درباره نویسنده
آمِد حقانی
نمیگم تنهام ، چون تو با منی و می خونی اندیشه هامو و اگر خوب بود پخش می کنی تو همه جا . نمیگم با من بمون ، چون موندن کاهل می کنه انسان رو . میگم بخون ، تا بدونی چی می خوام بگم . میگم بیا ، تا بشنوی حرف تازه هامو .
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • خرداد ٩٢
  • اردیبهشت ٩٢
  • فروردین ٩٢
  • اسفند ٩۱
  • بهمن ٩۱
  • دی ٩۱
  • آذر ٩۱
  • آبان ٩۱
  • مهر ٩۱
  • شهریور ٩۱
  • امرداد ٩۱
  • تیر ٩۱
  • خرداد ٩۱
  • اردیبهشت ٩۱
  • فروردین ٩۱
  • اسفند ٩٠
  • بهمن ٩٠
  • دی ٩٠
  • آذر ٩٠
  • آبان ٩٠
  • مهر ٩٠
  • شهریور ٩٠
  • امرداد ٩٠
  • تیر ٩٠
  • خرداد ۸٩
  • فروردین ۸٩
  • اسفند ۸۸
  • بهمن ۸۸
  • دی ۸۸
  • آذر ۸۸
  • آبان ۸۸
  • شهریور ۸۸
  • امرداد ۸۸
  • تیر ۸۸
  • خرداد ۸۸
  • اردیبهشت ۸۸
  • فروردین ۸۸
  • اسفند ۸٧
  • بهمن ۸٧
  • دی ۸٧
  • آذر ۸٧
  • آبان ۸٧
  • تیر ۸٧
  • خرداد ۸٧
  • فروردین ۸٧
  • امرداد ۸٦
  • تیر ۸٦
  • خرداد ۸٦
  • اردیبهشت ۸٦
  • فروردین ۸٦
  • دی ۸٥
  • آذر ۸٥
  • آبان ۸٥
  • مهر ۸٥
  • شهریور ۸٥
  • امرداد ۸٥
  • تیر ۸٥
  • خرداد ۸٥
  • اردیبهشت ۸٥
  • فروردین ۸٥
  • دی ۸٤
  • آذر ۸٤
  • آبان ۸٤
  • مهر ۸٤
  • شهریور ۸٤
کدهای اضافی کاربر



Page Ranking Tool
Google

در اين وبلاگ
در كل اينترنت
وبلاگ-کد جستجوی گوگل
به جهنم افکار خوش آمدید دوستان
200/8/60
نویسنده: آمِد حقانی - جمعه ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩٢

ابتدا این آهنگ رو گوش کنید ودر حین گوش کردن این آهنگ پست رو بخونید .

گوش کنید

البته به متن ترانه و یا هر مورد دیگه ای که به ترانه مربوط هست رو بی خیال بشید و فقط گوش کنید ، با این فضا سازی در ذهنتون که ، امروز بعد از ظهر حدودای ساعت 18 بعدازظهر در شهر طهران هوای ابری به همراه کمی بارندگی و گرد و خاک نسبتن(نسبتا سابق) شدیدی ایجاد شد ، و در همین حین این آهنگ رو گوش می کردم و به قل خوردن اجسامی که توسط ما آدمها توی کوچه ها ولو شده و باد اونارو می غلطوند ، گوش میدادم .

غروبی که شاید سکوت را به فریاد نشسته بود و تنهایی را با دود سیگار به اشتراک گذاشته بود . و  کوچه ها خالی از رهگذرانی که برای فرار از باد پناه می برند بر پناهگاه ناامنشان .

پناهگاه امن من یادی بود که فیلموار از جلوی چشمانم پخش می شد ، و چه شیرین حالی که بی او ولی با یاد او سر میشد .

صدای برخورد اجسام بخاطر سرعت باد هم نمی توانست وقفه ای در گذر این یاد ایجاد کند .

باز هم الان هدفون بر گوش همچنان این موسیقی را گوش می دهم و تایپ می کنم . اما زمزمه ام این بیت است که :

خرم آن روز کزین منزل ویران بروم

راحت جان طلبم وز پی جانان بروم

نظرات ()



ساعتها
نویسنده: آمِد حقانی - یکشنبه ٦ اسفند ۱۳٩۱

چراغها خاموش می شود و من از دست می روم
آن امواجی که می خواستم برخلافشان شنا کنم
عاقبت مرا به زانو در آوردند
آه، تمنا می کنم، التماس می کنم و چنین می خوانم:
از سمت ناگفته ها بیا و سیب روی سرم را،
و این درد مبهم مرا هدف بگیر
ببرها در انتظارند تا رام شوند و چنین می خوانند:
تویی که، تویی که ...
آشفتگی تمامی ندارد:
دیوارهایی که راه را می بندند و ساعت هایی که یکسره در گردشند
می خواهم برگردم و تو را به خانه ببرم
نمی شد باز ایستاد و تو اکنون می دانی، و من چنین می خوانم:
ای فرصت های از دست رفته! بار دیگر بر دریای من بتابید
من آیا خود، دردم یا که درمانم؟ و چنین می خوانم:
تویی که، تویی که ...
و نه هیچکس دیگر، و نه هیچکس دیگر
تویی که، تویی که
خانه‌ای، همان خانه‌ای که می خواستم بدان برگرد
م

ساعت

منبع : نامعلوم

نظرات ()



گرم تر بتاب
نویسنده: آمِد حقانی - جمعه ٢٦ آبان ۱۳٩۱

بگذار سر بهسینه ی من تا که بشنوی

آهنگ اشتیاق دلی دردمند را

شاید که بیش از این نپسندیبه کار عشق

آزار این رمیده ی سر در کمند را

بگذار سر به سینه ی من تابگویمت

اندوه چیست، عشق کدامست، غم کجاست

بگذار تا بگویمت این مرغ خستهجان

عمریست در هوای تو از آشیان جداست

دلتنگم، آنچنان که اگر بینمت بهکام

خواهم که جاودانه بنالم به دامنت

شاید که جاودانه بمانی کنارمن

ای نازنین که هیچ وفا نیست با منت

تو آسمانآبی آرام و روشنی

من چون کبوتری که پرم در هوای تو

یک شب ستاره های تو رادانه چین کنم

با اشک شرم خویش بریزم به پای تو

بگذار تا ببوسمت ای نوشخند صبح

بگذار تا بنوشمت ای چشمه ی شراب

بیمار خنده های توام ، بیشتربخند

خورشید آرزوی منی ، گرم تربتاب

 

فریدون مشیری

نظرات ()



عاشقی
نویسنده: آمِد حقانی - سه‌شنبه ٢٥ مهر ۱۳٩۱

عاشق نشدی زاهد، دیوانه چه می دانی؟

در شعله نرقصیدی، پروانه چه می دانی؟ 

 

لبریز می غمها، شد ساغر جان من
خندیدی و بگذشتی، پیمانه چه می دانی؟

یک سلسله دیوانه، افسون نگاه او
ای غافل از آن جادو، افسانه چه می دانی؟

من مست می عشقم، بس توبه که بشکستم
راهم مزن ای عابد، میخانه چه می دانی؟

عاشق شو و مستی کن، ترک همه هستی کن
ای بت نپرستیده، بتخانه چه می دانی؟

تو سنگ سیه بوسی، من چشم سیاهی را
مقصود یکی باشد، بیگانه چه می دانی؟

دستار گروگان ده، در پای بتی جان ده
اما تو ز جان غافل، جانانه چه می دانی؟

ضایع چه کنی شب را، لب ذاکر و دل غافل
تو ره به خدا بردن، مستانه چه می دانی؟

نظرات ()



