از پشت نگاهت صدایم کن

چشم باز می کنم ، تنها چیزی که می بینم نور است .

خواب را لقمه کرده ام و شبی که گذشت آنرا دولپی خورده ام و الان به هضم رسیده است ، که چشمانم باز می شود .

چشمان باز شده بدنبال چیست ؟! چه فلسفه ای در پشت آن نهفته که هنوز رازش بر من هویدا نیست ؟!

حالم از فلسفه بهم می خورد حال آنکه خود فیلسوفم .

چمدانم را بر میدارم و به سر کار می روم . لخ لخ قدم بر می دارم .

امروز کفش برندم را پوشیده ام که برق واکس کفشهایم خاک را به سخره می کشد . و چه زود تاوان خودخواهیش را کشید ، له شد در زیر کفش دختربچه ای که هراسان می رفت به سوی تقدیر .

و نگاه بهت زده من همچو کاسه آبی که بر پشت مسافر ریخته می شود در پی او می دوید ...

پ.ن :

کولر را خاموش کن ، پنجره را باز کن ، همنوا بشو با باران . هوا هوای دونفره است یادت را همراهم کن .

پ.ن :

امروز طهرون در عین ناباوری در این فصل گرم باد و بارانی شد و هوای خنکش روح را نوازش کرد .

/ 9 نظر / 16 بازدید
ر.باران

از هر چی خنده ی دنیاست حالم به هم می خوره... منم یه جهنم ساختم... توی قفس چراغ کودکی یه جهنم ساختم! خوشحال میشم یه سری بزنید و با هم یه استکان...پاییز...پیانو...یا هر چیزی که بخواید بخوریم...[گل]

سو

هوااای خنک گوارای وجود

aytak

یه چند وقتی گرفتار شدم بیشتر وبلاگارو نخوندم..چقدر حال و هوای اینجا عوض شده

ننه صدرا

کولر همچنان پر قدرت می تازد...... اینجا خبری از چیک چیک باران نیست

ننه صدرا

قشنگ نوشتین[تایید]

aytak

فضاش خیلی ادبی شده!..بیشتر پستها ادبی اند! قبنا این جوری نبود

سیما شعاعی

خیلی زیبا بود . این بادی که اومد داشت پنجره های خونمون رو از جا در میاورد .