالت آن بود وآن چیزی نبود جز ، جز، جز، توالت فرنگی ( واژه نا متناسب ونا ما’نوس غربی ) که برای رفع حاجت باید تا ته راهرو رفته و کار را این تنها مشکل بود ( مدیریت به درد نخور سازمان ایرانگردی و جهانگردی ) که دعا می کنم سر هیچ بشری نیاید جز آنهایی که باید بیاید(جمله حکیمانه ای بود از خودم ) لباسها عوض شد ، کوله ها و چمدانها خالی شد ، جسد ها روی تخت ها ولو شد ( در ذهن خود موسیقی ترسناک بنوازید ) صداهای ترسناک از نوع خووووووووووور و پوووووووووف به گوش می آمد .

در راهرو صدای قدمهایی از دور که در ذهن این تصور که در دست او چاقو یا دشنه ای وجود دارد واز سبیلهایش خون می چکد به سمت در اتاق می آید . صدای قدمها تند می شود ، بلند می شود ، نزدیک میشود ، صدا قطع می شود ، انگار پشت در ایستاده ، چشمها به دستگیره در خیره مانده ناگهان قدمها در حال رفتن است و با صدایی آرا م می گوید :« مامان اینجا نیست طبقه بالا است »

در همین حین نفر سوم (که اینبار گفت حق داری اول اسمم را بنویسی و من هم با تمام لذت واز صمیم ته قلب که به سمت کلیه ها می رود قبول کردم و می خواهم شما از این سطر به بعد او را با نام « ب» بشناسید) گفت فردا صبح چه وقت صبحانه می خوریم ؟ در ذهنم گفتم : « یه کلمه از مادر عروس. بعد از اون همه خوردن باز هم تفلک گرسنه است » و این جمله را با زبان آدمیزاد به او گفتم: لطف کن کفه مرگت رو بزار . و آقای ب از صمیم قلب قبول کرد ودر اینجا چراغها خاموش و آباژور روشن و همان صداهای ترسناک (خور وپف ) شروع شد.

یکشنبه( 20/6/84)ـ ساعت 10 _داخلی ـ اتاق

با صدا کردن نفر اول (برادرم ) من از خواب بلند شدم . ولی خستگی عجیبی بر تنم غلبه کرده بودچون بنده 46 ساعت نخوابیده بودم ولی چون بنده شبیه وسیله ای بنام تراکتور هستم بر خستگی غلبه کردم وبعد از 4 ساعت خواب باز هم مانند همان وسیله خوش نام (تراکتور )، بلند شده وعزم رفتن به بازدید از این اعجوبه خداوندی کردیم .با چک ولگد جناب آقای ب (با نام مستعار نفر سوم)را از رختخواب بلند کرده تا جناب آماده شود و قدم رنجه فرموده و با ما همراه شود.

از شانس خوب ما،صبحانه فینیش (تمام شده بود،چون از ساعت8تا9صبحانه سرو می شود) و ما با شکمی پر از سر و صدا ( قار و قور ) برای تهیه بلیط بازدید از غار علیصدر بیرون آمدیم. تصمیم بر این بود ساعت 20/1 دقیقه داخل غار شویم و قبل از آن صبحانه و نهار را با هم یکی کنیم.

بلیط تهیه شد،خود را نیز بیمه فرمودیم تا مبادا خدشه ای بر ما وارد شود و اگر شد برای بازماندگانمان بار سنگینی نباشیم.( خداوند به همه شما عجر دهد ، چونکه با خواندن سطر قبلی شنیدم گفتید:«خدا نکند انشاءالله 100 سال زنده باشید……»

هنگام نهار جایتان را خالی نکردیم ،چرا؟! چون یک کفگیر برنج با یک تکه گوشت و گوجه فرنگی سرخ نشده،به اسم چلو کباب که ته دل را نمی گرفت. « (کلاس آشپزی شروع شد )از دانش جویان خواهشمندیم در این کلاسها غیبت نکنند چون دچار سوء هاضمه می شوند و از آی کیو یی که ندارند کاسته می شود»