بهانه
نویسنده: آمِد حقانی - جمعه ٢٠ امرداد ۱۳٩۱

بهانه

 

 

گفتی که به احترام دل باران باش

باران شدم و به روی گل باریدم



گفتی که ببوس روی نیلوفر را

از عشق تو گونه های او بوسیدم



گفتی که ستاره شو ، دلی روشن کن

من هم چو گل ستاره ها تابیدم



گفتی که برای باغ دل پیچک باش

بر یاسمن نگاه تو پیچیدم



گفتی که برای لحظه ای دریا شو

دریا شدم و تو را به ساحل دیدم



گفتی که بیا و لحظه ای مجنون باش

مجنون شدم و ز دوریت نالیدم



گفتی که شکوفه کن به فصل پاییز

گل دادم و با ترنّمت روییدم



گفتی که بیا و از وفایت بگذر

از لهجه ی بی وفاییت رنجیدم



گفتم که بهانه ات برایم کافیست

معنای لطیف عشق را فهمیدم

 

مریم حیدرزاده


نظرات ()



موسیقی
نویسنده: آمِد حقانی - پنجشنبه ۱٠ فروردین ۱۳٩۱

ای صبا رو و سـبـکبـار، از بـرم سـوی دلدار


گو به آن بـی وفا یار، حال این  عـاشق زار


گو به هر کوی و برزن
پیش هر مرد و هر زن


بـگـذرم چون بـه زاری، همچو ابر بهاری
از دو چشم گوهر بار در فشانم صدف وار

مـاه نو چـو بر چـشـم مـردم نـیـایـد
هر کسش به انگشت خود می نماید

در غم تو از بس  که زار و نزارم
بـا هـلال و یـک مـو تـفـاوت ندارم

غم بود کوه، دل بود کاه

آتش عشق درد جون کاه

بـس نـهـاده عــشـقـت به دوش دلـم بار
ترسم از غمت جون سپارم به یک بار

ترانه "سبکبار" با صدای سالار عقیلی، پیانو حریر شریعت زاده
برگفته از آلبوم مایه ناز

نظرات ()



بزرگان موسیقی
نویسنده: آمِد حقانی - پنجشنبه ۱٠ فروردین ۱۳٩۱

تک درختی، تیره بختم
که در سکوت صحرا، فریاد من، شکسته در گلویم

تک درختی بی پناهم
که دشـت آرزوهـــا، گــردیــد آخــر، مــزار آرزویم


خـشک و بـی بـارم پـس ثـمـرم کـو
آن شـادابـی آن بـرگ و برم کو
دور از یـاران بــی تــوشـه و بـرگـم
هـمـخانه محنت همسایه مرگم
بر رخسارم، غبار غم نشسته
طوفان از من، چه شاخه ها شکسته

چو نهال زهر آلوده، همه کس از من بگریزد
نه کـسـی بـا مـن بنشیند، نه کسی با من آمیزد

گویم غم خود را، با خار بیابان
در سـیـنـه نهـفتم، اسرار بیابان

در دل شب سکوت صحرا بود غم افزا آه
از تو جدا بگـویم ای مه حدیث خود با ماه

تک درختی، تیره بختم
که در سکوت صحرا، فریاد من، شکسته در گلویم

تک درختی بی پناهم
که دشـت آرزوهـــا، گــردیـد آخــر، مــزار آرزویم

غلامحسین اشرفی (آلبوم تک درخت) 

شکیلا (آلبوم آوا)

نظرات ()



بزرگان موسیقی
نویسنده: آمِد حقانی - پنجشنبه ۱٠ فروردین ۱۳٩۱

زندگی بی چشم تو رنج و عذابه، رنج و عذابه

آه من، ترسم شبی،
آه من، ترسم شبی، دامنت بگیره، دامنت بگیره

با دلم بازی مکن، با دلم بازی مکن، عاشق و اسیره، ترسم بمیره

زندگی بی چشم تو، رنج و عذابه، رنج و عذابه

یک شب از روی صفا،
یک شب از روی صفا، با دلم وفا، کن

یا وفا کن با دلم،
یا وفا کن با دلم،  یا مرا رها کن، یا مرا رها کن

زندگی بی چشم تو، رنج و عذابه، رنج و عذابه


میشکنی شیشه دلـم،
میشکنی شیشه دلـم
قدرشو ندونی، قدرشو ندونی

مهربونی با همه،
مهربونی با همه
با من و دل من، نامهربونی

زندگی بی چشم تو، رنج و عذابه، رنج و عذابه


با صدای زنده یاد، عبدالوهاب شهیدی

نظرات ()



بزرگان موسیقی
نویسنده: آمِد حقانی - پنجشنبه ۱٠ فروردین ۱۳٩۱


با دلم بازی مکن، عاشق و اسیره، ترسم بمیره
یک شب از روی صفا، بلای دل هـا، درد من دوا کن

زندگی بی چشم تو،
زندگی بی چشم تو، رنج و عذابه، رنج و عذابه

میشکنی شیشه دلم، میشکنی شیـشه دلم؛ قـدرشو ندونی، قدرشو ندونی
یـا وفـا کـن بـا دلـم؛ یـا مرا رهـا کن، یا مرا رها کن

آه من ترسم شبی آه من ترسم شبی دامنت بگیره دامنت بگیره

مـهربونی با همـه با مـن و دل مـن نامهربونی
زندگی بی چشم تو رنج و عذابه رنج و عذابه



با صدای زنده یاد، علی اصغر زند وکیل

نظرات ()



داستان عاشقانه ی یک شعر
نویسنده: آمِد حقانی - دوشنبه ٧ فروردین ۱۳٩۱

داستان عاشقانه ی یک شعر

وفا نکردی و کردم، خطا ندیدی و دیدم
شکستی و نشکستم، بُریدی و نبریدم


اگر ز خلق ملامت، و گر ز کرده ندامت

کشیدم از تو کشیدم، شنیدم از تو شنیدم


کی ام، شکوفه اشکی که در هوای تو هر شب

ز چشم ناله شکفتم، به روی شکوه دویدم


مرا نصیب غم آمد، به شادی همه عالم

چرا که از همه عالم، محبت تو گزیدم


چو شمع خنده نکردی، مگر به روز سیاهم
 
چو بخت جلوه نکردی، مگر ز موی سپیدم


بجز وفا و عنایت، نماند در همه عالم

ندامتی که نبردم، ملامتی که ندیدم


نبود از تو گریزی چنین که بار غم دل

ز دست شکوه گرفتم، بدوش ناله کشیدم
 

جوانی ام به سمند شتاب می شد و از پی

چو گرد در قدم او، دویدم و نرسیدم


به روی بخت ز دیده، ز چهر عمر به گردون

گهی چو اشک نشستم، گهی چو رنگ پریدم


وفا نکردی و کردم، بسر نبردی و بردم

ثبات عهد مرا دیدی ای فروغ امیدم؟
 

 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 ولی داستان عشق و خیانتی که باعث سروده شدن این شعر شد به گوش کمتر کسی رسیده.

من این داستان رو از زبان استاد ادبیات دوره ی پیش دانشگاهیم که  از اساتید دانشگاه هستند شنیدم

و به دلیل زیبا ، غم انگیز و جالب بودن ، این جا برای شما بازگو می کنم .

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

مهرداد اوستا در جوانی عاشق دختری شده و قرار ازدواج می گذارند.

