پدر در دوران کودکی پسر خردسالش با هر اشتباه کودک دست نوازشگرش را بر گوش فرزند می نواخت . و استدلالش این بود که با ترس از این نوازشها خطاها کم و کمتر می شود .

پسر اشتباه می کرد و پدر او را با چکهایی که در گوشش پیاده می کرد ، راهنمایی می کرد .

پسر از روی ترس یا از روی ادب هیچ اعتراضی نمی کرد ، چون اگر اعتراض می کرد با این جمله نخ نما شده پدر مواجه می شد که :(( تو الان بچه ای و نمی فهمی وقتی بزرگ شدی می فهمی که این نوازشات چقدر در زندگی کمکت می کند . ))

ثانیه ها ، دقیقه ها ، ساعت ها ، روزها ، شب ها ، هفته ها ، ماه ها ، سال ها و ... گذشت پدر پیر شد و پسر بزرگ .

پسر در همه موارد زندگی جزو خوشبخت ترین آدمهای جامعه بود .

روزی پدر رو به فرزند کرد و گفت :(( می دانی دلیل داشتن این زندگی خوب و بدون اشتباهت همان نوازشهایی بود که در گوشت می خواباندم ؟))

پسربرای بهتر شنیدن صدای پدر کمی سمعک شنوایی اش را در گوشش جا به جا کرد و رو به پدر کرد و گفت :(( پدر لطف می کنی کمی بلندتر حرف بزنی ؟!‌))

(( استفاده از این مطلب با ذکر نام نویسنده و وبلاگ موردی ندارد ))