بعد از صرف نهار به سمت ورودی غار حرکت کردیم. در بین راه با حرکت جالبی برخوردیم.یک نفر مانند نوار فروشها وسی دی فروشهای پشت شهرداری(میدون توپخونه تهران) آرام نجوا میکرد بلیط غار برای همین ساعت 4 تومن(4 تا هزاری)،که در صورتیکه قیمت اصل آن 2900 تومان بود .دیگه ادامه نمیدم فقط دوست دارم با هم فریاد بزنیم:…………مچکریم…………مچکریم.

قبل از بازدید از غار سری به فروشگاه مجتمع زدیم و مقداری خرید (سوغاتی)اهم از سفالهای زیبا،زیر لیوانی،ساعتهای دیواری دست ساز،سنگهای تراشیده شده،………که واقعا یکی از بهترین کارهای سفر دیدن از هنرهای همان ناحیه می باشد.چون انسان حتما نباید هنرمند باشد، بلکه هنردوست بودن هم خودش هنر است.(بابا من چشم نخورم با این جملات حکیمانه ام،ماماااااااااااااااان اسفند دودکن.)

تا چشم به هم زدیم نصف پول فینیش(تمام شد)ولی طبق جمله حکیمانه ام اشکالی ندارد. در همین حین یک گروه از اعضای هلال احمر نیز برای بازدید آمده بودند(دختر)و بقیه اش آسانسور بازی ({آ}را حذف کنید)

غار ـ داخلی ـ ساعت20/1

از همان ورود زیبایی چشمگیر و خیره کننده طبیعی و مصنوعی غار چشممان را نوازش می داد.

سالن انتظار با سنگفرشهای مرمر و گرانیت در دو طبقه ، که طبقه اول با صندلیهای سبز رنگ در چند ردیف، در سمت چپ سالن مغازه ای است که خدماتی از جمله بروشورهای تبلیغاتی،کاستهای صوتی،کتابهای گیتا شناسی بخصوص همدان شناسی،……صدای موسیقی ای از خواننده های وطنی به گوش می رسد و ما کم کم به سمت ورودی غار میرویم.

بلیط ها را به مامور کنترل بلیط نشان می دهیم وته برگ آنرا به خود ما میدهد برای شرکت در قرعه کشی.(بابا جذب توریست)

دهانه ورودی غار به صورت تونلی با شیب تقریبی 60 که با سنگهای طبیعی سبز رنگ و سنگفرش آن با سنگ مرمر تزیین شده و چراغهای هالوژنی نیز از دیگر تزیینات آن می باشد.

اطلاعات اصلی غار چنین است:

ـ 75کیلومتر از شهر همدان فاصله دارد.

ـ جنس سنگها آهکی و متبلور

ـ ارتفاع سقف دیواره ها تا آب 1 الی4 متر

ـ ارتفاع آن از سطح دریا 1950 متر

ـ عمق آب 5/0 الی14 متر

ـنوع آب بیکربنات کلسیک با PH نزدیک به خنثی و غیر قابل شرب

ـ اختلاف دهانه تا ورودی اسکله 12 متر

ـ حیات جانوری ندارد(ولی ما در یک جا جلبک دیدیم)

ـ درجه حرارت آب متوسط 12 درجه سانتی گراد

ـ این غار در دوره دوم زمین شناسی بوجود آمده (کلاس زمین شناسی و سنگ شناسی) و……………

 

در پایین دالان به مسیر می رسیم ،که یکی ورود ویکی خروج است. در مسیر ورود رستورانی است که از تزیینات ونوع دکور داخلی زیبایی برخوردار است که از ترکیب رنگهای سفید و سبز با کمی قرمز که یکی از کارکنان آن مسافران و بازدید کننده گان را دعوت به صرف نهار می کند. ما چون نهار را در هتل صرف کرده ایم از رفتن به آنجا اجتناب می کنیم وبه ادامه مسیر توجه فرمایید!