دختر جوان به دلیل رفت و آمد هایی که به دربار شاه داشته ، پس از مدتی مورد توجه شاه قرار گرفته و شاه به او پیشنهاد ازدواج می دهد.

دوستان نزدیک اوستا که از این جریان باخبر می شوند، به هر نحوی که اوستا متوجه خیانت نامزدش نشود سعی می کنند عقیده ی او را در ادامه ی ارتباط با نامزدش تغییر دهند .

ولی اوستا به هیچ وجه حاضر به بر هم زدن نامزدی و قول خود نمی شود .

تا اینکه یک روز  مهرداد اوستا به همراه دوستانش ، نامزد خود را در لباسی که هدیه ای از اوستا بوده ، در حال سوار شدن بر خودروی مخصوص دربار می بیند...

مهرداد اوستا ماه ها دچار افسردگی شده و تبدیل به انسانی ساکت و کم حرف می شود.

سالها بعد از پیروزی انقلاب ، وقتی شاه از دنیا می رود ، زن های شاه از ترس فرح ، هر کدام به کشوری می روند و نامزد اوستا به فرانسه .

در همان روزها ، نامزد اوستا به یاد عشق دیرین خود افتاده و دچار عذاب وجدان می شود .

و در نامه ای از مهرداد اوستا می خواهد که او را ببخشد.

اوستا نیز در پاسخ نامه ی او تنها این شعر را می سراید.

حالا یک بار دیگه شعر رو بخونید

............................................................
چو ایران نباشد تن من مباد   بدین بوم و بر زنده یک تن مباد
باران باش و ببار و نپرس کاسه های خالی از آن کیست 
کوروش بزرگ
نظرات ()



به رهی
نویسنده: آمِد حقانی - جمعه ٢٦ اسفند ۱۳٩٠

به رهی دیدم برگ خزان، پژمرده ز بیداد زمان 
کز شاخه جدا بود
چو زگلشن روکرده نهان، در رهگذرش باد خزان
چون پیک بلا بود 

ای برگ ستمدیده ی پاییزی
آخر تو ز گلشن ز چه بگریزی
روزی تو هم آغوش گلی بودی
دلداده و مدهوش گلی بودی

ای عاشق شیدا، دلداده ی رسوا 
گویمت چرا فسرده ام 
در گل نه صفایی، باشد نه وفایی
جز ستم ز دل نبرده ام
آه بار غمت در دل بنشاندم 
در ره او من جان بفشاندم 
تا شود نوگل گلشن و دیده شود 
رفت آن گل من از دست 
با خار و خسی پیوست 
من ماندم و صد خار ستم
این پیکر بی جان

نظرات ()



آمــد نــوبـهـــار
نویسنده: آمِد حقانی - جمعه ٢٦ اسفند ۱۳٩٠

آمــد نــوبـهـــار، طــی شــد هــجــر یــار
مطرب نـی بزن، سـاقی مـی بیار




بازا ای رمـیـده بـخـت مـن، بـوسـی ده دل مــرا مـشـکن
تا از آن لبان می گونت، می نوشم به جای خون خوردن

آمد نوبهار، طی شد هجر یار
مطرب نی بزن، ساقی می بیار

خوش بود در پـای لاله، پر کنی هـر دم پیاله، ناله تا به کی
خندان لب شو همچو جام می،
خندان لب شو همچو جام می


 چون بهار عشرت و طرب، باشدش خزان غم ز پی
بر سر چـمن بزن قـدم، می بزن به بانگ چنگ و نی

آمد نوبهار، طی شد هجر یار
مطرب نی بزن، ساقی می بیار

ای گـل در چـمن بیا با مـن، پـر کن از گل چمن دامن
سر بنهم به روی دامانت، می نوشم به پای گل ها من

خـوش بود در پای لاله، پر کـنی هر دم پیاله، ناله تا به کی
خندان لب شو همچو جام می،
خندان لب شو همچو جام می



از چه روی ز جلوه ی بهار، ای بهار من تو غافلی
روی خود ز عاشقی متاب، ای صفا اگر که عاقلی



آمـد نـوبـهــار، طــی شــد هــجــر یــار
مطرب نـی بزن، سـاقی مـی بیار


ترانه سرا: اسماعیل نواب صفا
آهنگساز: مهدی خالدی
خواننده: دلکش

نظرات ()



خاطره انگیز
نویسنده: آمِد حقانی - چهارشنبه ٢٤ اسفند ۱۳٩٠
بردی از یادم، دادی بر بادم، با یادت شادم
دل به تو دادم، در دام افتادم، از غـم آزادم
 

دل به تو دادم، فتادم به بند، ای گل بر اشک، خـونینم بخند
سوزم از سوز نگاهت هنوز چشم من باشد به راهت هنوز

چه شد آن همه پیمان، که از آن لب خندان
بــشــنـیـدم و هـرگـز، خـبری نـشــد از آن

کی آیی به برم، ای شمع سحرم
در بزمم نفسی، بنشین تاج سرم، تا از جان گذرم

پا به سرم نه جان به تنم ده چون به سرآید عمر خبرم ده
نشسته بر دل غبارغم زانکه من در دیارغم گشته ام غمگسارغم

امـید اهـل وفـا تویـی، رفـتـه راه خطا، تویی آفت جان ما، تویـی
بردی از یادم، دادی بر بادم، با یادت شادم
دل به تو دادم، در دام افتادم، از غــم آزادم

دل بـه تـو دادم، فـتـادم به بند
ای گل بر اشک خونینم بخند
سوزم از سوز نگاهت هنوز
چشم من باشد به راهت هنوز

هایده (بزم موسیقی)   حجم: 13.2مگابایت

دانلود

دلکش (اجرای کنسرت)   حجم: 04.0 مگابایت

دانلود

دلکش، ویگن (ترانه قدیمی)حجم: 02.3 مگابایت

دانلود

با تشکر از وبلاگ ندای گلها

نظرات ()



رازعشق شقایق
نویسنده: آمِد حقانی - شنبه ٦ اسفند ۱۳٩٠

رازعشق شقایق

 
 

شقایق گفت  با خنده ؛ نه تب دارم ، نه بیمارم
اگر سرخم چنان آتش ، حدیث دیگری دارم 
گلی بودم به صحرایی ، نه با این رنگ و زیبایی
نبودم آن زمان هرگز ، نشان عشق و شیدایی

 
یکی از روزهایی ، که زمین تب دار و سوزان بود
و صحرا در عطش می سوخت ، تمام غنچه ها تشنه
و من بی تاب و خشکیده ، تنم در آتشی می سوخت
ز ره آمد یکی خسته ، به پایش خار بنشسته

 
   
 
و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود
ز آنچه زیر لب می گفت : شنیدم ، سخت شیدا بود
نمی دانم چه بیماری به جان دلبرش
افتاده بود ، اما طبیبان گفته بودندش
 
   
 
اگر یک شاخه گل آرد ، ازآن نوعی که من بودم
بگیرند ریشه اش را ، بسوزانند
شود مرهم برای دلبرش ، آندم شفا یابد
چنانچه با خودش می گفت ، بسی کوه و بیابان را

 
بسی صحرای سوزان را ، به دنبال گلش بوده
و یک دم هم نیاسوده ، که افتاد چشم او ناگه به روی من
بدون لحظه ای تردید ، شتابان شد به سوی من

 
به آسانی مرا با ریشه از خاکم جدا کرد و
به ره افتاد و او می رفت ، و من در دست او بودم
و او هرلحظه سر را رو به بالاها
شکر می کرد ، پس از چندی

