قدم میزدم تو کوچه ها ، تو کوچه های ذهنم ، وبی همه چیز میومد از بوی خوب ودلربای دارچینی که روی شله زرد به دست خانباجی یه شکلی می کشید که بعدا فهمیدیم یه اسم بود یه اسم که همه نوع داستانی واسه صاحاب اون اسم گفته میشد . اگه هم اون داستانها به ظاهر بیش از حد غلو میکرد اما تو اصل داستان راستیشو می فهمیدی .

قاشق بدست قاشق اولی رو به دهن نزدیک می کنی و تو حین بلعیدن قاشق به دهن مادر یه نگاهی می کنی که فکر می کنی که باز یه دسته گلی به آب دادی و خودت خبر نداری که داره غرغر میکنه ، اما بعدها فهمیدی که داشته موقع هم زدن دیگ نذری داشته واس همه از صاحب اون روز خواسته هاشو زیر لب می گفته .

تو حین خوردن قاشق های بعدی به خان دایی نگاه می کنی که با اون سبیلهای پهنش که هر وقت بوست میکرد اعصابت رو خورد می کرد و وقتی مینشست تو خونه از جاش تکون نمی خورد وهمه حواشو داشتن و فقط تنها چیزی که بلندش می کرد به قول خودش موال رفتن بود ، اما تو اون روز کنده درختارو با اون تبرش نصف می کرد و هی نام صاحب اون روز رو هم با صدای بمش صدا میکرد .

وای تو قاشق بعدی حالت چندش آور پسرعمو بزرگت  رو میبینی که تنها چوب توسریت تو زندگیت بوده که هی میزدن تو سر که یکم از پسرعموت یاد بگیر که هر سال شاگرد اول میشه اما تو چی ، اما تو اون روز دیدی که انگار نه انگار که شاگرد اوله بلانسبت مث خر داره کار می کنه .

قاشق بعدی...

قاشق بعدی....

قاشق بعدی...

و همین طور قاشق که پشت سر هم  شله زرد و به سمت دهنم می برم ...

تا تموم میشه شله زرده .

.

.

.

و الان هم که قاشق آخری شله زردو می خورم تاریخ تکرار شده این روزها که تکرارش تو هرسال نکته های جدیدی رو به من نشون میده . . .

خیز بر میدارم به سمت پسر کوچولوم و میزارم رو دوشم و می برم دور حیاط می گردونم و از هرجا محوطه رو نشونش میدم که کلیه زوایای این روزهارو بعلاوه صاحب این روزهارو بهتر ببینه تا بوقتش زیبایی هاشونو که روزگار تاریخ رو نشون میده ببینه .

آزاد به دنیا میام ،

                     آزاد زندگی کنیم ، 

                                          وآزاد بمیریم .