واقعا دست این هنرمند، که چنین سنگها را با بهترین ترکیبها وآرایش دادن ها،رعایت کردن پوزسین ها،ترکیب چینی،حجم دهی،ودر تابلویی به نام غار علیصدر قرار داده وچنین آب زلالی که غیر آشامیدن است می شود سنگهای ته آب را شمرد.و انسان نیز به این زیبایی غیر قابل وصف افزوده،درون سنگها از لامپهای هالوژن،معمولی،فلورسنت،پرژکتور های رنگی استفاده کرده واین زیبایی را دو چندتن کرده است.

در سمت چپ نزدیک مسیر خروج، جلیقه های نجات را به صورت دلخواه می دهند.یعنی اگر دوست داشته باشی تحویل می گیری و اگر نه تحویل نمی گیری و ادامه مسیر را پی می گیری.البته در ازای دریافت جلیقه نجات باید کارت شناسایی گرو بگذارید.(ای کاش دادن جلیقه نجات را اجباری می کردند،چون علاج واقعه قبل از وقوع حادثه بهتر است.)

مسیری حدود 3 دقیقه پیاده روی دارد که زیباییهای چشم نواز که پیشنهاد این است که برای بازدید 8 عدد چشم همراه داشته باشید تا همه اطراف را ببینید.در بین راهعلایم هشدار دهنده ای نسب شده اعم از:

ـ مراقب سر خود باشید

ـ از لمس کردن سنگها اجتناب کنید

ـ از کشیدن سیگار بپرهیزید

وپیامهای دیگر که اسم سنگها را نشان میداد.بعد از مسیر 2 دقیقه پیاده روی به اسکله می رسیم و در صف سوار شدن به قایق قرار می گیریم.فضای نسبتا بزرگی که 2 اسکله دارد.یکی برای سوار شدن و دیگری برای پیاده شدن.

3 قایق که با طناب به هم وصل شده و به قایق پدالی که از کارکنان غار سوار هست که هم برای گردش در آب مسافران وتوضیح دادن و راهنمایی مسافران وصل است. ما در صف اسکله با خوانواده ای از اهواز آشنا شدیم که مهمانی از کشور عراق داشتند،که یکی از آنها از بی تحرکی لذت نمی بردو از این کار که فقط به ایستی ونگاه کنی بدش می اومدو نظرش در مورد تفریح این بود که باید جنب و جوش داشته باشد همین.(اینهم نظریست دیگر)این شهروند عراقی چون علاقه به تحرک داشت دوست داشت کنار راهنما بنشیند و پدال بزند. چون من نفر اول بودم میخواستم کنار راهنما باشم ولی به خاطر مهمان بودن او و در خواست میزبانش من این اجازه را به اودادم تا کنار راهنما بنشیند.

ما در قایق اول پشت راهنما قرار گرفتیم.قایق دوم و سوم پر شد و شروع به حرکت کردیم.( اگر دیدید من زیاد از کلمه «زیبایی» استفاده می کنم ببخشید، چون واقعا زیبا و منحصر به فرد است. اگر آمدید که میدانید چه می گویم و اگر نیامده اید حتما بیایید که واقعا رویایی ولی در عین حال واقی است)

قندیل هایی سنگی به شکل ، ماکارانی،انگوری،شاخهای،

 

چینهای طاقدیس و ناودیس ، حالتهای به وجود آمده در سنگ ها ، بوجود آمدن قندیلها در اثر چکه های آب وهمینطور بر عکس بوجود آمدن قندیلها از بخار شدن آب و

 

اولین سنگی که شباهت زیادی به پنجه عقاب است می بینیم که با همین نام شناخته می شود.که در اینجا راهنم از پدا زدن باز می ایستد و در مورد این سنگ زیبا توضیح می دهد.دوباره به حرکت در میاییم.ستون های سنگی زیبایی در آب وجود دارد که انتهای آنهم را میتوان دید(به خاطر زلالی آب)عمق آب در اینجا 5/0 متر است.طبق صحبت رزوشن هتل تازه خیلی از مسیر های زیبا و جالب غار کامل کشف نشده و یا شده ولی برای بازدید آماده نیست.به دومین عجایب غار نزدیک می شویم. ( البته کل غار عجیب است ) باز هم نورهای زیبا پرژکتور های پر نور فضا را برای دید بهتر و عکاسی آماده کرده اند.