 

   
 
هوا چون کوره آتش ، زمین می سوخت
و دیگر داشت در دستش تمام ریشه ام می سوخت
به لب هایی که تاول داشت گفت : چه باید کرد؟
 
 
در این صحرا که آبی نیست
به جانم ، هیچ تابی نیست
اگر گل ریشه اش سوزد که وای بر من
برای دلبرم ، هرگز دوایی نیست

40.gif40.gif40.gif
واز این گل که جایی نیست ، خودش هم تشنه بود اما
نمی فهمید حالش را ، چنان می رفت و
من در دست او بودم ، و حالا من تمام هست او بودم

 

   
 
دلم می سوخت ، اما راه پایان کو ؟
نه حتی آب ، نسیمی در بیابان کو ؟

 

   
 
و دیگر داشت در دستش تمام جان من می سوخت
که ناگه روی زانوهای خود خم شد ، دگر از صبر او کم شد
دلش لبریز ماتم شد ، کمی اندیشه کرد ، آنگه
 
   
 
مرا در گوشه ای از آن بیابان کاشت
نشست و سینه را با سنگ خارایی
زهم بشکافت ، زهم بشکافت
 
 
اما ! آه صدای قلب او گویی جهان را زیرو رو می کرد
زمین و آسمان را پشت و رو می کرد
و هر چیزی که هرجا بود ، با غم رو به رو می کرد
 
   
 
نمی دانم چه می گویم ؟ به جای آب ، خونش را
به من می داد و بر لب های او فریاد
بمان ای گل ، که تو تاج سرم هستی
دوای دلبرم هستی ، بمان ای گل

 

   
 
و من ماندم نشان عشق و شیدایی
و با این رنگ و زیبایی
و نام من شقایق شد
گل همیشه عاشق شد
نظرات ()



رهاوی
نویسنده: آمِد حقانی - پنجشنبه ٤ اسفند ۱۳٩٠

 

از شفیعی کدکنی:
رهاوی

 

کمترین تحریری از یک آرزو این است
آدمی را آب و نانی باید و آنگاه آوازی
در قناری ها نگه کن , در قفس , تا نیک دریابی

کز چه در آن تنگناشان باز شادی های شیرین است.

کمترین تصویر از یک زندگانی :
آب ،
نان ،
آواز ،
ور فزون تر خواهی از آن ،
گاهگه ،
پرواز
ورفزون تر خواهی از آن شادی ِ آغاز
 ( ور فزون تر , باز هم خواهی … بگویم , باز؟)
 آنچنان بر ما به نان و آب ،
اینجا تنگ سالی شد
 که کسی در فکر ِ آوازی نخواهد بود
وقتی آوازی نباشد ،
شوق ِ پروازی نخواهد بود.
  از مجموعه ی در ستایش کبوترها

نظرات ()



به نظر شما کدوم دوره زیباتر شعر گفتند؟
نویسنده: آمِد حقانی - پنجشنبه ٤ اسفند ۱۳٩٠



حافظ: تـنــم از واسـطــه دوری دلـبــر بـگـداخــــــت. جـانــم از آتــش مـهــر رخ جـانـانـــه


فروغ فرخزاد: ای شب از رویای تو رنگین شده. سینه از عطر توام سنگین شده

سهراب سپهری: دوست را زیر باران باید برد. عشق را زیر باران باید جست

ترانه امروزی: دوست دختر من نازه، قلبش پر احساسه، عاشقش شدم تازه

 

بچه ژیگولای امروزی: دوستت دارم کثافت! لعنت به اون قیافت


خدا از این به بعد رو به خیر کنه

نظرات ()



بزرگان موسیقی
نویسنده: آمِد حقانی - پنجشنبه ٤ اسفند ۱۳٩٠

استاد علی تجویدی نوازنده معروف ویولن و سه‌ تار، آهنگساز، پژوهشگر و مؤلف ایرانی در سال ۱۲۹۸ در تهران زاده شد. وی آموختن موسیقی را از کودکی نزد پدرش هادی‌خان تجویدی که در نقاشی از شاگردان طراز اول کمال‌الملک و در موسیقی از شاگردان مستعد درویش خان بود آغازکرد. پس از مدتی نزد ظهیرالدینی به فراگیری فلوت پرداخت. از ۱۶ سالگی نزد حسین یاحقی به آموزش ویولن پرداخت و پس از دو سال به محضر درس استاد ابوالحسن صبا راه یافت و به مدت هشت سال در مکتب این استاد بی‌نظیر، به فراگیری ویلن و سه‌تار پرداخت. در ضمن مدتی نیز در کلاس درس چند ویولنیست کلاسیک با شیوه نوازندگی غربی آشنایی یافت. پس از آن با راهنمایی استاد صبا، به محفل هنری زنده یاد محمد ایرانی مجرد راه یافت و با بسیاری از هنرمندان بزرگ آشنا شد و از خرمن هنر اساتید گرانقدری چون محمد ایرانی مجرد، اسماعیل قهرمانی، سید حسین طاهرزاده و رکن‌الدین خان مختاری که به آن محفل آمد و شد داشتند، بهره برد. او استاد هنرمندانی چون هایده و حمیرا نیز بوده‌است

آهنگ‌های زیر از ساخته‌های معروف استاد تجویدی است:

    دیدی که رسوا شد دلم
    آتش کاروان
    سفر کرده
    مرا عاشق شیدا
    می‌گذرم
    آشفته حالی
    صبرم عطا کن
    آزاده
    یاد کودکی

نظرات ()



دفتر شعر
نویسنده: آمِد حقانی - دوشنبه ۱ اسفند ۱۳٩٠

 

آن کلاغی که پرید

 

از فراز سر ِ ما

 

و فرو رفت در اندیشه ی آشفته ی ابری ولگرد

 

و صدایش همچون نیزه ی کوتاهی؛ پهنای افق را پیمود

 

خبر مارا با خود خواهد برد به شهر

 

همه می دانند

 

همه می دانند

 

که من وتو از آن روزنه ی سرد عبوس

 

باغ را دیدیم

 

و از آن شاخه ی بازیگر دور از دست

 

سیب را چیدیم

 

همه می ترسند

 

همه می ترسند، اما من وتو

 

به چراغ و آب و آیینه پیوستیم

 

ونترسیدیم

 

سخن پیوند سست دونام

 

و هم آغوشی در اوراق کهنه ی یک دفتر نیست

 

سخن از گیسوی خوشبخت من است

 

با شقایق های سوخته ی بوسه ی تو

 

و صمیمیت تن هامان، در طرّاری

 

و درخشیدن عریانیمان

 

مثل فلس ماهی ها در آب

 

سخن از زندگی نقره ای آوازیست

 

که سحرگاهان فواره ی کوچک می خواند

 

ما در آن جنگل سبز سیال

 

شبی از خرگوشان وحشی

 

و در آن دریای مضطرب خونسرد

 

از صدف های پر از مروارید

 

و در آن کوه غریب فاتح

 

از عقابان جوان پرسیدم

 

که چه باید کرد؟

 

همه می دانند

 

همه می دانند

 

ما به خواب سرد و ساکت سیمرغان، ره یافته ایم

 

ما حقیقت را در باغچه پیدا کردیم

 

در نگاه شرم آگین گلی گمنام

 

و بقا را در یک لحظه ی نامحدود

 

که دو خورشید به هم خیره شدند

 

سخن از پچ پچ ترسانی در ظلمت نیست

 

سخن از روزست و پنجره های باز

 

و هوای تازه

 

و اجاقی که در آن اشیا بیهوده می سوزند

 

و زمینی که ز کشتی دیگر بارور است

 

و تولد و تکامل و غرور

 

سخن از دستان عاشق ماست

 

که پلی از پیغام عطر و نور و نسیم

 

بر فراز شبها ساخته اند

 

به چمنزار بیا

 

به چمنزار بزرگ

 

و صدایم کن، از پشت نفس های گل ابریشم

 

همچنان آهو که جفتش را

 

پرده ها ازبغضی پنهانی سرشارند

 

و کبوترهای معصوم

 

از بلندی های برج سپید خود

 

به زمین می نگرند.


