گفتگوی مغزی 6

نزدیک هستم به تو همچون ستاره های کویر ، که وقتی دستت را دراز می کنی برای گرفتنشان شاید به مشتت نیاید اما حس نزدیکیش را در لابه لای انگشتان دستت حس می کنی .

می شنوی صدایم را همچون زمزمه بادی که می پیچد در هشتی ورودی درب و خنکایش را بر گونه ات حس خواهی کرد .

ستاره را دریاب که سوسو زدنش ، دل دل کردن های من است .

خواب را بر چشم راه نده که هزاران روز خواب مارا با خود برده بود و دریغ از بودنی که نبودیم و اکنون جاری شدیم در یکدیگر ، و تنیده شدیم همچو تاک بر پهنه این دیوار که نامش شد زندگی .

لیوانم را بگیر و جرعه ای از نوشدارویت روانه ام کن که هنوز مرگ سهراب دیگر به قلم جاری نشده بر این داستان .

چوب را آتش بزن و چهارشنبه دیگری را به سور بشین و بینداز غم را بر پهنه زباله دان عمر و خوش نشین در جرقه های زیبای این آتش که گرمایش نمادی باشد از عشق و زندگی .

عطر گیسوان گلابتونت را جاری کن بر نسیم که هوای ابری اینجا منتظر بادیست که پس بزند ابرهای سیاه غم انگیز لحظه های نبودنت را .

جاری ام ، روان ام ، می آیم ، می روم ، ...

طرحی می کشم بر تار و پود این نقش قالی که رویایش همه بوسیدن خاک پایت است .

لیوان چایم باز هم یخ زد . باز باید نقطه بگذارم برای پایان اما باز هم می دانم این پایان آغاز دیگریست در صحنه بودن .

قهوه تک نفره

/ 8 نظر / 9 بازدید
تبادل لینک www.linc.ir

سلام با تبادل لینک موافقی؟

سو

کاش واسه تک تک وازه هامیتونستم نظری بذارم اماحیف.... تک تک لحطه هاتون پرارعطرچای گرم

آوا

آغاز دیگر چقدر سخت و ترسناک است هر شروع

ننه صدرا

ستاره را دریاب که سوسو زدنش دل دل کردن های من است [دست] این قسمتش خیلی زیبا بود.

ننه صدرا

اسم این پست رو من می زارم "گفت و گوی دل " مغز نماد منطق هست و به هیچ وجه به این پست که سرشار از عشق هست نمی خوره

متیرا

دنیایم مانند گلهای قالیست فقط نقش داردورنگ.... کاش نفس هم داشت...