به میدان فیل می رسیم . سنگی به شکل فیل که در وسط محوطه قرار دارد که مانند میدانیست که مجسمه ای در وسط آن قرار دارد. با راهنمایی راهنما به بالای سر خود نگاه میکنیم که قندیلی وجود دارد که شبیه مجسمه آزادی در آمریکا است،که به این قندیل مجسمه آزادی می گویند.

قایق در محلهای دیدنی کمی می ایستد راهنما توضیحاتش را میدهد و ما هم بازدید می کنیم.همه بازدید کننده ها فک پایین دهانشان به کف قایق برخورد کرده و صدای وای وای(از نظر عجیب بودن غار)به گوش می آید.

دوربینهای فیلم برداری وعکاسی در حال ثبت این زیباییها هستند.فلاشها زده می شود و همه به بغل دستیهایشان یا با خود این کلمه را بارها و بارها تکرار میکنند و آن کلمه این است که:«اونجارووووووووووووووو»

قایق به حرکت در می آید و باز هم از زیباییهای این اثر طبیعی بگویم باز هم کم گفته ام. به قسمت بعدی که مانند ستون های تخت جمشید است می رسیم،که راهنما توضیح می دهد ، فلاشها زده می شود،کلمه های مختل از دهان ها خارج می شود.

هوای غار خنک و دلپذیر است. دستی در آب فرو برده آب خنک وکمی تگریست، آنرا مزه مزه می کنم مزه ای ندارد چون خنثی می باشد.جالب اینکه آب غار جریان دارد ولی با دقت زیاد هم نمی توانی جریانش را ببینی.

قسمت بعدی که راهنما توضیح می دهد جزیره کوچکی است که جزء کوچکترین جزیره شناخته شده غار است. عمق آب در اینجا 8 متر می باشد.بر بعضی از تابلوها آیاتی از قران با ترجمه فارسی و انگلیسی وجود دارد که همراه با دیدن جاذبه های غار انسان را به فکر وا می دارد. در همین حین آن شهروند عراقی خسته شده بود جلیقه اش را در آورد و ما به هم میگفتیم طرف کم آورد.

اینرا اضافه کنم که چیزهایی ما کشف کردیم که انگار کسی کشف نکرده بودند چون نه تابلویی داشت و نه راهنما به آنها اشاره ای کرد. اولین آنها صخره ای بود که مانند تمساحی که هنوز کامل بر سطح آب نیامده بود. دومین کشف ما قندیلی بود شبیه خرس قطبی ای که بر روی صخره ای قرار دارد و در حال زوزه کشیدن است.سومین آن پیدا کردن جلبکی در کناره صخره ای(به علت نبودن نور هیچ موجود زنده ای در غار وجود ندارد.) اگر بعدا دیدید د ر اینجاهاییکه گفتم تابلویی زده بودند یا در بروشور های تبلیغاتی دیدید بدانید ما آنها را کشف کرده ایم. (حق الکشف ما فراموش نشود.قبلا از همکاری شما کمال سپاس گذاری را داریم.)