فروغ فرخزاد

نظرات ()



نسل...
نویسنده: آمِد حقانی - دوشنبه ۱ اسفند ۱۳٩٠

 

 

مادرم میگوید

 

 جای دختر اگر پسر به دنیا میاوردی

 

 بی گمان

 

 نسل خیس گونه هایمان

 منقرض می شد !

منبع:نامعلوم

نظرات ()



دوصنوبر این باغ
نویسنده: آمِد حقانی - یکشنبه ۳٠ بهمن ۱۳٩٠

 

از دل افروز ترین روز جهان،

 

 خاطره ای با من هست.

 به شما ارزانی :

 

 سحری بود و هنوز،

 گوهر ماه به گیسوی شب آویخته بود .

 گل یاس،

 عشق در جان هوا ریخته بود .

 من به دیدار سحر می رفتم

 نفسم با نفس یاس درآمیخته بود .

 ***

 می گشودم پر و می رفتم و می گفتم : (( های !

 بسرای ای دل شیدا، بسرای .

 این دل افروزترین روز جهان را بنگر !

 تو دلاویز ترین شعر جهان را بسرای !

 

 آسمان، یاس، سحر، ماه، نسیم،

 روح درجسم جهان ریخته اند،

 شور و شوق تو برانگیخته اند،

 تو هم ای مرغک تنها، بسرای !

 

 همه درهای رهائی بسته ست،

 تا گشائی به نسیم سخنی، پنجرهای را، بسرای !

 بسرای ... ))

 

 من به دنبال دلاویزترین شعر جهان می رفتم !

 ***

 در افق، پشت سرا پرده نور

 باغ های گل سرخ،

 شاخه گسترده به مهر،

 غنچه آورده به ناز،

 دم به دم از نفس باد سحر؛

 غنچه ها می شد باز .

 

 غنچه ها می رسد باز،

 باغ های گل سرخ،

 باغ های گل سرخ،

 یک گل سرخ درشت از دل دریا برخاست !

 چون گل افشانی لبخند تو،

 در لحظه شیرین شکفتن !

 خورشید !

 چه فروغی به جهان می بخشید !

 چه شکوهی ... !

 همه عالم به تماشا برخاست !

 

 من به دنبال دلاویزترین شعر جهان می گشتم !

 ***

 دو کبوتر در اوج،

 بال در بال گذر می کردند .

 

 دو صنوبر در باغ،

 سر فرا گوش هم آورده به نجوا غزلی می خواندند .

 مرغ دریائی، با جفت خود، از ساحل دور

 رو نهادند به دروازه نور ...

 

 چمن خاطر من نیز ز جان مایه عشق،

 در سرا پرده دل

 غنچه ای می پرورد،

 - هدیه ای می آورد -

 برگ هایش کم کم باز شدند !

 برگ ها باز شدند :

 ـ « ... یافتم ! یافتم ! آن نکته که می خواستمش !

 با شکوفائی خورشید و ،

 گل افشانی لبخند تو،

 آراستمش !

 تار و پودش را از خوبی و مهر،

 خوشتر از تافته یاس و سحربافته ام :

 (( دوستت دارم )) را

 من دلاویز ترین شعر جهان یافته ام !

 ***

 این گل سرخ من است !

 دامنی پر کن ازین گل که دهی هدیه به خلق،

 که بری خانه دشمن !

 که فشانی بر دوست !

 راز خوشبختی هر کس به پراکندن اوست !

 

 در دل مردم عالم، به خدا،

 نور خواهد پاشید،

 روح خواهد بخشید . »

 

 تو هم، ای خوب من ! این نکته به تکرار بگو !

 این دلاویزترین حرف جهان را، همه وقت،

 نه به یک بار و به ده بار، که صد بار بگو !

 « دوستم داری » ؟ را از من بسیار بپرس !

 

 « دوستت دارم » را با من بسیار بگو

 

 

 

( فریدون مشیری )

نظرات ()



تندی رگبار از تو؛ سر پناه یار از تو
نویسنده: آمِد حقانی - یکشنبه ۳٠ بهمن ۱۳٩٠
قـلب بـر دیـوار از مـن؛ شـهـر بی حصار از تو
گـونه ی تـبدار از من؛ بغض چشمه سار از تو
خـواب گـنـدم زار از تو؛ بخشش و ایثار از تو
هــق هــق بـسـیـار از مـن؛ تـردی بـهار از تو
اسب بــی ســوار از مـن؛ قـصـه ی فرار از تو



نفس نفس بــودن من از تو
شـکـفتـن و گـفتن من از تو
مرورم کن خط به خط از نو

بیا بـبیـن درچه حــالم از تو
بـبیـن بـبیـن چه زلالم از تو
بیا شعر محال من شو

ایــن تـــرانــه ها از تو
نــظـــم و وزن ما از تو
خواب این سفر از من
راه ناکجا از تو

ترانه ای باصدای شکیلا

نظرات ()



شعرنو
نویسنده: آمِد حقانی - یکشنبه ۳٠ بهمن ۱۳٩٠

مد شده این روزها پز می دهیم
پیش هر کس، هر کجا پز می دهیم
جمعمان هر وقت کامل می شود
یا که می لافیم؛ یا پز می دهیم
کار ما اصلا همین پز دادن است
خوب و خوشحالیم تا پز می دهیم
واقعا خیلی سبک تر می شویم
چون که ریلکس و رها پز می دهیم
هیچ فرقی هم ندارد جای آن
در عروسی یا عزا پز می دهیم
چهره هامان ناز و خوشگل می شود
بس که با ناز و ادا پز می دهیم
یک نفس در خواستگاری هایمان
از سر صدق و صفا پز می دهیم
با نماز و روزه و اعمال هم
دور از چشم خدا پز می دهیم
با قیافه، لنز، مو، گوشی، لباس
روسری، عینک، طلا پز می دهیم
با عمو ها، عمه ها، هر کس کهشد
دوست، فامیل، آشنا پز می دهیم
خال کوبی می کنیم ابروی خود
تازه آن هم تا به تا پز میدهیم
می خریم از بوفه ی دانشکده
کیک با کوکا کولا پز می دهیم
کاش این پزها کمی معقول بود
گاه خیلی نابجا پز می دهیم
خانعمومان برج دارد در ونک
ما ته یک روستا پز می دهیم
عمه ی داماد ما هر وقت که
می رود اسپانیا پز می دهیم
خاله رعنا رفته ویلای شمال
بعد ما در این هوا، پز می دهیم
سوپر استار است دختر عمه مان
او خودش نه بلکه ما پز می دهیم
در اتاق سی سی یو، زیر سرم
یا که در حال کما پز می دهیم
در خیابان، با لباس و کیف وکفش
با مگان و زانتیا پز می دهیم
این درست، اما نمی دانم به چی
توی استخر و سونا پز می دهیم
توی مهمانی که غوغا می کنیم
چون که با هم همصدا پز می دهیم
دائماً با امتیاز این و آن
مد شده این روزها پز میدهیم

منبع:نامعلوم

نظرات ()



دوست داشتن بی دلیل
نویسنده: آمِد حقانی - شنبه ٢٩ بهمن ۱۳٩٠

چقدر این دوست‌داشتن‌های بی‌دلیل

... خوب است


مثل همین باران بی‌سوال

که هی می‌بارد ....

که هی اتفاقا آرام و

شمرده

شمرده

می‌بارد....

 

 

از : سید علی صالحی

نظرات ()



زندگی یعنی چه؟
نویسنده: آمِد حقانی - جمعه ٢۸ بهمن ۱۳٩٠

شب آرامی بود
می روم در ایوان، تا بپرسم از خود
زندگی یعنی چه؟
مادرم سینی چایی در دست
گل لبخندی چید ،هدیه اش داد به من
خواهرم تکه نانی آورد ، آمد آنجا
لب پاشویه نشست
پدرم دفتر شعری آورد، تکیه بر پشتی داد
شعر زیبایی خواند ، و مرا برد، به آرامش زیبای یقین
با خودم می گفتم
زندگی، راز بزرگی است که در ما جاریست
زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست
رود دنیا جاریست
زندگی، آبتنی کردن در این رود است
وقت رفتن به همان عریانی؛ که به هنگام ورود آمده ایم
دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟

هیچ!!!

زندگی ، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند
شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری
شعله گرمی امید تو را، خواهد کشت

زندگی در همین اکنون است

زندگی شوق رسیدن به همان
فردایی است، که نخواهد آمد
تو نه در دیروزی، و نه در فردایی
ظرف امروز، پر از بودن توست
شاید این خنده که امروز، دریغش کردی
آخرین فرصت همراهی با، امید است
زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک
به جا می ماند
زندگی ، سبزترین آیه ، در اندیشه برگ
زندگی، خاطر دریایی یک قطره، در آرامش رود
زندگی، حس شکوفایی یک مزرعه، در باور بذر
زندگی، باور دریاست در اندیشه ماهی، در تنگ
زندگی، ترجمه روشن خاک است، در آیینه عشق

زندگی فهم نفهمیدن هاست

زندگی، پنجره ای باز، به دنیای وجود
تا که این پنجره باز است، جهانی با ماست
آسمان، نور، خدا، عشق، سعادت با ماست
فرصت بازی این پنجره را دریابیم
در نبندیم به نور، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم
پرده از ساحت دل برگیریم
رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم
زندگی، رسم پذیرایی از تقدیر است
وزن خوشبختی من، وزن رضایتمندی ست
زندگی، شاید شعر پدرم بود که خواند
چای مادر، که مرا گرم نمود
نان خواهر، که به ماهی ها داد
زندگی شاید آن لبخندی ست، که دریغش کردیم
زندگی زمزمه پاک حیات ست، میان دو سکوت
زندگی ، خاطره آمدن و رفتن ماست
لحظه آمدن و رفتن ما، تنهایی ست
من دلم می خواهد
قدر این خاطره را دریابیم.

"کیوان شاهبداغی"
نظرات ()



شعر دیگران
نویسنده: آمِد حقانی - پنجشنبه ٢٧ بهمن ۱۳٩٠
خوشا به حال لک لکا
خوشا به حال لک لکا
که عشقشون قاف نداره
خوشا به حال لک لکا
که مرگشون گاف نداره
خوشا به حال لک لکا
که خوابشون واو نداره
خوشا به حال لک لکا
که لک لکن... که لک لکن!
با بالای سپیدشون
تو آسمون پر می زنن
رها و شاد، بی دغدغه...
هر جا بخوان سر می زنن
اوج می گیرن تو آسمون
تو آسمون بی نشون...
سر به هوا به عشقشون
از عشق، پرپر می زنن.

"زنده یاد حسین پناهی"
نظرات ()



شعر دیگران
نویسنده: آمِد حقانی - پنجشنبه ٢٧ بهمن ۱۳٩٠

و حتی باد هم با ما مخالف بود
بهر راهی که می رفتیم
 غبار کینه در چشمانمان می کاشت
و ما هر تپه را تا تپه ای دیگر
 به امید سرانجامی
 دوان رفتیم
 و نادانسته عمری در میان تپه ها گم شد
 سراسر ریگزار مرگزاران بود
 و تا چشمانمان می دید
 افق با تپه ها همرنگ
صدامان در میان تپه ها با خویشتن در جنگ
و روزی روزگاری شد
 که همراهانمان بیمار و دلگیر
از سکوت تپه ها سرشار
 به عصیانی که باید تن به تن جنگید با دشمن
میان مردگان ، مردند
 و آنانی که دیگر نیمه جان بودند
توانتر رفیقان را
به جای دشمنان کشتند
 و باید با که گفت اکنون
 که حتی انتظار تپه ای هم نیست
 که حتی باد هم با ما مخالف نیست

-- صالح وحدت بیدگلی--

نظرات ()



ترانه
نویسنده: آمِد حقانی - چهارشنبه ٢٦ بهمن ۱۳٩٠

ای فـلک بی آشـیـون، تنـهـای تنهــا مانـده ام، دیگر چه خواهی
خسته و بی همزبون، در سیل غمها مانده ام، دیگر چه خواهی

زندگی زندون شده، غم کنج دل، مهمون شده
اخـتیار دل دیـگه، از دسـت مـن بـیـرون شده

در سـکوت شب، تـنـهـا پـنـاه من، بـاشـد دل ویـرونـه ای
من اسیر دل، این دل به دام غم، در گوشه ی میخونه ای

از دل من جدا غم نشد یکزمون
هر شبه تا سحر با دلم همزبون

ای فلک آتش به جونم، بر دل نامهربونم

زیـرو رو، گـردی الـهی
از دلم دیگر، چه خواهی

با صدای مهستی

نظرات ()



بر آنم که زندگی کنم
نویسنده: آمِد حقانی - جمعه ۱٤ بهمن ۱۳٩٠



پیش از آنکه واپسین نفس را بر آرم
پیش از آنکه پرده فرو افتد
پیش از پژمردن آخرین گل
بر آنم که زندگی کنم
بر آنم که عشق بورزم
برآنم که باشم
در این جهان ظلمانی
در این روزگار سرشار از فجایع
در این دنیای پر از کینه
نزد کسانی که نیازمند منند
کسانی که نیازمند ایشانم
کسانی که ستایش انگیزند
تا در یابم
شگفتی کنم
باز شناسم
که ام
که میتوانم باشم
که میخواهم باشم؟
تا روزها بی ثمرنماند
ساعت ها جان یابد
لحظه ها گران بار شود
هنگامی که میخندم
هنگامی که میگریم
هنگامی که لب فرو میبندم
در سفرم به سوی تو
به سوی خود
به سوی خدا
که راهیست ناشناخته
پر خار
ناهموار
راهی که باری در آن گام میگذارم
که قدم نهاده ام
و سر بازگشت ندارم
بی آنکه دیده باشم شکوفایی گلها را
بی آنکه شنیده باشم خروش رودها را
بی آنکه به شگفت درآیم از زیبایی حیات
اکنون مرگ میتواند فراز آید
اکنون میتوانم به راه افتم
اکنون میتوانم بگویم که زندگی کرده ام

شاملو

نظرات ()



زیباترین قسم
نویسنده: آمِد حقانی - چهارشنبه ۱٢ بهمن ۱۳٩٠

نه تو می مانی و نه اندوه

و نه هیچیک از مردم این آبادی...