قایق همچنان در حال حرکت بود وما در عمق دیدن این شگفتیهای حیرت آور غار بودیم. حدود نیم ساعت(البته اگر درست گفته باشم چون همانطوری که گفتم ما در عمق دیدن این شگفتیهای حیرت آور غار بودیم)بر روی قایقها بودیم و کم کم نزدیک اسکله شدیم.(نه آن اسکله اولی که شرحش رفت)راهنما توضیح می دهد پس از پیاده شدن از قایق مسیری پیاده روی و در پایان پیاده روی دوباره در اسکله ای دیگر سوار قایق می شوید تا به اسکله اول برگردید. نزدیک اسکله شدیم دو نفر با پا قایق را نگه می دارند تا مسافران پیاده شوند.بعد از پیاده شدن تابلویی است که مسیر پیاده روی را توضیح می دهد. حدود180 پله تا بالا و همینطور180 پله تا پایین برای ورود به اسکله بعدی.در اسکله عکاسی بود که عکس می گرفت. چون صحنه اسکله دیواره ای بود آهکی مانند با رنگ نارنجی و بلورهای سفید و با نور پرژکتور واقعا زیبا بود. ما دو عکس گرفتیم و به راه ادامه دادیم. پله ها را خوب در آ ورده بودند،ارتفاع آنها کم و اصلا خستگی ایجاد نمی کرد(از نظر مهندسی بود«خودتون میدونید که کلاس چی هست»)در بالای وپایان پله های اول کافه ای بود که چای ،آب،تنقلات،وسرو می کرد . ما حدود نیم ساعت در آنجا استراحت کردیم. موسیقی نیز پخش می شد.عکس های یادگاری گرفته شد.بعد از پشت کافه پله ها را به سمت پایین آمدیم.از این به بعد سنگها با قسمت قبل کاملا متفاوت بودند. همه آنها قندیل های آهکی و پفکی بودند که بسیار شفاف ومات.

در این حین عده ای از مسافران شخصی را دکتر صدا می کردند(که ابتدا فکر کردم با من هستند. آخه منم دکترم«دکتر حیوانات»کی به کیه منم دکترم)دکتر در مورد تشکیل شدن سنگها توضیح می داد،که به دو صورت بوجود آمده است:

1ـ از طریق آبهایی که از سقفها چکه کرده است.

2ـ از طریق بخارشدن آب.

در این قسمت قندیلهایی بودبه اسم ماکارونی که همانطور از اسمش پیداست شبیه ماکارانی بود.واقعا زیبا ،جذاب،جادار،امرسان(وای تبلیغ شد)

در قسمت پیاده روی دوم که این پیاده روی با استراحت، حدود 45 دقیقه طول کشید. قسمتی از غار را با صندلیهایی بسته بودند که شخصی آنرا باز کرد و از خوانواده دکتر خواست آنجا را ببینند و ما هم با آنها رفتیم.قندیلی بود به شکل مجسمه فردوسی، واقعا زیبا بود.من از خوانواده دکتر جدا شدم و به راهم ادامه دادم آخه برادر و آقای ب (که حرف دومش را گفت بنویس)پس شد آقای «بی» جلوتر رفته بودند اسکله ومن تنها بودم چون غرق نگاه کردن بودم.به اسکله رسیدم و به جمع دوستان رفتم . سوار بر قایق شدیم .اینبار در قایق سوم بودیم. قایق به حرکت در آمد و بقیه دیدنیهای غار مشاهده کردیم.به اولین جاییکه رسیدیم در بالای سرمان بریده گی بود که اسمش قایق برعکس بود.(قایق واژگون شده در آب را در ذهن خودبیاد بیاورید)راهنما توضیح می داد و ما هاج و واج به این مناظر نگاه می کردیم و کلمه جل الخالق بر زبان همه جاری بود.قایق به مسیر ادامه میداد تا به قسمتی رسیدیم که همانند میدان فیل بود.فقط جای فیل شیر دو سری بود ودر سمت راست بالای سر صخره ای بود که سنگی مانند کبوتر بر روی آن لانه کرده بود،واقعا شگفت انگیز بود.راهنما توضیحش را داد و به حرکت ادامه داد.باز هم عجایب،باز هم زیبایی،باز هم………کم کم به آخر مسیر دوم آبی رسیدیم.نسبتا ترافیک قایق ها بود.این اسکله دقیقا روبه روی اسکله سوار شدن اولین قایق بود.