به حباب نگران لب یک رود قسم،

و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت،

غصه هم می گذرد،

آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند...

لحظه ها عریانند.

به تن لحظه خود، جامه اندوه مپوشان هرگز.

 

نظرات ()



شعر
نویسنده: آمِد حقانی - دوشنبه ۱٠ بهمن ۱۳٩٠

گفتم که بعداز این
در جان نهان کنم همه شور و شتابها
آرام همچو بحر
توفان درون سینه جوشان فروکشم
پنهان کنم ز غیر همه التهابها
بگذارم این غمان
تا آب ها بیفتد از آسیابها
اما
با موج درد دوست
دریادلی کجا و دل تنگ من کجا ؟
چون اشک پرده در
می شویدم ز دیده بیخواب خوابها
باز این منم به جای وهمان پیچ و تابها

سیاوش کسرایی

نظرات ()



تقدیم به من من
نویسنده: آمِد حقانی - یکشنبه ٩ بهمن ۱۳٩٠

تو اون شام مهتاب کنـارم نشستی

عجب شاخـه گل وار به پایم شکستــی!


قلم زد نگــــــــاهت به نقش آفرینـــــــــــــــــی

که صورتگری را نبود اینچنینـــــــــــی!

پــریزاد عشق و مهاســـــــــــــــــا کشیدی

خــــــــــدا را به شور تماشـــــــــــــــــا کشیدی!


تو دونسته بودی چه خوش باورم مـــــن!

شکفتی و گفتــــی: از عشق پــــرپــــــرم من

تا گفتــــــم کی هستی؟ تو گفتی یه بی تـــــاب!

تــــــــا گفتـــــم دلت کـــــــــــو؟ تو گفتی که دریــــــاب!


قسم خوردی بر ماه که "عاشق ترینی"

تــــو یک جمع عــــاشق تو صـــادق تریـنـی

همــــــون لحظـــــه ابـــــــــــری، رخ ماه و آشفت

بـــــه خود گفتــــم:ای وای! مبــــــــــــــادا دروغ گفت؟


گذشت روزگاری از اون لحظه نــــــــــاب

کـــــه معراج دل بود به در گـــــــاه مهتـــــــاب

دراون در گــه عشق، چه محتـــــــــاج نشستـــم

تو هــر شـــــــام مهتـــــــــــاب، به یادت شکستــــــــم


تـــــو از این شکستن خبـــــــر داری یــا نــــــــــــــه؟

هنوز شور عشق و به ســـر داری یا نـــــــــه؟

هنــــوزم تو شبهــــــات اگه ماه و داری

من اون ماه و دادم به تو یادگاری

نظرات ()



خواننده پایبند به موسیقی محلی ایران
نویسنده: آمِد حقانی - سه‌شنبه ٢٧ دی ۱۳٩٠

خانم سیما بینا در سال ۱۳۲۳ در شهرستان خوسف از توابع بیرجند استان خراسان جنوبی به دنیا آمد. وی آهنگساز و خواننده آوازها و ترانه‌های محلی خراسانی ایرانی است.

او از کودکی در کنار احمد بینا پدری که استاد موسیقی سنتی و شاعر و آهنگ ساز ترانه‌های اولیه او بود رشد کرد. پدر او احمد بینا از اهالی تفرش و استاد موسیقی سنتی ایرانی بود. از همان کودکی و از سن ۹ سالگی خوانندگی را در رادیو ایران آغاز کرد. او ردیف موسیقی ایرانی و تکنیک‌های آوازی را نزد اساتید بزرگی چون موسی‌خان معروفی و نصرالله زرین‌پنجه فرا گرفت. بعد از فارغ‌التخصیل شدن از دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران در سال ۱۳۴۹ تحصیل دانش موسیقی ایرانی و ردیف را نزد معلم یگانهٔ آواز، استاد عبدالله دوامی ادامه داد. او بعد از سال۱۳۵۷ در کنار تدریس موسیقی کلاسیک ایرانی و آواز به تحقیق و جمع‌آوری ترانه‌های محلی ایرانی و بازنویسی آهنگ‌های مردمی و روستائی، به‌خصوص موسیقی‌های محلی زادگاهش، خراسان پرداخته است. او با سفر به دورافتاده‌ترین نواحی در سرتاسر این ناحیه توانسته است مجموعه‌ای از ترانه‌ها و آهنگ‌های کمیاب و تقریباً فراموش‌شده را جمع‌آوری کند. از سال ۱۳۷۲ خانم سیما بینا برای ارائهٔ گنجینهٔ یافته‌هایش در موسیقی محلی ایرانی به جشنواره‌های معتبر موسیقی در سراسر دنیا دعوت شده است. سیما بینا پس از اتمام تحصیل با عزیز میتویی ازدواج کرد و ۲ فرزند دختر و پسر به دنیا آورد، اما زندگی مشترکشان با خودکشی همسرش پایان یافت. پسرش آرش میتویی نیز به آواز علاقمند شد. سیما بینا سالها بعد با حسن زارع ازدواج کرد و گاهی در کلن به سر می‌برد و به تهیه آوازهای محلی مشغول است.

سیما بینا نخستین زنی است که پس از انقلاب کلاس تعلیم آواز دایر کرد. او همچنین نخستین زنی بود که در تالار وحدت، کنسرت برگزار کرد. وی از سال ۱۹۹۳ میلادی تا به امروز به جشنواره‌های جهانی دعوت شده و موسیقی مردمی ایران رابه گوش جهانیان رسانده‌است. سیما بینا اکنون، بعد از عمری تلاش در راه حفظ موسیقی محلی ایران، تجسم سی سال تلاش بی‌وقفه و خستگی‌ناپذیر برای جهانی شدن موسیقی‌اش را در پیش‌ روی خویش نظاره‌گر است.

منابع:وبلاگ ندای گلها

نظرات ()



دانلود موسیقی
نویسنده: آمِد حقانی - دوشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳۸۸

سلام به همگی

یکی از دوستان که جدیدن با اون آشنا شدم و جزو خواننده های جدید و جویای نام است . اولین آهنگشونو دادن بیرون و فارغ از خوب و بد یا علمی یا غیر علمی بودن موسیقیشون فقط و فقط برای اینکه تازه پا به این عرصه گذاشتند و چه بخواهیم چه نخواهیم آنها راه موسیقی خودشونو می رن اما بهتر دیدم که این راه با نظرات و پیشنهادات و نقدها ادامه پیدا کنه . چون این دوستمون رو که ترانه اش رو در اینجا آورده ام کاملا نقدپذیر است و هر روز ازم در مورد چگونگی ترانه و آهنگشون می شود .( این را هم در نظر داشته باشید که با آوردن لینکشان در وبلاگم ، مبنی بر این نیست که کارشان درست یا غلط است .)

البته در صفحه ای که لینک کرده ام عکس دوست من نیست .