بعد از پیاده شدن از مسیر خروج باید خارج می شدیم،که ما به خاطر زیبایی از کارکنانی که قایق ها را نگه میداشتند خواستیم ما پیاده نشویم دوباره برگردیم واو هم با کمال میل گفت:«بله به شرطی که یکی کنار راهنما بشینه و بقیه برن توی صف» و ما قبول نکردیم و از اسکله به سمت مسیر خروج حرکت کردیم.جلیقه های نجات را پس داده و از دهانه غار خارج شدیمو به سمت هتل راه افتادیم با این توضیح که حدود 30/3 در غار بودیم،و یک ساعت بعد از آن هنوز به هم توضیح میدادیم.

برای ظهور عکسها وعکس گرفته شده در غار به سمت آتلیه مجتمع رفتیم .عکسها آماده شده بود.تعدادی از عکسها سوخت(ناراحتم)تعدادی تیره افتاد(عصبانیم)تعدادی خوب افتاد(خوشحالم)البته دیجیتالمون باطری تموم کرده بود ولی مقداریش توپ افتاده بود.بعد از گرفتن عکسها برای استراحت به هتل رفتیم.بعد از حدود 2 ساعت استراحت،ساعت 8 به سمت رستوران هتل رفتیم.(به قول بچه ها تو رستوران رفتن همیشه اولیم. تابلوست یه نمه دیر بیام.)غذا را سفارش دادیم.(زرشک پلو با مرغ با چلو اضافه ،ماست،دوغ،نوشابه،آب معدنی،و.)اینو نوشتم تا دلتون آب بشه.خوردیم جاتون خالی،بعد از خوردن به سمت بیرون برای گشت و گذار از مجتمع حرکت کردیم.مقدار دیگری خرید کردیم و از تنها وسیله تفریحی که می شد ما استفاده کنیم ماشین بنزینی تک سیلندری بود که نهایت سرعتش 15 الی20 کیلومتر بود ولی فرمون رادستی داشت.من با آقای بیژ(حرف سومشو خودم گفتم نه اون .چیکار کنیم دیگه گردنمون کلفته)سوار شدیم هر کدوم از ما داخل یک ماشین .بعد از این به سمت یکی از رستوران های مجتمع رفتیم(چرا می گی شکمو بقیه اش رو بخون)و سفارش قلیان و چای دادیم.(شرمنده ای می دونم ولی اشکال نداره)جایتان خالی چه قلیانی(البته من میوه ای نمیکشم ولی آنجا به غیر از میوه ای چیز دیگری نداشت.قابل توجه دوستانی که می خواهند مرا مهمان کنند.)با طعم نعنا وموز (چون چیز دیگری نداشت)امان از این خوش شانسی ما.ساعت همینطور می گذشت.به قول اخوان ثالث:«چقدر زود دیر شد»ساعت30/11 را نشان می داد وما قهوه خانه را ترک کردیم و به صورت پیاده روی آرام پیرمردی به سمت هتل رفتیم.هوا ناناز،نسیمی خنک که گاهی به باد تبدیل می شد،آسمان صاف و پرستاره و من ناراحت از اینکه رصد خانه مجتمع تعطیل بود.رزو شن هتل که از روستای کنار مجتمع بنام علیصدر بود می گفت این مجتمع در دست آقایی اهل شیراز بود(من اسمش را فراموش کردم)که خیلی برای راه اندازی امکانات مجتمع زحمت کشیده بود از جمله رصد خانه که یکی از بهترین رصد خانه های ایران است،سینمای روباز(که فقط چهار دیواریش موجود است)،پیست دوچرخه سواری (که ما هیچ اثری از آن ندیدیم)،رستوران پردیس که فعال است با معماری زیبا.