لینک دانلود ترانه :

 

http://www.rapfa3.com/modules.php?name=News&file=article&sid=2390

 

آهنگ جدید و  از سعید کرمانی با همراهی R H و پویا MI بنام دختره بد که یه کار 6/8 شاد تنظیم کار از محسن صادقی(P.O.M)

نظرات ()



بهاریه
نویسنده: آمِد حقانی - سه‌شنبه ٢٧ اسفند ۱۳۸٧

بهار بهار ... صدا همون صدا بود

صدای شاخه ها و ریشه ها بود

بهار بهار چه اسم آشنایی

صدات میاد اما خودت کجایی ؟

وا بکنیم پنجره هارو یا نه  ؟

تازه کنیم خاطره هارو یا نه ؟

بهار اومد لباس نو تنم کرد

تازه تر از فصل شکفتن ام کرد

بهار اومد با یه بغ جوونه

عید و آورد از تو کوچه تو خونه

بهار بهار یه مهمون قدیمی

یه آشنای ساده و صمیمی

یه اشنا که مثل قصه ها بود

خواب و خیال همه بچه ها بود

یادش بخیر بچگی یا چه خوب بود

حیف که هنوز صبح نشده غروب بود

آخ که چه زود قلک عیدیامون

وقتی شکست باهاش شکست دلامون

بهار اومد برفارو نقطه چین کرد

خنده به دلمردگی زمین کرد

چقدر دلم فصل بهارو دوست داشت

واشدن پنجره هارو دوست داشت

بهار اومد پنجره هارو وا کرد

منو با حس دیگه آشنا کرد

یه حرف یه حرف ؛ حرفای من کتاب شد

حیف که همه اش سوال بی جواب شد

دروغ نگم هنوز دلم جوون بود

که صب تا شب دنبال آب و نون بود

بهار اومد اما با دست خالی

با یه بغل شکوفه خیالی

بهار بهار گلخونه های بی گل

خاطره های مونده اون ور پل

بهار بهار یه غصه همیشه

منظره های مات پشت شیشه

بهار بهار حرفی برای گفتن

تو فصل بی حوصلگی شکفتن

((بهار بهار )) ؛پرنده گفت یا گل گفت ؟

ما شنیدیم ؛ هرکسی خوابه نشنفت

                                              شعر از محمد علی بهمنی


تقدیم به همه و با آرزوی سالی خوب و با نشاط توام با موفقیت

 

نظرات ()



زمزمه های دیگران
نویسنده: آمِد حقانی - پنجشنبه ٥ امرداد ۱۳۸٥

این ترانه را هم از توی وبگردیهام پیدا کردم . وبا اجازه نویسنده وبلاگ پشت  نقاب شب (حال می کنید قانون کپی رایت رو اجرا می کنم ) اونو تو این وبلاگ میزارم . امید وارم خوشتون بیاد . 

اجازه هست عشق تو رو تو کــوچه ها داد بزنـم؟

رو پشت بـــوم خــونــــه ها اســـمتو فریادبزنم؟

 

اجازه هست مــردم شهر، قــصه مـــا رو بـــدونن؟

 

اســم منو ، عشق تو رو ، تــــوی کتــــابا بخونن؟

 

اجــازه هست که قلبمو بــــرات چـراغونی کـــنم؟

 

پــیش نگـــاه عاشقت، چشمامو قربونیکنـــم؟

 

اجــازه می دی تا ابد ســر بذارم رو شــونه هات؟

 

روزی هزارو صد دفه ، بگــم که مــی میرم بـــرات؟

 

اجازه می دی که بگــم حــرف تـــرانــه هام تویی؟

 

دلیـــــل زنــــده بــــودنم، درد بـــهانه هام تـــویی؟

 

اجــازه دارم به هــمه بگم کـــه تــــو مـــال مــنی؟

 

سـتارتم ایــنو مــی گه،کــه تو ، تـــو اقبال منــی؟

 

اجــــازه هست تـــا ته مـــرگ منتظر تو بشــینم ؟

 

تو رویــاهای صــورتیم، خودم روبـــا تــو بــبینم ؟

 

اجازه هست جار بــزنم بگـم چقــد دوست دارم ؟

 

بگـم مـی خوام بـخاطرت ســر بـه بـیابون بذارم ؟

 

اجــازه هسـت بــرای تـو از تـه دل دیـوونه شــم ؟

 

اجازه می دی که بگم همین روزای میای پیشم؟

 

اجازه هست عکس تو رو ، رو صـورت مــاه بزنم ؟

 

طـــلسم قــصه هامونو ، با داشــتن تو بشکــنم؟

 

اجازه می دی که شبا همش بیام تـو خـواب تو ؟

 

اون عکسی که باهم داریم جا بدمش تو قاب تو؟

 

اجازه می دی قصه هام با عشق تو جون بگیره ؟

 

چشـمای عاشقم واست روزی هـزار بـار بـمیره ؟

 

اجازه می دی عشقمو همش بهت نشون بدم ؟

 

پیش زمین و اسمون واسه تو دس تکــون بـدم ؟

 

اجـازه مـی دی واسـه تـو قصـر طـلایی بسـازم ؟

 

بــا یـه صـدای مـخمـلی بـــرات لالایـی بسـازم ؟

 

اجازه می دی که فقط تـو دنــیا بــا تــو بــمونـم ؟

 

هر چی که عــاشقانه بـود به خـاطر تو بخـونم ؟

 

اجازه هست با بال تو پر بزنیم ، بریم بهشـت ؟

 

کاش نذاریم برنده شه،تو بازی ما،سرنوشـت ؟

 

اجـازه هست با افتخـار آهنگ ساز من بشـی ؟

 

تو فصل سـخت زندگـی باز گل نـاز مـن بشـی؟

 

اجازه هست پنـاه من گرمـی آغوشـت بشـه ؟

 

هراسمی جزاسـم خودم،دیگه فراموشت بشه؟

 

اجـــازه مـی دی پاییــزوپــر از تولــدت کنـــم ؟

 

بیـــامــو مــاه اذروپیشــکشـی خــودت کــنم ؟

 

اجازه هست؟بگوکه هست من همشودارم میگم

 

بــا تو بــه آسمون مــی رم بـا تـو یه ادم دیـگهم

 

اجـازه هستیه لحظه هم دیگه ازت جدا نشم؟

 

گولگـلارو نخـورم، محــو ســتاره ها نشــم ؟

 

اجازه می دی که بگم، مـن مال تو، تـو مـال من؟

 

من از توخواهش می کنم که زیر وعده هات نزن

 

اجــازه ی تــو دسـت تـو، اجـازه مـن دسـت تو

 

خنده ی من خنده ی تو ، شکست من شکست تو

از وبلاگ پشت نقاب شب

نظرات ()



یکی از زیباترین ترانه ها
نویسنده: آمِد حقانی - سه‌شنبه ۳ امرداد ۱۳۸٥

دهانت را می‌بویند
مبادا  گفته باشی دوستت می‌دارم.
دلت را می‌بویند

روزگار غریبی‌ست، نازنین

و عشق را
کنار تیرک راه‌بند
تازیانه می‌زنند.

عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد

در این بن‌بست کج‌وپیچ سرما
آتش را
به سوخت‌بار سرود و شعر
فروزان می‌دارند.
به اندیشیدن خطر مکن.

روزگار غریبی‌ست، نازنین

آن که بر در می‌کوبد شباهنگام
به کشتن چراغ آمده است.

نور را در پستوی خانه نهان باید کرد

آنک قصابان‌اند
بر گذرگاه‌ها مستقر
با کُنده و ساتوری خون‌آلود

روزگار غریبی‌ست، نازنین

و تبسم را بر لب‌ها جراحی می‌کنند
و ترانه را بر دهان.

شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد

کباب قناری
بر آتش سوسن و یاس

روزگار غریبی‌ست، نازنین

ابلیس پیروزْمست
سور عزای ما را بر سفره نشسته است.

خدا را در پستوی خانه نهان باید

 

نظرات ()