علت نیمه کاره بودن یا تعطیلی این موارد،عدم پشتیبانی از مسئولان بخصوص مسئولان همدان ،که واقعا باعث خجالت است که یک سرمایه گذار و مدیر کارآمد را چنین از کار زده کنند تا طرف ول کند وبرود.

خدا کند این قسمت از مطلب را مسئولان و وزیران ویا حداقل یکی از فعالان سیاسی دولت آقای احمدی نژاد بخواند تا برای نه تنها این مدیر بلکه کلیه مدیران کار آمدی که برای این مردم زحمت می کشند چنین اتفاقاتی نیافتد وچنین سرمایه هایی اعم از مالی و فکری و توانی و راکد بماند.به گفته شخصی که فردی مؤدب،با اطلاع و با ذهنی مشغول،داستانی تعریف کرد که جالب است:((چند سال پیش یک امریکایی برای بازدید از غار علیصدر به ایران می آید و بعد از بازدید و تعریف و تمجید می گوید ما در یکی از ایالت های امریکا غاری مصنوعی درست کرده ایم ودر ان امکاناتی فراهم کرده ایم که جذب توریست کند و یکی از قطبهای جذب درامد در امریکا می باشد و شما چنین غاری(این را بگویم که غار علیصدر جزء معدود غارهای آبی دنیاست)بصورت طبیعی دارید و چنین از مسافر و توریست خلوت واز امکانات رفاهی به روز دنیا خالیست.اگر این غار در کشور ما بود میلیاردها دلار در امد ایجاد می کردیم.و از چطور آشنا شدن با این غار از او پرسیدند و او گفته این غار در کتابهای ما تدریس می شود و ………))

این هم از اطلاع رسانی و جذب مسافر و توریست خارجی کشور ما ایران. فقط بلدیم بنازیم که ایران این را دارد آن را دارد.و این را بدانیم که تا مدیریت درست نباشد همین آش و همین کاسه است.

نکته جالبی که در صحبت های ما با همدانیهای عزیز و بخصوص مردم روستای علیصدر داشتیم همه به این نکته اشاره داشتند که این غار متعلق به همه ایران وبیشتر به مردم روستا ولی متاسفانه اگر امکانات این روستا را فقط با امکانات نصف مجتمع مقایسه کنید صد در صد تفاوت محسوسی را مشاهده می کنید که در صورتیکه روستا با مجتمع وبخصوص با دهانه عار حدود350 متر فاصله دارد ولی(البته هیچکس منکر این نمی شود که در جاهای دیدنی امکاناتی نباشد بلکه باید بیشتر از آن چیزی که امکانات دارد امکانات بگذارند ولی به قول معروف چراغی که به خانه رواست به مسجد حرامه) اینرا بدانید که کلیه کارکنان مجتمع از اهالی همین روستا هستند با این نظر که طبق برنامه ریزی غلط مدیران بیشترین بازدید کننده در فصل تابستان می باشد و9 ماه دیگر مسافر کمتری میاید کارکنان این مجتمع 3 ماه کار می کنند و 9 ماه بیکار هستند وجالب اینکه ، بیمه وقانون کار کلا پشم.راهنمایان و کارکنان داخل غار بخاطر رطوبت هوا در غار، در مسیر بیماریهای رماتیسمی و عضلانی و قرار می گیرند،از بقیه مشکلات چیزی نمی گویم به غیر از یک موردو آن این است که:قبلا جاده دسترسی به مجتمع از داخل روستا بود که این جاده مشاغلی بوجود می اورده و اهالی روستا برای خدماتی که به مساغران و توریست ها میدادند کار ایجاد می شد ولی به جای اینکه مسولان این جاده را درست کنند و امکانات وبازسازی روستا راانجام دهندتا برای جوانان مشاغلی ایجاد شود تا به شهر ها بخصوص تهران مهاجرت نکنند نه تنها جاده را درست نکرده اند بلکه جاده ای دیگر درست کرده اند که مسافرین وتوریست ها از آن تردد کنند(این جاده به قول راننده ها جاده ای مزخرف بدون امکانات و حادثه خیز است)به نظر شما نمی شود با مدیریت درست این مشکلات را مرتفع کرد؟بقیه را نمی گویم که «شنیدن کِی بود مانند دیدن»

شب را به آرامی سپری کردیم(ساعت 3 نیمه شب خوابیدیم)صبح(صبح ما ساعت30/10 بود) و قصد عزیمت به بازارچه مجتمع را کردیم تا باز هم بازدید و خریدی داشته باشیم.این روز را فقط به تفریح گذراندیم مانند روزهای قبل.در روز آخر که 22 شهریور84 بود صبح ساعت 8 ماشینی به سمت شهر همدان گرفتیم وحرکت کردیم.جاده را موقع آمدن ندیده بودیم چون شب بود.ولی روز آخر چون صبح حرکت کردیم تازه زیباییهای اطراف روستا رادیدیم . مسیر را طی می کردیم با هم صحبتی آقای راننده که اسم مکانها و جاده ها و آدرس جاهای دیدنی دیگر را می داد وما خیره به دو سمت جاده فقط با این تفاوت که آقای نفر سوم که حروف اسمش کامل در آمده(بیژن) باز هم طبق معمول خواب بود .

می خواهم جمله قصاری از نفر سوم(بیژن)برایتان نقل کنم با این مضمون:«ما اومدیم سفر استراحت کنیم نه که کار کنیم.(یعنی ما اومدیم سفر بخوابیم نه که )»به همدان رسیدیم، کرایه را پرداخت کردیم و ماشین دیگری به صورت ساعتی کرایه کردیم تا کلیه اماکن ومحل های دیدنی همدان را بگردیم.

بابا طاهر: شاعر وعارف ایرانی ،

ابو علی سینا : پزشک حاذق و معروف (برای خارجی ها)ایرانی ،

تپه های هگمتانه : نمونه بارزی از تمدن کهن ایران ،

تفرج گاه عباس آباد: تمدن امروزی بر پایه های تمدن گذشته با خاطرات محلی ،

گنج نامه : ابهت و به خود بالیدن به اینکه در سرزمینی متولد شدن که در همه جا حکومت وحشی ها بوده در ایران قانون

واقعا زیبا ، مایه نشاط و وقار ،و

 

چون ما همه این اماکن را در یک روز دیدیم (اینرا متذکر شوم که من یکبار دیگر به همدان آمده بودم در تاریخ 16 آذر 83 پیش دوستم حامد)به خاطر همین نوشته ای بر توضیح آنها نمی دهم چون می دانم شما با این اماکن آشنا هستید .ان شا الله سفر نامه های شما.

به ترمینال رفتیم . بلیط برای ساعت30/3 تهیه کردیم وراهی تهران شدیم. در راه به مورد جالبی بر نخوردیم که برایتان تعریف کنم به غیر از اینکه برنامه سفر بعدی را می چیندیم .سفر بعدی درست موقع پیاده شدن در تهران بود. در ترمینال آزادی پیاده شدیم ماشینی گرفتیم تا ما را ه سمت ترمینال شرق واقع در تهران پارس ببرد. برادرم به سمت خانه رفت، من و بیژن به سمت ترمینال برای تهیه بلیط به سمت مشهد بو دیم، بلیط برای ساعت 30/9 تهیه شد.(که سفر نامه آن بعدا در وبلاگ می گذارم)

همدان شهری تاریخی،توریستی،بزرگ فرودگاه،راه آهن ندارد.(واقعا چه حرفی باید گفت.فکر کنم سکوت بهترین حرف باشد)و به این خاطر آمدیم تهران تا از تهران برویم ولی افسوس به خاطر شلوغی این شهر بلیطی گیر نیاوردیم.و با اتوبوس به سمت مشهد رفتیم.

فعلا خداحافظ